|
ندای درون زیبایی سایه خداوند بر کهکشانهاست
| ||
|
هر بار شما به خود قول میدهید امسال عادت بدتان را ترک میکنید ولی بعد از ساعتهایی آن عادت دوباره به سراغتان میآید اما یک خبر خوب برایتان داریم؛ تمام آنها گاهی انقدرها هم بد نیستند...
در اینجا به 10 عادت بد که محققان میگویند ممکن است به نفع سلامت شما تمام شود، اشاره میکنیم:
1.نیشخندزدن:
بیشتر ما عاشق نیشخند زدن هستیم. مثلا وقتی با نیشخند در مورد ارتباط عاطفی یک همکار یا مجموعهای از رفتارها و انتخابهای کسی اظهارنظر میکنیم. این نیشخندزدنها نهتنها باعث میشود بیشتر در مورد خصوصیات افرادی که دوروبر ما هستند بدانیم، بلکه خندیدن با دیگران هورمونهای مفیدی را در بدن آزاد میکند تا از استرس و اضطراب خلاص شویم و این، حس خوشایندی در ما به وجود میآورد.
2.افراط در مصرف قهوه:
اگرچه نوشیدن زیاد قهوه میتواند برای سلامت مضر باشد، ولی یک قهوه سبک و باکیفیت و گرم، میتواند مفید هم باشد. مصرف به اندازه و متعادل قهوه (نه بیشتر از 3 فنجان در طول روز)، باعث میشود کافئین، متابولیسم بدن را سرعت بخشد و توان تحمل ورزشهای روزانه را افزایش دهد حتی ریسک ابتلا به سنگهای کلیوی را کاهش میدهد.
نتایج مطالعهای که در موسسه درمانی هاروارد انجام گرفته، ثابت كرده است زنانی که بیش از 2 فنجان قهوه در طول روز مصرف میکنند، کمتر افسرده میشوند و حتی نوشیدن 3 فنجان قهوه در روز، خطر ابتلا به دیابت را کم میکند.
3.پرجنبوجوش بودن:
جنبوجوش معلمان مدرسه را عاصی میكند اما نتایج تحقیقات اخیر نشان میدهد این كار حداقل برای بزرگسالان سودمند است. جنبوجوش کمک میکند وزن اضافی بدن خود را کم کنید.
4.غرولند کردن:
غرولند معقولانه و شایسته نیست، اما مطالعهها نشان داده که در موقعیتهای معین ممکن است واقعا خوب هم باشد. براساس تحقیقی، غرولندکردن هنگام كار نهتنها باعث میشود کارمندان بتوانند با استرسها كنار بیایند، بلکه همبستگی بین آنها را هم بیشتر میکند در ضمن میتواند برای رهایی کوتاهمدت از درد یا تجربههای تلخ قبلی هم موثر واقع شود.
5.زیاد دوشگرفتن:
اگر فراموش کنید دوش بگیرید، ممکن است هیچ دوستی پیدا نکنید ولی اگر از آن افرادی هستید که مرتب در حال دوش گرفتن هستند، به سلامت خودتان و محیط اطرافتان كمك میکنید. شستشوی روزانه نهتنها پوست را از چربیهای طبیعی که باعث انعطافپذیری و مرطوبماندن آن میشود، پاک میکند بلکه باکتریهای خوبی که باعث پیشگیری از بیماری میشود نیز از بین میبرد بنابراین اگر تصمیم به ترک این عادت گرفتهاید، روزی را که بیرون از خانه نبودهاید، انتخاب کنید.
6.عصبانیشدن:
خیلی از ما معتقدیم «عصبانیت» درنهایت باعث شرمندگی میشود. این یک حقیقت است که هیچکس نمیخواهد اوقاتش را با شخصی که همیشه خونسردیاش را از دست میدهد و داد و فریاد میكند، بگذراند اما نتایج تحقیقات نشان داده که «عصبانیت» میتواند در حقیقت برای سلامت خوب باشد و بروز هیجانها آثار استرس را کم میکند. براساس یافتههای محققان سوئدی، در افرادی که رفتار درستی در محل كار ندارند و عصبانیتشان را در برابر برخوردهای ناعادلانه در محیط کار مهار میکنند، ریسک ابتلا به حمله قلبی دو برابر است.
