گر ساکت و آرام در نقطه ای بنشینید و رفتاری بسیار ملایم و آرام کننده داشته باشید، به زودی در می یابید که پرندگان به سویتان می آیند. آنان در فاصله ای نزدیک، دور و برتان می پلکند و شما می توانید پنجه های ظریف و تیز، نیرو و زیبائی خارق العاده ی پرهای آنان را مشاهده کنید. اما برای انجام این کار می بایست صبرِ بی اندازه ای داشته باشید. به عبارتی دیگر باید عشق زیادی داشته باشید. در ضمن ترسی نیز نباید وجود داشته باشد. به نظر می رسد که حیوانات ترس را در ما حس می کنند و آنان نیز به نوبه ی خود ترسیده و فرار می کنند. به همین علت درک خویش از اهمیت بسیار زیادی برخوردار است.
آرام نشستن در زیر یک درخت را تمرین کنید. اما نه صرفا برای دو یا سه دقیقه. زیرا پرندگان در مدتی این چنین کوتاه با شما انس نخواهند گرفت. بروید و به آرامی هر روز زیر درخت خاصی بنشینید. به زودی نسبت به این مسئله هوشیار خواهید شد که هر آنچه که در اطراف شماست زنده است. شما پهنای مسطح علف را که زیر نور خورشید می درخشد، فعالیت بی وقفه ی پرندگانِ کوچک، درخشش خارق العاده ی یک مار، و یا بادبادکی پران در بلندای آسمانها را که از نسیم آنهم بدون حرکت بالهایش لذت می برد می بینید، اما برای دیدن همه ی اینها و برای احساس وجد و سرور کردن باید در درون خویش آرامش حقیقی داشته باشید.
نارضایی خلاق-جیدو کریشنا مورتی



تاريخ : چهارشنبه پنجم فروردین ۱۳۹۴ | 11:17 | نویسنده : سفید |
چنانچه شما حسود باشيد، معلوم است كه اين احساس شما عشق نيست.
اگر شما در ترس و نگراني به سر ببريد، روشن است كه در حالت عشق نيستيد. وفتي كسي را زير سلطه و نفوذ خود در مي آوريد، اين ديگر عشق نيست.
وقتي از عشق صحبت مي كنيد و به اداره مي رويد و ديگران را اذيت مي كنيد، اين هم عشق نيست.
پس وقتي دانستيد كه چه چيز عشق نیست و اين ها را كنار گذاشتيد، البته نه به صورت ظاهري و بلكه به صورت واقعي و در زندگي شما اثري از ترس و نفرت مشهود نبود، مشخص است كه اين ديگر عشق است.- کریشنا مورتی



تاريخ : چهارشنبه پنجم فروردین ۱۳۹۴ | 11:13 | نویسنده : سفید |
“من خویشاوند هر انسانی هستم که خنجری در آستین پنهان نمی‌کند. نه ابرو درهم می‌کشد نه لبخندش ترفند تجاوز به حق نان و سایه‌بان دیگران است. نه ایرانی را به غیرایرانی ترجیح می‌دهم نه ایرانی را به ایرانی. من یک لر ِ بلوچ ِ کردِ فارسم، یک فارس‌زبان ترک، یک افریقایی اروپایی استرالیایی امریکایی ِ آسیایی‌ام، یک سیاه‌پوستِ زردپوستِ سرخ‌پوستِ سفیدم که نه تنها با خودم و دیگران کمترین مشکلی ندارم بلکه بدون حضور دیگران وحشت مرگ را زیر پوستم احساس می‌کنم. من انسانی هستم میان انسان‌های دیگر بر سیارهٔ مقدس زمین، که بدون حضور دیگران معنایی ندارم.”
احمد شاملو



تاريخ : سه شنبه چهارم فروردین ۱۳۹۴ | 12:43 | نویسنده : سفید |

حکمت روزگار !!
اسمش فلمینگ بود . کشاورز اسکاتلندی فقیری بود. یک روز که برای تهیه معیشت خانواده بیرون رفت، صدای فریاد کمکی شنید که از باتلاق نزدیک خانه می آمد. وسایلشو انداخت و به سمت باتلاق دوید.اونجا ، پسر وحشتزده ای رو دید که تا کمر تو لجن سیاه فرو رفته بود و داد میزد و کمک می خواست. فلمینگ کشاورز ، پسربچه رو از مرگ تدریجی و وحشتناک نجات داد.
روز بعد، یک کالسکه تجملاتی در محوطه کوچک کشاورز ایستاد.نجیب زاده ای با لباسهای فاخر از کالسکه بیرون آمد و گفت پدر پسری هست که فلمینگ نجاتش داد.
نجیب زاده گفت: میخواهم ازتوتشکر کنم، شما زندگی پسرم را نجات دادید.
کشاورز اسکاتلندی گفت: برای کاری که انجام دادم چیزی نمی خوام و پیشنهادش رو رد کرد.
در همون لحظه، پسر کشاورز از در کلبه رعیتی بیرون اومد. نجیب زاده پرسید: این پسر شماست؟ کشاورز با غرور جواب داد بله.” من پیشنهادی دارم.اجازه بدین پسرتون رو با خودم ببرم و تحصیلات خوب یادش بدم.اگر پسربچه ،مثل پدرش باشه، درآینده مردی میشه که میتونین بهش افتخار کنین” و کشاورز قبول کرد.
بعدها، پسر فلمینگ کشاورز، از مدرسه پزشکی سنت ماری لندن فارغ التحصیل شد و در سراسر جهان بهالکساندر فلمینگ کاشف پنی سیلین معروف شد.
سالها بعد ، پسر مرد نجیب زاده دچار بیماری ذات الریه شد. چه چیزی نجاتش داد؟ پنی سیلین. اسم پسر نجیب زاده چه بود؟ " وینستون چرچیل "بر گرفته از اینترنت ؟



تاريخ : سه شنبه چهارم فروردین ۱۳۹۴ | 12:39 | نویسنده : سفید |
این شعر توسط یک پسر بچه اهل آفریقا نوشته شده و استدلال شگفت انگیزی داره:

وقتی به دنیا میام سیاهم، وقتی بزرگ میشم سیاهم،
وقتی میرم زیر آفتاب سیاهم، وقتی می ترسم سیاهم،
وقتی مریض میشم سیاهم، وقتی می میرم هنوزم سیاهم،
و تو آدم سفید..!
وقتی به دنیا میایی صورتی ای،
وقتی بزرگ میشی سفیدی،
وقتی میری زیر آفتاب برنزه ای،
وقتی سردت میشه آبی ای،
وقتی می ترسی زردی،
وقتی مریض میشی سبزی،
وقتی می میری خاکستری ای،
و آن وقت تو به من میگی رنگین پوست؟!



تاريخ : سه شنبه چهارم فروردین ۱۳۹۴ | 12:35 | نویسنده : سفید |

زنده بودن حرکتی است افقی
از گهواره تا گور ......
اما زندگی کردن حرکتی است عمودی
از فرش تا عرش......
زندگی یک تداوم بی نهایت اکنون هاست.
ماموریت ما در زندگی
"بی مشکل زیستن " نیست
"با انگیزه زیستن " است.



تاريخ : دوشنبه سوم فروردین ۱۳۹۴ | 12:55 | نویسنده : سفید |
ﺷﺒﻲ "ﺳﻠﻄﺎﻥ " ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﻣﻴﻜﺮﺩ ﻭ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﺴﺖ ﺑﺨﻮﺍﺑﺪ؛ ﺑﻪ ﺭﯾﺲ ﻣﺤﺎﻓﻈﺎﻧﺶ ﮔﻔﺖ : ﺑﯿﺎ ﺑﺼﻮﺭﺕ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﻭﯾﻢ ﻭ ﺍﺯ ﺣﺎﻝ ﻣﻠﺖ ﺧﺒﺮ ﺑﮕﯿﺮﯾﻢ . ﺳﻠﻄﺎﻥ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻣﺤﺎﻓﻆ ﻣﺨﺼﻮﺻﺶ ﺑﺮﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻧﺪ . ﺩﺭ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﮔﺸﺖ ﻭ ﮔﺬﺍﺭ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻣﺮﺩﯼ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﺭﺩ ﻣﯿﺸﻭﻧﺪ ﻭ ﺍﻋﺘﻨﺎﯾﯽ ﺑﻩ ﺍﻭ ﻧﻤﯿﮑﻨﻨﺪ ! ﻭﻗﺘﯽ ﻧﺰﺩﯾﮑﺘﺮ ﺷﺪﻧﺪ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﮐﺮﺩﻧﺪ، " ﻣﺮﺩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ " ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﻣﺪﺗﯽ ﻧﯿﺰ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﺍﻭ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ . ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻣﯽ ﮐﻪ ﺑﯽ ﺍﻋﺘﻨﺎ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﺴﺪ ﺭﺩ ﻣﯿﺸﺪﻧﺪ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ : ﭼﺮﺍ ﺗﻮﺟﻬﯽ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻓﺮﺩ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩﻧﺪ : ﺍﻭ ﻓﺮﺩﯼ ﻓﺎﺳﺪ، " ﺩﺍﯾﻢ ﺍﻟﺨﻤﺮ " ﻭ "ﺯﻧﺎﮐﺎﺭ " ﺑﻮﺩ ! ﺳﻠﻄﺎﻥ ﺑﻪ ﮐﻤﮏ ﻫﻤﺮﺍﻫﺶ ﺟﻨﺎﺯﻩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﺮﺩ ﺑﺮﺩﻩ ﻭﺗﺤﻮﯾﻞ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺩﺍﺩ . ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻥ ﺟﻨﺎﺯﻩ ﮔﺮﯾﻪ ﻭ ﺷﯿﻮﻥ ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺧﺪﺍ ﺭﺣﻤﺘﺖ ﮐﻨﺪ ﺍﯼ ﻭﻟﯽ ﺧﺪﺍ ! ﺗﻮ ﺍﺯ ﺻﺎﻟﺤﯿﻦ ﻭ ﻧﯿﮑﻮﮐﺎﺭﺍﻥ ﺑﻮﺩﯼ !!.... ﻣﻦ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﻣﯿﺪﻫﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ " ﻭﻟﯽ ﺍﻟﻠﻪ " ﻭ ﺍﺯ "ﺻﺎﻟﺤﯿﻦ " ﻫﺴﺘﯽ ! "ﺳﻠﻄﺎﻥ " ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﮔﻔﺖ : ﭼﻄﻮﺭ ﻣﯿﮕﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺍﻭﻟﯿﺎﺀ ﺍﻟﻠﻪ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﭼﻨﯿﻦ ﻭ ﭼﻨﺎﻥ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺍﺵ ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ؟ !! ﺯﻥ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ : ﺑﻠﻪ ،ﻣﻦ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﭼﻨﯿﻦ ﮔﻔﺘﺎﺭ ﻭ ﻭﺍﮐﻨﺸﯽ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﺍﺯ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﺁﻧﺎﻥ ﻣﺘﻌﺠﺐ ﻧﯿﺴﺘﻢ . ﺳﭙﺲ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺷﻮﻫﺮﻡ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺑﻪ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﻣﺸﺮﻭﺏ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﻣﯿﺮﻓﺖ ﻭ ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﺴﺖ ﻣﺸﺮﻭﺏ ﻣﯿﺨﺮﯾﺪ ﻭ ﻣﯿﺂﻭﺭﺩ ﺧﺎﻧﻪ ﻭ ﺩﺭﻭﻥ ﺩﺳﺘﺸﻮﯾﯽ ﻣﯽﺭﯾﺨﺖ ﻭ ﻣﯿﮕﻔﺖ : ﺍﻟﺤﻤﺪ ﻟﻠﻪ ﺍﻣﺸﺐ ﺍﯾﻦ ﻣﻘﺪﺍﺭ ﺍﺯ ﮔﻤﺮﺍﻩ ﺷﺪﻥ ﻭﻓﺴﺎﺩ ﻣﺭﺩﻡ ﮐﻤﺘﺮ ﺷﺪ؛ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﻨﺰﻝ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ "ﺯﻧﺎﻥ ﻓﺎﺣﺸﻪ ﻭ ﺑﺪﻧﺎﻡ " ﻣﯿﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﭘﻮﻝ ﻣﯿﺪﺍﺩ ﻭ ﻣﯿﮕﻔﺖ : ﺍﯾﻦ ﺩﺭ ﺁﻣﺪ ﺍﻣﺸﺒﺖ ! ﺍﻣﺸﺐ ﺩﺭﺏ ﻣﻨﺰﻟﺖ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺑﺒﻨﺪ ﻭ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﭘﺬﯾﺮﺍﯾﯽ ﻧﮑﻦ !! ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻪ ﻣﻨﺰﻝ ﺑﺮﻣﯿﮕﺸﺖ ﻭ ﻣﯿﮕﻔﺖ : ﺍﻟﺤﻤﺪﻟﻠﻪ ﺍﻣﺸﺐ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺍﺭﺗﮑﺎﺏ ﮔﻨﺎﻩ ﻭ ﮔﻤﺮﺍﻩ ﺷﺪﻥ ﻭ ﺑﻪ ﻓﺴﺎﺩ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺷﺪﻥ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ ﺟﻠﻮﮔﯿﺮﯼ ﺷﺪ !! ﻣﻦ ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﻼﻣﺖ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﻭ ﻣﯿﮕﻔﺘﻢ : ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺍﺕ ﺟﻮﺭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﻭﺟﻨﺎﺯﻩ ﺍﺕ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻣﺎﻧﺪ ﻭ ﮐﺴﯽ " ﻏﺴﻞ " ﻭ " ﮐﻔﻨﺖ " ﻫﻢ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ . ﺍﻣﺎ ﺍﻭ ﻣﯿﮕﻔﺖ : ﻏﺼﻪ ﻧﺨﻮﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﻤﺎﺯ ﻣﯿﺖ ﻭ ﮐﻔﻦ ﻭ ﺩﻓﻦ ﻣﻦ، ﺳﻠﻄﺎﻥ ﻭ ﺍﻭﻟﯿﺎﺀ ﻭ ﻋﻠﻤﺎﯼ ﺍﺳﻼﻡ ﺣﺎﺿﺮ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺷﺪ !!! "ﺳﻠﻄﺎﻥ " ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﻌﺮﻓﯽ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻗﺴﻢ ﻣﻦ " ﺳﻠﻄﺎﻥ ﻭ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﮐﺸﻮﺭ " ﻫﺴﺘﻢ . ﻭ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻋﻠﻤﺎﯼ ﺍﺳﻼﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﻏﺴﻞ ﻭ ﮐﻔﻨﺶ ﻣﯽﺁﯾﯿﻢ ... ﺻﺒﺢ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ "ﺳﻠﻄﺎﻥ " ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ "ﻋﻠﻤﺎ " ﻭ " ﻣﺸﺎﯾﺦ " ﻭ ﺑﺰﺭﮔﺎﻥ ﻣﻤﻠﮑﺖ ﻭ ﺟﻤﻊ ﮐﺜﯿﺮﯼ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺮ ﺟﻨﺎﺯﻩ ﻧﻤﺎﺯ ﺧﻮﺍﻧﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻋﺰﺕ ﻭ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺩﻓﻦ ﮐﺮﺩﻧﺪ !!... ------------------- -------- ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﺍ ! ﺑﺪ ﮔﻤﺎﻧﯽ ﻭ ﺳﻮﺀ ﻇﻦ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺑﻨﺪﮔﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺩﻭﺭ ﺳﺎﺯ ﻭ " ﺣﺴﻦ ﻇﻦ " ﻭ ﺧﻮﺵ ﮔﻤﺎﻧﯽ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻫﻤﮕﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﺼﯿﺒﻤﺎﻥ ﺑﻔﺮﻣﺎ !... ﺻﺪ ﺳﺎﻝ ﺭﻩ ﻣﺴﺠﺪ ﻭ ﻣﯿﺨﺎﻧﻪ ﺑﮕﯿﺮﯼ، ﻋﻤﺮﺕ ﺑﻪ ﻫﺪﺭ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﮔﺮ ﺩﺳﺖ ﻧﮕﯿﺮﯼ؛ ﺑﺸﻨﻮ ﺍﺯ ﭘﯿﺮ ﺧﺮﺍﺑﺎﺕ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﭘﻨﺪ، ﻫﺮ ﺩﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺍﺩﯼ ﺑﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺳﺖ ﺑﮕﯿﺮﯼ.



تاريخ : شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ | 21:59 | نویسنده : سفید |
این خاطره از یکی از اساتيد قديمي دانشکده متالورژی دانشگاه صنعتی شريف نقل شده است:
يک بار داشتم ورقه های امتحانی دانشجوها رو تصحيح مي كردم، به برگه اي رسيدم که نام و نام خانوادگي نداشت. با خودم گفتم ايرادي ندارد. بعيد است که بيش از يک برگه نام نداشته باشد. از تطابق برگه ها با ليست دانشجويان صاحبش را پيدا مي كنم.
تصحيح کردم و 17.5 گرفت. احساس کردم زياد است! کمتر پيش مي آيد کسي از من اين نمره را بگيرد. دوباره تصحيح کردم 15 گرفت!
برگه ها تمام شد؛ با ليست دانشجويان تطابق دادم اما هيچ دانشجويي نمانده بود. تازه فهميدم "کليد" آزمون را که خودم نوشته بودم تصحيح کردم!
نكته: اغلب ما نسبت به ديگران سخت گيرتريم تا نسبت به خودمان.



تاريخ : دوشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۳ | 19:55 | نویسنده : سفید |
چینی های قدیم برای اینکه از شر حمله ی دشمنان در امان باشند دیوار بزرگ چین را ساختند؛ اما در صد سال اول ساخت دیوار ، سه بار دشمنانشان بدان نفوذ کرده و با چینی ها جنگیدند.
دشمنان از دیوار بالا نرفتند بلکه به دربانها رشوه داده و از آنها گذشتند.
چینی ها به ساخت بنای سد استوار پرداختند اما برای ساخت نگهبانهایش کاری نکردند غافل از اینکه نیروی انسانی مهمترین مسئله است.
یکی از شرق شناسان می گوید:
برای انهدام یک تمدن ، سه چیز را باید منهدم کرد:
اول) خانواده
 دوم) نظام آموزشی
 سوم) الگوها و اسوه ها
 برای اولی منزلت مادر به عنوان مربی کودکان را متزلزل کن تا مادر از اینکه مربی کودکان خویش باشد خجالت بکشد.
برای دومی از منزلت معلم بکاه و در جامعه او را بی ارزش کن.
برای سومی منزلت نخبگان و دانشمندان را هدف قرار ده تا کسی آنها را الگوی خویش قرار ندهد.