7.حمامآفتاب:
در سالهای اخیر، عقیده این بوده که باید خودمان را در مقابل نور خوشید بپوشانیم تا از سرطان پوست در امان بمانیم ولی بیشتر کارشناسان میگویند استفاده کم و متناوب از نورخورشید، مفید است! در انگلیس که کمبود ویتامین D فراگیر است، گروههای امدادگر و خیریه بیانیهای را منتشر کردهاند که در آن توصیه شده هر فردی باید در نیمروز (ظهر)، 10 دقیقه بدون هیچ پوشش ضدآفتابی از نورآفتاب بهرهمند شود تا از ریسک ابتلا به بیماریهای کمبود ویتامین D در امان باشد (مثل راشیتیسم). طبق برخی مطالعهها، ویتامین D که بهوسیله نورخورشید تامین میشود، میتواند از ابتلا به سرماخوردگی و تب جلوگیری کند. محققان تاکید کردهاند افراد باید بعد از 10 دقیقه، خود را بپوشانند و پوست هرگز نباید در انتهای روز قرمز شود.
8.بیش از اندازه در رختخواب ماندن:
اگر از خوابیدن (استراحت) آخر هفته احساس گناه میکنید، بهتر است این احساس را كنار بگذارید. براساس نتایج تحقیقات علمی، خواب میتواند به شما کمک کند تا بیشتر عمر کنید و از طرفی به حفظ حافظه و کم شدن استرس هم کمک میکند و اگر به اندازه کافی استراحت نکنید، احتمال بروز حوادث نامطلوب مثل تصادف، خطرهای ایمنی در کارخانهها و...بیشتر میشود یا باعث افزایش وزن و ریسک ابتلا به بیماریهای قلبی خواهد شد. علاوه بر این، به تاخیر انداختن خروج از رختخواب در صبحگاه و بستن چشمها فوایدی برای سلامت دارد چون طبق تحقیقات به عمل آمده، تمرینهای سخت ورزشی در صبح زود میتواند باعث به خطر انداختن سیستم ایمنی شود.
9.پرداختن به علایق:
اگر چه علاقه به مصرف غذاهای آماده، سلامت تغذیه شما را از بین میبرد ولی خوردن یک خوراكی لذتبخش و خلاف قوانین تغذیه نهتنها شادمانیتان را زیاد میکند، بلکه باعث میشود به رژیمغذایی خود ادامه دهید. بسیاری از افراد به خوردن غذاهایی که برایشان ممنوع است، راغب میشوند. هیچ اشکالی ندارد اگر کمی نسبت به آنچه باعث کم شدن اشتیاقتان میشود، علاقه نشان دهید بهخصوص اگر محدودیتهای سخت رژیمی دارید این اشتیاق میتواند علامتی از کمبود موادمغذی در رژیمتان باشد.
10 رویاپردازی:
بسیاری از ما رویاهای روزانه را معادل با تنبلی یا از زیر کار دررفتن میدانیم در صورتی که تحقیقات نشان میدهد که اجازهدادن به سرگردانبودن ذهن میتواند توانایی حل مشکلات را بالا ببرد و باعث شود قسمتی از مغز که مخصوص حل مشکل است، خیلی بیشتر از بخشی که تمرکز بر فعالیتهای روتین (معمولی) دارد، فعال شود. رویاپردازی علاوه بر اینکه باعث میشود زمان انجام وظایف روزمره را افزایش دهید، این توانایی را به شما خواهد داد که این فعالیتها را در بین سایر مشکلات مهم زندگیتان جای دهید. [ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 14:17 ] [ بی رنگ ]
گریز اغلب افراد از رو در رویی با خطر و جسارت به خرج دادن ، تنها به این دلیل است که از زبان و فکر دیگران می ترسند، وقتی به یک درجه بالا از موفقیت و خوشبختی میرسید، متوجه میشوید که خیلی از کسانی که قبلاً دوست، همکار یا شریکتان بودند، الان به دیوهای حسادت در اطرافتان تبدیل شدهاند.