تاريخ : دوشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۳ | 19:41 | نویسنده : سفید |

فروغ فرخزاد میگه:در حیرتم از خلقت آب،اگر با درخت همنشین شود، آنرا شکوفا میکند.اگر با اتش تماس بگیرد، آنرا خاموش میکند.اگر با ناپاکی ها برخورد کند، آنرا تمیز میکند.اگر با آرد هم آغوش شود، آنرا اماده طبخ میکند.اگر با خورشید متفق شود، رنگین کمان ایجاد میشود.ولی اگر تنها بماند، رفته رفته گند اب میگردد.دل ما نیز بسان آب است، وقتی با دیگران است زنده و تاثیر پذیر است،و در تنهایی مرده وگرفته است.پس بیاییم با، "باهم" بودن دلهایمان را زنده و سرحال نگهداریم



تاريخ : دوشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۳ | 22:31 | نویسنده : سفید |

روزی ﺍﻧﻮﺷﯿﺮﻭﺍﻥ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺩﺍﺩﺗﺎ ﻫﺮ ﮐﺲ ﺟﻤﻠﻪ ﺣﮑﯿﻤﺎﻧه ﺍﯼ ﺑﮕﻮﯾﺪ ﺑﻪ ﺍﻭﭼﻬﺎﺭﺻﺪ ﺳﮑﻪ ﻃﻼ ﺑﺪﻫﻨﺪ .ﺭﻭﺯﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺰﺭﻋﻪﺍﯼ ﻣﯽ ﮔﺬﺷﺖ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﻧﻮﺩ ﺳﺎﻟﻪ ﺍﯼ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﮐﻪ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮐﺎﺷﺘﻦ ﻧﻬﺎﻝ ﺯﯾﺘﻮﻥ ﺍﺳﺖ .شاه ﺟﻠﻮ ﺭﻓﺖ ﻭﺍﺯ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ ، ﻧﻬﺎﻝﺯﯾﺘﻮﻥ ﺑﯿﺴﺖ ﺳﺎﻝ ﻃﻮﻝ ﻣﯽ ﮐﺸﺪ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺑﺎﺭﺑﻨﺸﯿﻨﺪ ﻭﺛﻤﺮ ﺩﻫﺪ، ﺗﻮ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺳﻦ ﻭ ﺳﺎﻝ ﺑﺎ ﭼﻪﺍﻣﯿﺪﯼ ﻧﻬﺎﻝ ﺯﯾﺘﻮﻥ ﻣﯽ ﮐﺎﺭﯼ؟
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼﺯﺩ ﻭﮔﻔﺖ : ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﮐﺎﺷﺘﻨﺪ ﻭ ﻣﺎ ﺧﻮﺭﺩﯾﻢ ﻣﺎﻣﯽ ﮐﺎﺭﯾﻢ ﺗﺎ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺨﻮﺭ...ﻧﺪ .
سلطان ﺍﺯ ﺟﻮﺍﺏ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺧﻮﺷﺶ ﺁﻣﺪﻭﮔﻔﺖ : ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺟﻮﺍﺑﺖ ﺣﮑﯿﻤﺎﻧﻪ ﺑﻮﺩ ﻭﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩﭼﻬﺎﺭﺻﺪ ﺳﮑﻪ ﻃﻼ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺪﻫﻨﺪ . ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﺧﻨﺪﯾﺪ
شاه ﮔﻔﺖ ﭼﺮﺍ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﯼ ؟
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﺯﯾﺘﻮﻥ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﯿﺴﺖ ﺳﺎﻝ ﺛﻤﺮﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﺍﻣﺎ ﺯﯾﺘﻮﻥ ﻣﻦ ﺍﻻﻥ ﺛﻤﺮ ﺩﺍﺩ،باز ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﭼﻬﺎﺭﺻﺪ ﺳﮑﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻪﺍﻭ ﺑﺪﻫﻨﺪ
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺧﻨﺪﯾﺪ ، ﺍﻧﻮ ﺷﯿﺮﻭﺍﻥ ﮔﻔﺖ ﺍﯾﻨﺒﺎﺭﭼﺮﺍ ﺧﻨﺪﯾﺪﯼ؟
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﺯﯾﺘﻮﻥ ﺳﺎﻟﯽ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﺛﻤﺮ ﻣﯽﺩﻫﺪ ﺍﻣﺎ ﺯﯾﺘﻮﻥ ﻣﻦ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﻭﺑﺎﺭ ﺛﻤﺮ ﺩﺍﺩ ، مجددا ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﭼﻬﺎﺭﺻﺪ ﺳﮑﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻪﺍﻭ ﺑﺪﻫﻨﺪ ﻭﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﺩﻭﺭ ﺷﺪ.پرسیدند چرا با عجله میروید گفت نود سال زندگیه با انگیزه و هدفمند، ازاو مردی ساخته که تمام سخنانش سنجیده وحکیمانه است پس لایق پاداش است.میماندم خزانه را خالی میکرد....



تاريخ : جمعه نوزدهم دی ۱۳۹۳ | 14:6 | نویسنده : سفید |
در یک دهکده ی کوچک معلم مدرسه از دانش آموزان خواست تا تصویر از چیزی که برایشان بسیار با ارزش است را بکشند.
معلم باخود فکر میکرد که این بچه های فقیر حتما تصویر بوقلمون و میز پر از غذا را میکشند ولی وقتی یکی از بچه ها نقاشی ساده و کودکانه خود را تحویل داد, معلم شوکه شد.

دانش آموز تصویر یک دست را کشیده بود.
این دست چه کسی بود؟...
یکی از بچه ها گفت من فکر میکنم این دست خداست که بما غذا میرساند.
دیگری گفت که این دست کشاورزی است که گندم میکارد.
معلم بالای سر آن کودک رفت و از او پرسید این دست چه کسی است؟

کودک با خجالت و چشمانی پر از اشک گفت: خانم معلم, این دست شماست.
معلم به یاد آورد از وقتی این کودک پدر و مادرش را از دست داده بود به بهانه های مختلف پیش او میامد تا خانم معلم دست نوازشی بر سر او بکشد.

دوست من امروز به کسی محبت کردیم؟
محبت به کسی که با او چالش داریم یا محبت به دوست صمیمی، یکسان است؟

‎در یک دهکده ی کوچک معلم مدرسه از دانش آموزان خواست تا تصویر از چیزی که برایشان بسیار با ارزش است را بکشند.
معلم باخود فکر میکرد که این بچه های فقیر حتما تصویر بوقلمون و میز پر از غذا را میکشند ولی وقتی یکی از بچه ها نقاشی ساده و کودکانه خود را تحویل داد, معلم شوکه شد.

دانش آموز تصویر یک دست را کشیده بود.
این دست چه کسی بود؟
یکی از بچه ها گفت من فکر میکنم این دست خداست که بما غذا میرساند.
دیگری گفت که این دست کشاورزی است که گندم میکارد.
معلم بالای سر آن کودک رفت و از او پرسید این دست چه کسی است؟

کودک با خجالت و چشمانی پر از اشک گفت: خانم معلم, این دست شماست.
معلم به یاد آورد از وقتی این کودک پدر و مادرش را از دست داده بود به بهانه های مختلف پیش او میامد تا خانم معلم دست نوازشی بر سر او بکشد.

دوست من امروز به کسی محبت کردیم؟
محبت به کسی که با او چالش داریم یا محبت به دوست صمیمی، یکسان است؟‎



تاريخ : چهارشنبه دهم دی ۱۳۹۳ | 21:13 | نویسنده : سفید |

 ای عشق از آتش اصل و نسب داری
دل داده ام بر باد . بر هرچه بادا باد !
مجنون تر از ليلي ٬ شيرين تر از فرهاد

اي عشق ! از آتش اصل و نصب داري
از تيره ي دودي، از دودمان باد

آب از تو طوفان شد ، خاک از تو خاکستر
از بوی تو آتش در جان باد افتاد

هر قصر بی شیرین ، چون بیستون ویران
هر کوه بی فرهاد ، کاهی بدست باد

هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را اندوه مادر زاد

از خاک ما در باد بوی تو می آید
تنها تو می مانی ، ما می رویم از یاد

«قیصر امین پور»



تاريخ : سه شنبه دوم دی ۱۳۹۳ | 0:29 | نویسنده : سفید |
 ما هم شکسته خاطر و ديوانه بوده ايم/

ما هم اسير طره جانانه بوده ايم/

ما نيز چون نسيم سحر در حريم باد/

روزي نديم بلبل و پروانه بوده ايم/

ما هم به روزگار جواني ز شور عشق/

عبرت فزاي مردم فرزانه بوده ايم/

بر کام خشک ما به حقارت نظر مکن/

ما هم رفيق ساغر و پيمانه بوده ايم /

اي عاقلان به لذت ديوانگي قسم/

ما نيز دلشکسته و ديوانه بوده ايم..



تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۳ | 19:38 | نویسنده : سفید |
بخشندگی کریم خان زند!
درویشی تهی‌‌ دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد . چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد . کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند .

کریم خان گفت : این اشاره‌ های تو برای چه بود ؟

درویش گفت : نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم .

آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده ؟ کریم خان در حال کشیدن قلیان بود ؛ گفت چه می‌خواهی ؟

درویش گفت : همین قلیان ، مرا بس است !چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت . خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می‌ خواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد ! پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد !روزگاری سپری شد. درویش جهت تشکر نزد خان رفت .

ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره‌ای به کریم خان زند کرد و گفت : نه من کریمم نه تو ؛ کریم فقط خداست ، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست . . .
  



تاريخ : جمعه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۳ | 19:58 | نویسنده : سفید |

من مردم نویسنده زنه ها

من خودم زنم ولی از تحلیلش خوشم اومد خواستم واسه دوستان بزارم بخونن:

مرد وقتی در آغاز زندگیش وارد جامعه میشه جذابیتش کمه اما زن که وارد جامعه میشه در آغاز زندگیش(منظورم از سن 14-15 به بالاست) جذابیتش بالاست. یه دختر 17-18 ساله زیبا خدارو بنده نیست. اگه بمیری میگه به جهنم، اگه بگی من عاشقتم میگه فراوونه عاشق، اگه بگی میخوام ازدواج کنم باهات پول ندارم میگه برو بمیر، من پولدارا دورم فراوونه. اما به مرور زمان از جذابیت زن کم میشه و به جذابیت مرد اضافه میشه. چون جذابیت یه مزد به پولش، شهرتش، قدرتش، ماشینش، خونش و کارشه که هرچی مرد سنش بالاتر میره این موارد درش افزایش پیدا میکنه. واسه همینه که دختر به یه سنی که رسید میگن دیگه باید ازدواج کنه چون دیگه خواستگار نمیاد! چرا خواستگار نمیاد؟ چون پوست چروک میشه، چشم شل میشه، لب شل میشه و زیبایی که اصل اول انتخاب زن توسط مردهاست میاد پایین. البته این اتفاق ها واسه مرد هم میوفته اما جذابیت یه مرد به پوست صورتش و شکل لبش نیست! پس جذابیت زن و مرد دو مسیر مخالف هم رو با گذشت زمان طی میکنه. یه دختر 19 ساله، یه پسر 19 ساله رو آدم حساب نمیکنه(واسه ازدواج) و میگه اون بچه هست! و دنبال یه پسر 32-33 ساله میگرده که بتونه و قدرت این رو داشته باشه که اونو تامین کنه.
در سنین حدود 24 تا 27 سال، زمانیه که زن هنوز جذابیت قابل توجهی رو داره و مرد هم به جذابیت قابل توجهی رسیده(از نظر پولی و شغلی و قدرت) که همسطح اون دخترا قرار میگیره. در این نقطه برای یک مرد این توهم پیش میاد که:"من اینقدر جذاب شدم که همه دخترا ریختن سرم"! و مرد اینجا چی میشه؟ "جوگیر" میشه به این نقطه میگن نقطه جوگیر.
مردی که میخواد در دنیای Dating و بیزینس خودش موفق باشه، به درسش برسه، پولش رو در بیاره، دخترای دوروبرش رو از دست نده، گیر ازدواج نیفته و تا سن 35 سالگی بچش نزدیک دیپلم نباشه، باید حواسش جمع باشه که در نقطه جوگیر، جوگیر نشه چون در این نقطه، دخترایی که همسن خودش هستن و دارن به نقطه "ترشیدگی" نزدیک میشن میبینن که این پسره هم شغل داره، هم پول داره و اونا هم "دیگه" وقتشه که از پسربازی دست بردارن و بنابراین میچسبن به این پسره و چون اون پسر هم تا حالا دخترا آدم حسابش نمیکردن و یهو میبینه دوروبرش پر از دختراییه که میخوان باهاش ازدواج کنن، جوگیر میشه و تن به ازدواج با یکی از همون دخترا میده. اینجاست که دخترا واسه اون پسره چاله میکنن تا بتونن ادامه مسیر رو سوار بر کول اون آقا ادامه بدن و نترشن! پسرا باید حواسشون باشه که این دوره رو با احتیاط رد کنن چون به محض اینکه از نقطه جوگیر بگذرن و عبور کنن میتونن صاحب دخترایی بشن که تو خواب هم نمیدیدن...
یعنی مثلا یه مرد 40 ساله پولدار، دیگه سراغ یه دختر همسن خودش نمیره بلکه میره دنبال دخترای 21-22 ساله که دارن واسش میمیرن و حاضرن بهش بچسبن در حالی که در اوج جذابیت هستن. اما اگه مرد در نقطه جوگیر، جوگیر بشه و با یه دختر همسن خودش ازدواج کنه، وقتی شد 40 سالش باید یه زن 40 ساله رو کنارش تحمل کنه که اکثرا هم این اتفاق نمیوفته و تحملی درکار نیست و مرده میره دنبال دخترای جوونی که حاضرن همه جوره باهاش باشن و بنابراین، این میشه سیفونی که رو سر اون ازدواج کشیده خواهد شد!!!
اما دخترای عزیز که الان از حرفهای من ناراحت شدن اصلا نگران نباشن چون اینقدر مرد احمق زیاده که با این حرفها آب از آب تکون هم نمیخوره و هنوز شماها میتونید پالون بزارید و رو کمر چنین پسرایی سوار بشید و لذت ببرید چون حرفهای من مثل بمب اتمی میمونه که در ته اقیانوس منفجر میشه و 3 دقیقه بعدش تلاطم آب به حالت اولش برمیگرده. انگار که نه انگار اتفاقی افتاده.



تاريخ : یکشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۳ | 10:2 | نویسنده : سفید |
روزی مرگ به سراغ مردی آمد. وقتی متوجه شد ، دید خدا با چمدانی در دست به او نزدیک میشود.خدا به او گفت :
بسیار خب پسر، وقت رفتنه.
مرد: به این زودی؟ آخه من نقشه های زیادی داشتم.
خدا: متاسفم اما وقت رفتنه.
مرد: چی توی این چمدونه ؟...
خدا: وسایل و متعلقات تو.
مرد: وسایل من؟ یعنی لباسها ، پول و....؟؟
خدا: اونها که متعلق به تونبود متعلق به دنیا و زمین بود.
مرد: یعنی اونها خاطرات من بودن؟
خدا: اونها هیچوقت مال تونبودن. در واقع اونها متعلق به زمان بودن.
مرد: آیا اونها استعدادهای من نبودند؟
خدا: اونها هیچوقت مال تو نبودن اونها مربوط به شرائط بودن
مرد: پس خانواده و دوستانم چی؟
خدا: متاسفم اونها هرگز متعلق به تو نبودن اونها فقط بستگی به مسیر زندگیت داشتن.
مرد: زن و فرزندم چی؟
خدا: اونها مربوط به قلب تو بودن
مرد: پس بدنم چی؟
خدا: اونهم متعلق به خاک بود.
مرد: تکلیف روحم چی میشه؟
خدا: اون متعلق به منه.
مرد مرد با ترس و ناامیدی چمدون را از خدا گرفت و باز کرد. چمدون خالی بود. او در حالیکه قطره ای اشک از گونه اش پایین غلطید گفت یعنی من هیچگاه چیزی نداشتم؟
خدا: درسته. فقط لحظاتی که زندگی کردی مال توست. زندگی یک لحظه است . لحظه ای که متلق به توست. به همین دلیل مادامیکه اونو داری ازش لذت ببر. پس به هیچ چیزی اجازه نده تورو از لذت بردن منع کنه.
حالا که زنده ای زندگی کن و شاد بودن را فراموش نکن چون تنها چیز مهم همینه. تمام چیزهای مادی و هرچیزی که تا حالا براش مبارزه کردی متعلق به تو نیستن.



تاريخ : دوشنبه هفتم مهر ۱۳۹۳ | 19:11 | نویسنده : سفید |
فقيري سه عدد پرتقال خريد
اولي رو پوست كند خراب بود
دومي رو پوست كند اونم خراب بود
بلند شد لامپ رو خاموش كرد و سومي رو خورد.
گاهي وقتا...
بايد خودمون رو به نديدن و نفهميدن بزنيم تا بتونيم زندگي كنيم....
اره!یکمی سخته ولی شدنیه



تاريخ : پنجشنبه سوم مهر ۱۳۹۳ | 16:8 | نویسنده : سفید |

اي ساقي آرامم کن ديوانه ام رامم کن

من خسته ايامم ساقي تو آرامم کن

گمگشته اي در خويشم ساقي تو پيدايم کن

با ساغر شيدايي سرمست و شيدايم کن

در سينه پنهان کردم فرياد آوازم را

محض خدا روزگار مشکن دگر سازم را

من مرغ خوش آواز اين شهرم مي دانم مي داني

کز رنج اين خاموشي مي گريم در خلوت پنهاني

از جان ما چه خواهي اي دست بيرحم زمونه

تا کي به تير ناحق مي گيري قلب ما نشونه

در سينه پنهان کردم فرياد آوازم را

محض خدا روزگار مشکن دگر سازم را

اي ساقي آرامم کن ديوانه ام رامم کن

من خسته ايامم ساقي تو آرامم کن

                                                     



تاريخ : پنجشنبه سوم مهر ۱۳۹۳ | 8:36 | نویسنده : سفید |
رﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺩﺷﻤﻦ ﺑﻌﺜﯽ ﺧﺮﻣﺸﻬﺮ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ
ﺟﺴﺪ ﺑﯽ ﺟﺎﻥ ﻭ ﻋﺮﯾﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﯿﺮﮎ ﺑﻠﻨﺪﯼ ﺑﺴﺘﻪ
ﻭ ﺩﺭﺁﻥ ﺳﻮﯼ ﮐﺎﺭﻭﻥ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺭﺯﻣﻨﺪﻩ ﻫﺎﯼ ﻣﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ
ﺑﻮﺩﻧﺪ !
ﺗﮑﺎﻭﺭﺍﻥ ﻧﯿﺮﻭﯼ ﺯﻣﯿﻨﯽ ﺍﺭﺗﺶ ﺑﺎ ﺗﻘﺪﯾﻢ 3 ﺷﻬﯿﺪ
ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺁﻥ ﺟﺴﺪ ﺭﺍ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ !...
ﺳﻪ ﺷﻬﯿﺪ ﺑﺮﺍﯼ " ﺟﺴﺪ " ﯾﮏ ﺩﺧﺘﺮ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ !...