روشهای کنار آمدن با افراد حسود
ازآنجا که حسادت یک اتفاق میان فردی متداول است، کنار آمدن با افراد حسود یکی از مهمترین مهارتهایی است که باید یاد بگیرید. اولین چیزی که باید با آن آشنا شوید تکنیک نیست بلکه فلسفه بنیادی کنار آمدن با اینگونه افراد است که در این مقاله به آن میپردازیم.
بررسی واقعیت
قبل از اینکه درمورد افراد حسود فکر کنید به این سوال پاسخ دهید: آیا این افراد واقعاً به شما حسادت میکنند؟ یکی از چیزهایی که در ما با آن برخورد کردهایم این است که در بسیاری از موارد، حسادت یک تشخیص اشتباه است. کسی نمی تواند مدعی باشد که همواره همه کارهایش مورد پسند دیگران بوده است.
جریان واقعی این است که فرد تصور بهتری از مهارتها یا موفقیت خود دارد به همین دلیل دچار غرور میشود و انتظار برخورد خاص از دیگران دارد. وقتی این برخورد خاص صورت نمیگیرد، فرد به اشتباه تصور میکند که دیگران به او حسادت میکنند.
یک نمونه برایتان ذکر میکنیم: یک فرد در قسمت کارگزینی باور دارد بهترین فرد متخصص این قسمت در شرکت است و باید مهمترین پروژههای کارگزینی را به او بدهند اما مدیر به درستی باور دارد که این فرد بهترین نیست و به همین دلیل پروژههای معمولی به او میدهد. به این ترتیب، او تصور میکند که مدیر به او حسادت میکند.
به همین دلیل خوب است چشمانتان را باز کنید و ببینید واقعاً چه اتفاقی میافتد و بعد تصمیم بگیرید که آیا آن فرد واقعاً به شما حسادت میکند و یا این فقط یک سوءتعبیر از جانب شماست.
قرار دادن فرد حسود در یکی از دو جعبه
اگر نتیجه گرفتید که با یک مورد حسادت واقعی سروکار دارید، دومین کاری که توصیه میکنیم این است که به قدرت واقعی آنها برای گذاشتن تاثیر منفی بر شما فکر کنید. بر این اساس، این افراد را در یکی از این دو جعبه قرار دهید:
**جعبه بیآزارها. اینها افرادی هستند که به جز کمی مسخره کردن شما و دوست نداشتنتان قدرت کافی برای آسیب رساندن به شما را ندارند.
** جعبه تهدیدهای احتمالی. اینها افرادی هستند که قدرت لازم را دارند که به یک جنبه از زندگی شما صدمه بزنند مثل یکی از همکارانتان که به شدت مورد اعتماد کلیه مدیران سطح بالای شرکت است.
کسانیکه در جعبه دوم قرار گرفتهاند داستان متفاوتی دارند. ازآنجا که این افراد میتوانند به زندگی و کار شما ضربه بزنند باید به محض مشاهده نظرات و رفتارهای حسودانه آنها، کاری بکنید.
نادیده بگیرید
افرادیکه در جعبه اول قرار گرفتهاند کسانی هستند که باید نادیدهشان بگیرید. مسخرهکردنها و نظرات حسودانه را از یک گوش گرفته و از گوش دیگر بیرون کنید. آنها هیچ آسیب جدی به شما نمیتوانند بزنند و اگر ببینند حرفهایشان تاثیری روی شما ندارد، مطمئناً عقب میکشند و در خفا به متنفر بودن از شما ادامه میدهند.