ﻧﺎﭘﻠﺌﻮﻥ ﺑﻨﺎﭘﺎﺭﺕ :
ﺍﮔﺮ ﻧﯿﻤﯽ ﺍﺯ ﻟﺸﮕﺮﯾﺎﻧﻢ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﻓﺘﺢ
ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ...

ﺁﺩﻭﻟﻒ ﻫﯿﺘﻠﺮ :
ﺍﮔﺮ ﻣﻬﻨﺪﺳﺎﻥ ﺍﺳﻠﺤﻪ ﺳﺎﺯ ﻣﻦ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺻﺪ ﺳﺎﻝ ﻗﺒﻞ
ﺍﺯﺗﻮﻟﺪﻡ ﻧﺎﺯﯼ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﺑﻤﺐ ﺍﺗﻤﯽ ﻣﯿﺸﺪ .

ﭘﺒﺎﻣﺒﺮ ﺍسلام :
ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﺩﺍﻧﯽ ﺍﺯ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﭘﺎﺭﺱ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﺗﺮﯾﻦ ﻧﻘﻄﻪ ﯼ ﻋﻠﻢ
ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺭﺳﯿﺪ

ﭼﻨﮕﯿﺰ ﻣﻐﻮﻝ :
ﺍﮔﺮ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻣﺮﺩﺍﻧﯽ ﻫﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﺗﺎ ﭘﺎﯼ ﺧﻮﻧﺸﺎﻥ ﺍﺯ ﻋﻬﺪﺷﺎﻥ
ﺩﻓﺎﻉﮐﻨﻨﺪ ﺩﺭ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﭘﺎﺭﺱ ﺑﻪ ﮐﺎﻭﺵ ﺑﭙﺮﺩﺍﺯ .

ﺍﺳﮑﻨﺪﺭ :
ﺍﮔﺮ ﺭﻭﺯﯼ ﺩﯾﺪﯼ ﮐﻪ ﻓﺮﺩﯼ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﮐﺸﻮﺭﺵ ﺣﺎﺿﺮ ﺷﺪﻩ
ﺗﻤﺎﻡﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻧﺶ ﺭﺍ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﮐﻨﺪ ﺑﺪﺍﻥ ﮐﻪ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺍﻫﻞ
ﺍﻣﭙﺮﺍﻃﻮﺭﯼﭘﺎﺭﺱ ﺍﺳﺖ


ﺯﻧﺪﻩ ﺑﺎﺩ ﺍﯾﺮﺍﻥ



تاريخ : سه شنبه یکم مهر ۱۳۹۳ | 14:34 | نویسنده : سفید |

قوها پرندگان زیبا و از مخلوقات خارق العادهء خداوند هستند كه به سبب تك همسرى در طول عمر به سمبل عشق و وفادارى در بسیارى از فرهنگها تبدیل شده اند . اما نكتهء متمایز كنندهء این دسته از غازیان اینست كه در مورد مرگ آگاهى دارند . قوها در طول عمر خود هیچ صدایى تولید نمیكنند وتنها در نزدیكى لحظات مرگ ، به گوشه اى دنج پناه برده و آوازى زیبا بعنوان اختتامیهء عمرشان عاشقانه مى خوانند كه با اتمام آوازش جانش را از دست میدهد و این آواز قو به معنى آخرین لحظه هاى عمرشان است .

شنیدم كه چون قوى زیبا بمیرد ،

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجى ،

رود گوشه اى دور و تنها بمیرد

گروهى بر آنند كه این مرغ شیدا ،

كجا عاشقى كرد آنجا بمیرد

شب مرگ از بیم آنجا شتابد ،

كه از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نكته گیرم كه باور نكردم ،

ندیدم كه قویى به صحرا بمیرد

چو روزى ز آغوش دریا بر آمد ،

شبى هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریاى من بودى آغوش باز كن ،

كه میخواهد این قوى زیبا بمیرد .



تاريخ : سه شنبه چهارم شهریور ۱۳۹۳ | 0:56 | نویسنده : سفید |

بزرگترین تراژدی زندگی اینه که خیلی زود پیر میشیم و خیلی دیر عاقل!!!

هیچ وقت حسرت زندگی آدمایی رو که از درونشون خبر نداری نخور !!!

🚫حسادت نوعی اعتراف به حقیر بودن خویش است.

هر قلبى دردى دارد، فقط نحوه ابراز آن فرق دارد. بعضى ها آن را در چشمانشان پنهان ميكنند، و بعضى ها در لبخندشان!!!

اگه اولش به فکر آخرش نباشي , آخرش به فکر اولش ميفتي!

بــــرای هــــرزگــی هــــزار راه هــســــت .... امـــا هـیــچ کــــدام بــــه انـــدازه تــــظـــاهـــر بـــه پـــاکـــدامــنــی کــثـیــف نـیـست!

ساده لباس بپوش، ساده راه برو, اما در برخورد با دیگران ساده نباش, زیرا سادگی ات را نشانه میگیرند.

روز های سخت ، آدم رو سخت می کنه...

هرگز به ياد ندارم نابينايي به من تنه زده باشد اما از اين جماعت نادان به هركي خورديم به ما گفت: مگه كوري...

خنده را معنی به سرمستی مکن آنکه میخندد غمش بی انتهاست...

پول همیشه جایی بلندتر از قد ماست !برای رسیدن به آن مواظب باشیم پایمان را روی چه چیزهایی می گذاریم..

بیایید یاد بگیریم به هیچ انسانی بر چسب نزنیم! عقیده هر کسی به خودش مربوط است.



تاريخ : جمعه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۳ | 17:12 | نویسنده : سفید |

گفت‌وگوی تفصیلی ایسنا با پژوهشگر برجسته علوم سلامت: افسردگی مسری است!

مطالعه ملی بار بیماری‌ها و آسیب‌ها در ایران نشان می‌دهد که بیماری‌های روانی و اختلالات رفتاری پس از حوادث عمدی و غیرعمدی، بزرگ‌ترین مشکل سلامت در ایران از لحاظ شاخص سال‌های تعدیل شده عمر در اثر ناتوانی (Disability Adgustea life Years- Dalys) است.

به گزارش خبرنگار پژوهشی ایسنا، در بین بیماری ها و اختلالات روانی، افسردگی یکی از رایج‌ترین‌هاست و در بررسی سلامت مردم، موضوعی بسیار با اهمیت به شمار می‌رود، به‌طوری که براساس مطالعه ملی بار بیماری‌ها و آسیب‌ها در ایران، افسردگی سومین مشکل سلامتی در کشور به شمار می‌رود و مهم است که کدام گروه از جامعه جزء نخستین افسرده‌ها قرار می‌گیرند تا در اولویت‌های سیاست‌های بهداشتی و اجتماعی کشور باشند.

بر همین اساس و به دلیل شیوع بالای افسردگی و بار قابل توجه بیماری برای فرد، نظام سلامت و جامعه، مطالعات بسیار گسترده‌ای برای اتخاذ روش‌های درمانی مناسب و مدیریت بیماری انجام شده است.

دکتر منتظری – دارای دکترای سلامت همگانی با گرایش اپیدمیولوژی،‌ عضو هیات علمی جهاد دانشگاهی و رییس پژوهشکده علوم بهداشتی – از جمله پژوهشگرانی است که در کشور، مطالعات زیادی بر روی موضوع افسردگی انجام داده است؛ به طوری که وی و همکارانش در آخرین کار مطالعاتی خود درباره افسردگی، 44 مقاله فارسی و 12 مقاله انگلیسی سال‌های 1379 تا 1388 را در مجلات معتبر علمی – پژوهشی داخلی و بین‌المللی مرور کرده و نتایج آن را در پژوهشی تحت عنوان «افسردگی در ایران» منتشر کرده‌اند.

دکتر منتظری همچنین دست به پژوهش دیگری تحت عنوان «مردم ایران چقدر خود را افسرده می‌دانند» زده است.

گفت‌وگوی وی با خبرنگار پژوهشی ایسنا حاوی نکات مهمی درباره‌ی افسردگی و نتایج پژوهش‌های انجام شده وی و همکاران اوست، این نتایج دریچه‌هایی به سوی درمان افسردگی بر اساس اولویت‌بندی افراد درگیر با این بیماری در جامعه ما خواهد گشود.

بزرگترین سهم بار بیماری‌های غیرکشنده بر دوش افسردگی

این متخصص و پژوهشگر علوم سلامت، افسردگی را چهارمین عامل عمده بار بیماری‌ها در جهان می‌داند که به تنهایی بزرگ‌ترین سهم بار بیماری‌های غیرکشنده را به خود اختصاص می‌دهد و حجم زیادی از منابع عمومی سلامت را به دلیل هزینه‌های قابل توجه تحمیل‌کننده می‌بلعد و از سویی تاثیرات مخربی بر جامعه از جمله کاهش حوصله و انگیزه در زندگی فردی،‌ کار و امور اجتماعی فرد در جامعه به دنبال دارد.

به گفته وی افسردگی با بسیاری از محرک‌ها و عوامل ساده‌ای شروع و به مرور مزمن می‌شود و فرد مبتلا را دچار مشکلات اساسی می‌کند.

دکتر منتظری در تعریف اختلال افسردگی آن را از جمله اختلالات خلقی تعریف می‌کند که سلامت روان را دچار آسیب کرده و سپس سلامت جسمانی و اجتماعی را تحت تاثیر قرار خواهد داد.

وی می‌افزاید: اختلال افسردگی اساسی (افسردگی یک قطبی) باید دست کم دوهفته طول بکشد. بیماری که دچار افسردگی می‌شود، علاوه بر خلق افسرده با کاهش شدید علاقه به امور لذتبخش، لااقل چهار علامت از فهرستی شامل تغییرات اشتها و وزن، تغییرات خواب و فعالیت، فقدان انرژی، احساس گناه، مشکل در تفکر و تصمیم‌گیری و افکار عود‌کننده مرگ یا خودکشی را نیز از خود نشان می‌دهد.

افسردگی در چه جوامعی بیشتر است؟

دکتر منتظری در پاسخ به این سوال عوامل متعددی را برشمرد اما در بین عوامل مورد اشاره، آنچه که بیشتر مورد تاکید این متخصص علوم سلامت و پژوهشگر موضوع افسردگی قرار می‌گیرد، «اجرا نشدن قانون» است.

بی‌قانونی نقش مهمی در شیوع افسردگی دارد

به گفته وی در جامعه‌ای که قانون به درستی اجرا نشود و قانون‌گریزی در سطح بالایی باشد، افراد بیشتری مبتلا به افسردگی می‌شوند، زیرا افراد از این‌که نمی‌توانند از حقوق خود دفاع کنند و روشی برای احقاق حق خود نمی‌یابند افسرده می‌شوند. بنابراین اگر اراده‌ای برای پیشگیری از افسردگی در جامعه هست باید اول برای اجرای قانون در سطح جامعه تلاش کرد تا افراد احساس کنند در پناه قانون به حق خود می‌رسند.

احساس بی‌عدالتی هم افسردگی در جامعه را افزایش می‌دهد

وی دومین عامل مهم پیشگیری از شیوع افسردگی را «احساس عدالت» در جامعه می‌داند. دکتر منتظری معتقد است در جامعه‌ای که احساس بی‌عدالتی باشد، افراد دچار افسردگی می‌شوند و برای کار و زندگی انگیزه‌ای ندارند؛ بنابراین هر جامعه‌ای که بخواهد شاداب و پرنشاط باشد، باید احساس عدالت کند؛ ضمن آن‌که «احساس عدالت» از «اجرای عدالت» بسیار مهم‌تر است، یعنی افراد احساس‌ کنند فرصت‌ها در جامعه به درستی و براساس شایستگی‌ها توزیع می‌شود تا آنجا که نگران آن نباشند که اگر فردا به سراغ فرصتی که حق آنهاست بروند بسیار دیر است و در نتیجه بر اثر چنین احساسی فرصت‌طلبی کنند؛ فرصت‌طلبی که درجامعه متاسفانه معنای «زرنگی» به خود گرفته و به قیمت بیماری دیگران و حتی خود فرد فرصت‌طلب تمام می‌شود.

شیوع افسردگی به دنبال نابرابری در جامعه

این پژوهشگر، پس از اشاره به این دو عامل مهم پیشگیری از افسردگی در جوامع یعنی «اجرای قانون» و «احساس عدالت»، به عامل سوم در این زمینه اشاره می‌کند.

به گفته وی، وجود نابرابری‌های گوناگون در جامعه (نابرابری‌های جنسیتی، طبقه اجتماعی، قومیت و نژاد) از عوامل عمومی بروز و شیوع افسردگی در جوامع است و بر اساس متون پژوهشی جدید، نابرابری، افسردگی در جوامع را تشدید کرده است.

وی در همین زمینه به نتیجه مطالعه‌ای در تهران اشاره می‌کند که میزان تاثیر نابرابری‌های اجتماعی و اقتصادی بر سلامت روان افراد بالای 15 سال خانوارهای تهرانی را مورد بررسی قرار داده است که نتایج آن نشان می‌دهد وضعیت اقتصادی افراد بزرگترین سهم را در نابرابری سلامت روان به خود اختصاص می‌دهد.

چند درصد جمعیت ایران افسرده‌ است؟

دکتر منتظری درباره‌ی میزان شیوع افسردگی در ایران آن را 20 درصد اعلام می‌کند و می‌گوید: براساس مطالعه ملی سلامت مردم ایران در سال 1376 که در سال 1386 هم تکرار شد، میانگین شیوع افسردگی در ایران 20 درصد است که در مطالعه ما نیز تحت عنوان «سلامت از دیدگاه مردم»، همین رقم حاصل شده که البته این رقم ممکن است طی سال‌های گذشته افزایش یافته باشد، اما قطعا کاهش نیافته است، چرا که عوامل شیوع افسردگی نیز افزایش یافته‌اند.

دکتر منتظری در ادامه، نتایج پژوهش خود و همکارانش که با مرور 44 مقاله فارسی و 12 مقاله انگلیسی سال‌های 1379 تا 1388 ، منتشره در مجلات معتبر علمی داخلی و بین‌المللی، به دست آمده در اختیار خبرنگار ایسنا قرار می‌دهد.

چه کسانی در ایران افسرده‌ترند؟

براساس پژوهش توصیف شده دکتر منتظری و همکارانش، در بین جمعیت‌های ایرانی، افراد بیوه بیشترین میزان افسردگی در کشور را دارند که بعد از آنها به ترتیب افراد مطلقه قرار دارند. همچنین افراد متاهل پس از این دو گروه بیشترین درصد افسردگی را دارا بوده و افراد مجرد دارای کمترین افسردگی در کشور هستند.

مطلقه‌ها و بیوه ها در صدر جمعیت افسرده

نتایج پژوهش فوق درحالی از مطلقه‌ها و بیوه‌ها به عنوان افراد در صدر مبتلایان افسردگی نام می‌برد که کتب مرجع روانشناسی و روانپزشکی نیز آن را تایید کرده‌اند.

به گفته دکتر منتظری، افراد مطلقه با احساس شکست و ناکامی در زندگی مواجه هستند و این شکست باعث شده با مشکلات مختلف دست و پنجه نرم کنند. همین آسیب‌های روحی افراد مطلقه را مستعد افسردگی می‌کند.

چرا متأهل‌ها افسرده‌تر از مجردها هستند؟

اما نکته‌ی مهمی که البته در سایر پژوهش‌ها و از جمله مطالعات دکتر منتظری هم به آن اشاره شده آنکه بعد از افراد بیوه و مطلقه، متاهل‌ها بیشترین میزان افسردگی را دارند و درصد افسردگی آنها بیش از افراد مجرد است که در آخرین گروه افسرده‌ها قرار دارند.

وی در پاسخ به این سوال ایسنا که چرا متاهل‌ها بیش از مجردها در کشور ما افسرده‌اند می‌گوید: مطالعات نشان می‌دهد که خود تاهل باعث سلامت فرد می‌شود، سبک زندگی وی را تغییر می‌دهد و رفتار‌های مخاطره‌آمیز فرد کاهش می‌یابد؛ به‌طور کلی مردان در تاهل نفع بیشتری از زنان می‌برند اما این‌که در متاهلین افسردگی بالاتر است به دلیل فقدان تنوع در زندگی حال حاضر متاهل‌ها به خاطر شرایط تحمیلی و نگرانی‌های موجود مثل مسائل و مشکلات اقتصادی است.

وی گفت: این درحالیست که تجرد با رفتارهای پرمخاطره بیشتر همراه است؛ رفتارهایی مثل مصرف سیگار و الکل و ابتلا به بیماری‌ها؛ پس باید ضمن تاکید بر تاثیر تاهل بر سلامت فرد برای رفع شرایط بروز افسردگی در متاهلان تلاش کرد.

ساکنان روستا و شهرهای کوچک افسرده‌تر از شهرهای بزرگ

نتایج مطالعات وی همچنین حاکیست شیوع افسردگی در جمعیت روستایی و شهرهای کوچک به نسبت شهرهای بزرگ بیشتر است.

دکتر منتظری در پاسخ به علت این نتیجه که تا حدودی برخلاف انتظار است، چرا که محیط‌های روستایی به دلیل دوری از عوامل شهری در معرض استرس کمتری قرار دارند، اولا با تاکید بر این‌که استرس با افسردگی تفاوت زیادی دارد می‌گوید: دلیل شیوع بیشتر افسردگی در جمعیت روستایی به نسبت جمعیت شهری، آن است که ما به توسعه روستاها توجه نکرده‌ایم؛ روستاهای بسیاری تبدیل به مخروبه شده‌اند و جمعیت سالمند آن به شدت آسیب‌پذیر هستند، چرا که آنها با تنهایی، فقر، عدم توسعه‌یافتگی در محیط زندگی و بیماری مواجهند.