با دفاع کردن از خودتان در حضور آنها یا اینکه خودتان هم خشمگین شوید، بیشتر از آنچه لیاقتشان است به آنها اهمیت میدهید. خیلی از آنها واقعاً امیدوارند چنین چیزی اتفاق بیفتد و بتوانند شما را عصبانی کنند.
وارد عمل شوید
کسانیکه در جعبه دوم قرار گرفتهاند داستان متفاوتی دارند. ازآنجا که این افراد میتوانند به زندگی و کار شما ضربه بزنند باید به محض مشاهده نظرات و رفتارهای حسودانه آنها، کاری بکنید.
اولین رویکردی که توصیه میکنیم حرف زدن با آنهاست. نظراتتان را صادقانه به آنها مطرح کنید و نظر آنها را هم بخواهید. اگر مهارت ارتباطی شما به اندازه کافی خوب باشد، موثر خواهد بود و خواهید توانست او را قانع کنید.
افراد حسود میتوانند واقعاً آزاردهنده باشند اما نباید این اجازه را به آنها بدهید. اگر بدانید چطور هوشمندانه با آنها برخورد کنید و اعتمادبهنفس و مهارتهای اجتماعی لازم برای این کار را داشته باشید، میتوانید خیلی راحت آنها را از سر راه پیشرفت خود بردارید
اگر این رویکرد موثر نبود، زمان آن رسیده که یکی از محبوبترین مهارتهای اجتماعیتان را وارد عمل کنید: قطع قدرت این فرد بر خودتان. این یعنی باید محیط تان و روشهای ارتباطی تان را تغییر دهید تا آن فرد حسود دیگری سلطهای بر شما نداشته باشد.افراد حسود میتوانند واقعاً آزاردهنده باشند اما نباید این اجازه را به آنها بدهید. اگر بدانید چطور هوشمندانه با آنها برخورد کنید و اعتمادبهنفس و مهارتهای اجتماعی لازم برای این کار را داشته باشید، میتوانید خیلی راحت آنها را از سر راه پیشرفت خود بردارید. [ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 14:12 ] [ بی رنگ ]
من نه عاشق بودم من خودم بودم و یک حس غریب من خودم بودم؛ دستی که صداقت میکاشت من خودم بودم، هر پنجره ای من نه عاشق بودم من به دنبال نگاهی بودم آرزویم این بود به خودم می گفتم:
روزگاریست غریب... تازگی میگویند من چه خوشبین بودم... همه اش رویا بود... و خدا می داند [ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 16:14 ] [ بی رنگ ]
حالم بد است...
[ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 19:37 ] [ بی رنگ ]
[ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 19:34 ] [ بی رنگ ]
گویند شیخ ابو سعید ابوالخیر چند درهم اندوخته بود تا به زیارت کعبه رود. با کاروانی همراه شد.