به گفته وی شیوع افسردگی در جمعیت روستایی نتیجه‌ی دیگری هم در بر دارد و آن مهاجرت روستاییان به شهرها و تداوم معضل بزرگ حاشیه‌نشینی است.

دکتر منتظری می‌افزاید: این در حالیست که امکانات خدماتی قابل دسترس در شهرها بسیار بیشتر است.

این پژوهشگر علوم سلامت ادامه می‌دهد: علاوه بر عدم توسعه یافتگی روستاها و جمعیت سالمند آنها، وجود «بیماری‌های مزمن و همراه»، از دیگر عوامل شیوع بیشتر افسردگی در جمعیت روستایی نسبت به جمعیت شهری است.

افسردگی در زنان بیشتر از مردان

یافته‌های مطالعات دکتر منتظری و همکارانش بر روی مقالات منتشره درباره‌ی افسردگی همچنین حاکی از آن است که افسردگی در زنان و دختران بیشتر از مردان است؛ به‌طوری که زنان حدود 1.7 برابر بیشتر از مردان افسرده هستند.

به اعتقاد این محقق، نقش‌های جنسیتی، خود باعث افسردگی می‌شود. زنان مجبورند در نقش مادر، همسر و نیز در وظیفه شغلی خود در جامعه،‌ ایفای نقش کنند و سختی و شدت انجام توامان این نقشها خود موجب بروز خستگی و در نتیجه افسردگی می‌شود.

وی با اشاره به این که در تمام جوامع افسردگی زنان بیشتر از مردان است،‌ همچنین از آناتومی و بافت بدنی زنان و تجربه دورانی همچون بارداری و زایمان، و نیز ناباروری به عنوان عوامل شیوع بیشتر افسردگی در زنان نسبت به مردان یاد کرد.

افسردگی مسری است

نکته‌ی مهم دیگری که رییس پژوهشکده علوم بهداشتی، درباره‌ی افسردگی بدان اشاره می‌کند این است که افسردگی، مسری است؛ به‌طوری که می‌تواند جامعه را درگیر خود کند.

یک مثال ساده این متخصص علوم سلامت در این زمینه آن است که فرد برای کمک به حل مشکل شخص مبتلا به افسردگی وارد عمل می‌شود و بعد وقتی نمی‌تواند آن را حل کند، خودش هم تحت تاثیر مشکل او قرار می‌گیرد یا این‌که وقتی فردی در محیط کار دچار افسردگی باشد، دیگران را نیز تحت تاثیر قرار داده و افسردگی در آن محیط سرایت می‌کند؛ در واقع عواطف و هیجانات منفی از فرد افسرده به افراد افسرده دیگر سرایت و دیگران را نیز مبتلا می‌کند. لذا جمعی از محققان و پژوهشگران معتفدند افسردگی مسری است و نباید نسبت به آن بی‌تفاوت بود. جالب آن که اخیرا محققان بخش روانپزشکی دانشگاه «سنت‌لوئیس» آمریکا نیز نشان داده‌اند که استرس هم مانند سرماخوردگی از شخصی به شخص دیگر منتقل می‌شود و این انتقال از طریق آهنگ صدا،‌ حالت چهره، بدن، و حتی بوی بدن صورت می‌گیرد؛ لذا من تصور می‌کنم که در مورد افسردگی هم چنین مواردی مصداق دارد.

دکتر منتظری در پایان این گفت‌و‌گو با اشاره به بار قابل توجه بیماری افسردگی برای فرد،‌ نظام سلامت و جامعه در پایان بر شناسایی زودهنگام این بیماران با غربالگری و حمایت نظام سلامت از مبتلایان برای برخورداری از نظام مراقبتی و نیز کمک به تامین هزینه درمان آنها تاکید می‌کند.

http://new.irexpert.ir/pages/News/News.jsf?EvID=177215



تاريخ : سه شنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۳ | 9:4 | نویسنده : سفید |
آتشی که نمی سوزاند" ابراهیم " را
و چاقویی که سر نمیبرد " اسماعیل " را
و دریایی که غرق نمی کند" موسی " را
کودکی که مادرش او را
به دست موجهای " نیل " می سپارد
تا برسد به خانه ی تشنه به خونش
و دیگری را برادرانش به چاه می اندازند
سر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد...

آیـا هـنـوز هـم نـیـامـوخـتـی ؟!...

کـه اگـر هـمـه ی عـالـم
قـصـد ضـرر رسـانـدن بـه تـو را داشـتـه بـاشـنـد،
و خـــدا نخـواهد، " نــمــی تــوانــنــد "؛

پـس...
به " تـدبـیـرش " اعتماد کن؛
به " حـکـمـتـش " دل بسپار؛
به او " تـوکـل " کن؛
و به سمت او " قــدمــی بـردار "؛
تا آمدنش به سوی خود را به تماشا بنشینی . . .

یدالله فوق ایدیهم...


تاريخ : شنبه چهارم مرداد ۱۳۹۳ | 22:33 | نویسنده : سفید |
ﻣﺮﺩﯼ ﺩﺭ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺗﻮﺯﯾﻊ ﮔﻮﺷﺖ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﮐﺮﺩ. ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺮﮐﺸﯽ ﺑﻪ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺑﺴﺘﻪ ﺷﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺩﺍﺧﻞ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﮔﯿﺮ ﺍﻓﺘﺎﺩ. ﺁﺧﺮ ﻭﻗﺖ ﮐﺎﺭﯼ ﺑﻮﺩ. ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺟﯿﻎ ﺩﺍﺩ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﺑﻠﮑﻪ ﮐﺴﯽ ﺻﺪﺍﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﺸﻨﻮﺩ ﻭ ﻧﺠﺎﺗﺶ ﺑﺪﻫﺪ ﻭﻟﯽ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﮔﯿﺮ ﺍﻓﺘﺎﺩﻧﺶ ﺩﺭ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﻧﺸﺪ. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ 5 ﺳﺎﻋﺖ، ﻣﺮﺩ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻣﺮﮒ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺩﺭ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﺍﺩ. ﺍﻭ ﺍﺯ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﮐﻪ ﭼﻄﻮﺭﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺳﺮ ﺯﻧﺪﻧﺪ. ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: »ﻣﻦ 35 ﺳﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﻭ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﻣﯽﺁﯾﻨﺪ ﻭ ﻣﯽﺭﻭﻧﺪ. ﻭﻟﯽ ﺗﻮ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﻌﺪﻭﺩ ﮐﺎﺭﮔﺮﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﻮﻗﻊ ﻭﺭﻭﺩ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺳﻼﻡ ﻭ ﺍﺣﻮﺍﻟﭙﺮﺳﯽ ﻣﯽﮐﻨﯽ ﻭ ﻣﻮﻗﻊ ﺧﺮﻭﺝ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﻣﯽﮐﻨﯽ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺧﺎﺭﺝ ﻣﯽﺷﻮﯼ. ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﮔﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﻣﺎ ﻃﻮﺭﯼ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ. ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻫﻢ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﻗﺒﻞ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺳﻼﻡ ﮐﺮﺩﯼ ﻭﻟﯽ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﯿﺪﻡ. ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﺎﻓﺘﻦ ﺗﻮ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺳﺮﯼ ﺑﺰﻧﻢ. ﻣﻦ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺍﺣﻮﺍﻟﭙﺮﺳﯽ ﻫﺮ ﺭﻭﺯﻩ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﻢ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﺗﻮ ﻣﻦ ﻫﻢ ﮐﺴﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻡ.»
---------------------------------------------
ﻣﺘﻮﺍﺿﻊ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﭘﯿﺮﺍﻣﻮﻧﻤﺎﻥ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺸﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺍﺳﺖ. ﺳﻌﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﺗﺃﺛﯿﺮ ﻣﺜﺒﺘﯽ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻃﺮﺍﻓﯿﺎﻧﻤﺎﻥ ﻣﺨﺼﻮﺻﺎً ﺍﻓﺮﺍﺩﯼ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻣﯽﺑﯿﻨﯿﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻢ


تاريخ : جمعه سوم مرداد ۱۳۹۳ | 19:11 | نویسنده : سفید |

ﺍﺳﺘﺎﺩﯼ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ :
ﺑﻨﻈﺮ ﺷﻤﺎ ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﺯﯾﺒﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ؟
ﻫﺮﯾﮏ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ،
ﯾﮑﯽ ﮔﻔﺖ : ﭼﺸﻤﺎﻧﯽ ﺩﺭﺷﺖ . ﺩﻭﻣﯽﮔﻔﺖ :
ﻗﺪﯼ ﺑﻠﻨﺪ .
ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ : ﭘﻮﺳﺖ ﺷﻔﺎﻑ ﻭ ﺳﻔﯿﺪ …!
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺍﺳﺘﺎﺩ ، ﺩﻭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺍﺯ ﮐﯿﻔﺶ ﺩﺭ
ﺁﻭﺭﺩ،ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ
ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻟﻮﮐﺲ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩ ، ﻭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﻭ
ﺳﺎﺩﻩ،ﺳﭙﺲ ﺩﺭ ﻫﺮ ﯾﮏ
ﺍﺯ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﭼﯿﺰﯼﺭﯾﺨﺖ .
ﺭﻭ ﺑﻪﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺩﺭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺭﻧﮕﯿﻦ
ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻫﺮ ﺭﯾﺨﺘﻢ ﻭ ﺩﺭ،
ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺳﻔﺎﻟﯽﺁﺑﯽ ﮔﻮﺍﺭﺍ، ﺷﻤﺎ ﮐﺪﺍﻡ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ
ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟
ﻫﻤﮕﯽ ﺑﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﻟﯿﻮﺍﻥﺳﻔﺎﻟﯽ ﺭﺍ !
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ : ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﺪ؟ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ
ﺣﻘﯿﻘﺖﺩﺭﻭﻥ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﺭﺍﺷﻨﺎﺧﺘﯿﺪ،
ﻇﺎﻫﺮ ﺑﺮﺍﯾﺘﺎﻥ ﺑﯽ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺷﺪ



تاريخ : جمعه سوم مرداد ۱۳۹۳ | 13:39 | نویسنده : سفید |
در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند.
می گویند خارپشتها وخامت اوضاع رادریافتند تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند و بدین ترتیب همدیگررا حفظ کنند...
وقتی نزدیکتر به هم بودند گرمتر میشدند ولی خارهایشان یکدیگررا زخمی میکرد
بخاطرهمین تصمیم گرفتند ازهم دور شوند ولی از سرما یخ زده میمردند...
ازاینرو مجبور بودند یا خارهای دوستان را تحمل کنند، یا نسلشان منقرض شود.
پس دریافتند که بهتر است باز گردند و ...
گردهم آیند و آموختند که :
با زخم های کوچکی که همزیستی با کسان بسیار نزدیک بوجود می آورد زندگی کنند ، چون گرمای وجود دیگری مهمتراست…
و این چنین توانستند زنده بمانند

بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گردهم می آورد و آنان را تحسین نماید
بلکه آن است هر فرد بیاموزد با معایبها و خوبیهای دیگران کنارآید

بدبختی این حسن را دارد که دوستان حقیقی را به ما می شناساند… بالزاک


تاريخ : پنجشنبه دوم مرداد ۱۳۹۳ | 9:52 | نویسنده : سفید |
ه روزی چینی بندزن (کسی که چینی های شکسته رو به هم می چسبانید)از کوچه ای رد میشد ومیخوندچینی بند زن اومده
هرکس چینی شکسته داره بیاره تاواسش بند بزنم
ناگهان دختری اومد جلو و گفت:چینی بندزن من دلم شکسته میتونی مثل چینی بندش بزنی و به حالت اولش برگردونی چینی بند زن جواب داد:بندزدن دل تو خیلی سخته  آخه دل تو ازبرگ گل نازکتره و کار من نیست ولی یه نفر که تو هفتمین شهر عشق میشینه میتونه این کارو انجام بده
(برگ گل اگه باشه بند میزنم به آسونی دل تو نازک تره این کاره من نیست میدونی یه نفر سراغ دارم تو هفت شهر عشق میشینه این دل شکسته رو اون فقط باید ببینه
سپس دختر دل شکسته از چینی بند زن آدرس هفت شهر عشق رو خواست وچینی بند زن پاسخ داد
(اگه هیچ وقت دروغ نگی به شهر اول میرسی شهر دوم اینه که کمک کنی به هر کسی سومی هم اگه میخوای تو باید صبور باشی شهر چهارم به دورنگی و بدی ها دور باشی شهرپنجم دل تو همیشه پاک و صاف باشه شیشمی هم میبینی اگه پشت کوه قاف باشه)
دختر دل شکسته باتعجب پرسید:این که شش شهر شد مگه نگفتی هفت شهر عشق پس شهر هفتم چی شد؟چینی بند زن پاسخ داد:(شهر هفتم راهشو دیگه نشونت نمیدم اگه اون شیش شهرو رفتی که دارم بهت میگم دیگه اونجا توخودت اون راهو پیدا میکنی اگر از ابرا گذشتی ماهو پیدا میکنی)
و آن کوچه را ترک کرد.دختر دل شکسته با تمام وجود اون شش شهرو طی کرد و بعدازمدتی دوباره صدای چینی بند زن رو شنیدکه از کوچه شون رد میشد. رفت جلو و به چینی بند زن گفت:چینی بندزن هفتمین شهر عشق رو دیدم و حالا احساس میکنم دلم دوباره پاک و صاف شده وبه حالت اولش برگشته .سپس چینی بند زن خدا را شکر کرد و رفت...



تاريخ : جمعه ششم تیر ۱۳۹۳ | 12:59 | نویسنده : سفید |
آمدی جانم به قربانت ، ولی حالا چرا ؟


 بی وفا ، بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟


 نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی


 سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟


 عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست


 من که یک امروز مهمان توام ، فردا چرا ؟


 نازنینـــــــا ، ما به ناز تو جوانی داده ایم


 دیگر اکنون با جوانان نازکن ، با ما چرا ؟


 وه که با این عمر های کوته بی اعتبار


 این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟


 آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان میکند


 درشگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟


 شهریارا بی حبیب خود نمیکردی سفر


 راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟


 بی مونس و تنها چرا ؟


 تنها چرا ؟
حالا چرا ؟



تاريخ : شنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۳ | 18:0 | نویسنده : سفید |
چوپان دروغگویی دیگـــــــر

یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. چوپانی مهربان بود که در نزدیکی دهی، گوسفندان را به چرا می برد. مردم ده که از مهربانی و خوش اخلاقی او خرسند بودند، تصمیم گرفتند که گوسفندانشان را به او بسپارند تا هر روز آنها را به چرا ببرد. او هر روز مشغول مراقبت از گوسفندان بود و مردم نیز از این کار راضی بودند. برای مدتها این وضعیت ادامه داشت و کسی شکوه ای نداشت تا اینکه ...

یک روز چوپان شروع کرد به فریاد: آی گرگ آی گرگ. وقتی مردم خود را به چوپان رساندند دریافتند که گرگی آمده است و یک گوسفند را خورده است.

آنان چوپان را دلداری دادند و گفتند نگران نباشد و خدا را شکر که بقیه گله سالم است. اما از آن پس، هر چند روز یک بار چوپان فریاد میزد: "گرگ. گرگ. آی مردم، گرگ". وقتی مردم ده، سرآسیمه خود را به چوپان می رساندند می دیدند کمی دیر شده و دوباره گرگ، گوسفندی را خورده است. این وضعیت مدتها ادامه داشت و همیشه مردم دیر می رسیدند و گرگ، گوسفندی را خورده بود!

پس مردم ده تصمیم گرفتند پولهای خود را روی هم بگذارند و چند سگ گله بخرند. از وحشی ترین ها و قوی ترین سگ ها را ...

چوپان نیز به آنها اطمینان داد که با خرید این سگها، دیگر هیچگاه، گوسفندی خورده نخواهد شد. اما پس از خرید سگ ها، هنوز مدت زیادی نگذشته بود که دوباره، صدای فریاد "آی گرگ، آی گرگ" چوپان به گوش رسید. مردم دویدند و خود را به گله رساندند و دیدند دوباره گوسفندی خورده شده است. ناگهان یکی از مردم، که از دیگران باهوش تر بود، به بقیه گفت: ببینید، ببینید. هنوز اجاق چوپان داغ است و استخوانهای گوشت سرخ شده و خورده شده گوسفندانمان در اطراف پراکنده است !!!

مردم که تازه متوجه شده بودند که در تمام این مدت، چوپان، دروغ می گفته است، فریاد برآوردند: آی دزد. آی دزد. چوپان دروغگو را بگیرید تا ادبش کنیم. اما ناگهان چهره مهربان و مظلوم چوپان تغییر کرد. چهره ای خشن به خود گرفت. چماق چوپانی را برداشت و به سمت مردم حمله ور شد. سگها هم که فقط از دست چوپان غذا خورده بودند و کسی را جز او صاحب خود نمی دانستند او را همراهی کردند.

بسیاری از مردم از چماق چوپان و بسیاری از آنها از "گاز" سگ ها زخمی شدند. دیگران نیز وقتی این وضعیت را دیدند، گریختند. در روزهای بعد که مردم برای عیادت از زخمی شدگان می رفتند به یکدیگر می گفتند: "خود کرده را تدبیر نیست". یکی از آنها پیشنهاد داد که از این پس وقتی داستان "چوپان دروغگو" را برای کودکانمان نقل می کنیم باید برای آنها توضیح دهیم که هر گاه خواستید گوسفندان، چماق، و سگ های خود را به کسی بسپارید، پیش از هر کاری در مورد درستکاری او بررسی کنید و مطمئن شوید که او دروغگو نیست.

اما معلم مدرسه که آنجا بود و حرفهای مردم را می شنید گفت: دوستان توجه کنید که ممکن است کسی نخست ""راستگو"" باشد ولی وقتی گوسفندان، چماق و سگ های ما را گرفت وسوسه شود و دروغگو شود. بنابراین بهتر است هیچگاه ""گوسفندان""، ""چماق"" و ""سگ های نگهبان"" خود را به یک نفر نسپاریم**.


تاريخ : جمعه شانزدهم خرداد ۱۳۹۳ | 11:23 | نویسنده : سفید |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.