و چون توانائی پرداخت برای مرکبی نداشت پیاده سفر کرده و خدمت دیگران میکرد تا در منزلی فرود آمدند و شیخ برای جمع اوری هیزم به اطراف رفت در زیر درختی مرد ژنده پوشی با حالی پریشان دید از احوال وی جویا شد و دریافت که از خجالت اهل و عیال در عدم کسب روزی به اینجا پناه اورده است و هفته ای است که خود و خانواده اش در گرسنگی بسر برد ه اند. [ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 19:32 ] [ بی رنگ ]
روز مرگی عین مردن است ! حتی اگه شب رو دیر خوابیدی ، صبح زود بیدار شو ! زیر بارون راه برو ، نترس از خیس شدن ! هر چند وقت یه بار یه نقاشی بکش ! توی حموم آواز بخون ، آب بازی کن ، چه اشکالی داره ؟! بی مناسبت کادو بخر ! بگو این توی ویترین برای تو بود ! در لحظه دست دادن به یه دوست ، دستش رو فشار بده ! لباس های رنگی بپوش ! آب نبات چوبی لیس بزن ! نوزاد فامیل رو بغل کن ! عکسات رو با لبخند بگیر ! بستنی قیفی بخور ! زیر جمله های قشنگ یه کتاب خط بکش ! به کوچیکتر ها سلام کن ! تلفن رو بردار و به دوست های قدیمیت زنگ بزن ! برو دریا ، شنا کن ! هفت تا سنگ بنداز تو دریا و هفت تا آرزو کن ! به آسمون و ستاره ها نگاه کن ! چای بخور ، برای دیگران هم چای دم کن ! جوراب های رنگی بپوش ! خواب ببین ! شعر بگو ! خاطرات قشنگ رو بنویس ! بالا بلندی ، وسطی بازی کن ! قاصدک ها رو بگیر و آرزو کن و فوتشون کن ! خواب بد دیدی بپر ، حتما یه لیوان آب بخور ! باغ وحش برو ، شهربازی ، چرخ و فلک سوار شو ! جمعه ها کوه برو ، هر جاش که خسته شدی ، یه ذره دیگه ادامه بده ! نون خامه ای بخر و با لذت بخور ! قبل خواب کارای روزت رو مرور کن ! هیچ وقت خودت رو به مردن نزن ! نفس های عمیق بکش ! به دردو دل دیگران با دقت گوش بده ! سوار تاکسی شدی بلند سلام کن ! چون ... هر جا وایستی ، مردی !! زنده باش ، زندگی کن ! برای زنده موندن از داشته هات غافل نشو ! قدر همشون رو بدون ، بگذار زندگی از اینکه تو زنده ای ، به خودش ببالد ! و در آخر : روزمره گی ، عین مردن است !..
[ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 19:30 ] [ بی رنگ ]
[ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 17:48 ] [ بی رنگ ]
نخست که متن زیر را می خواندم با دیدن تصویر و چند جمله اول این
خورشيد *به سلامتيه مادرايي که با حوصله راه رفتن رو ياده بچه هاشون دادن *سرم را نه ظلم مي تواند خم کند، *سلامتيه اون پسري که...
(( قند )) خون مادر بالاست . *دست پر مهر مادر
پدر و پسر داشتن صحبت میکردن!!
مادر * سلامتي اون پدري که شادي شو با زن و بچش تقسيم ميکنه * مادر يعني به تعداد همه روزهاي گذشته تو، صبوري! * پدرم هر وقت ميگفت "درست ميشود"... آدم پير مي شود وقتي مادرش را صـــــــــــــــــــــــــــــ دا ميزند اما * کهکشانها کو زمینم؟ کاش هرگز آنروز از درخت انجیر پایین نیامده بودم! حسین پناهی * وقتي پشت سر پدرت از پله ها مياي پايين و ميبيني چقدر آهسته ميره ، ميفهمي پير * اگر 4 تکه نان خيلي خوشمزه وجود داشته باشد و شما 5 نفر باشيد * هميشه مادر را به مداد تشبيه ميکردم *تو 10 سالگي : " مامان ، بابا عاشقتونم" *به بهشت نمیروم اگر مادرم آنجا نباشد* *بیایید این ایمیل را برای شاید که باعــــــث قدردانی فرزندی از مادر و پدرش شویم * [ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 20:4 ] [ بی رنگ ]
پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد. از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در… همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد: ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای. پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت: من تو را کی گفتم ای یار عزیز / کاین کره بگشای و گندم را بریز / آن گره را چون نیارستی گشود/ این گره بگشوندنت دیگر چه بود پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است. پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود. تو مبین اندر درختی یا به چاه/ تو مرا بین که منم مفتاح راه ( مولانا) [ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 21:19 ] [ بی رنگ ]
مرد جوانی پدر پیرش مریض شد. چون وضع بیماری پیرمرد شدت گرفت او را در گوشه جاده ای رها کرد و از آنجا دور شد. پیرمرد ساعت ها کنار جاده افتاده بود و به زحمت نفس های آخرش را می کشید. رهگذران از ترس واگیرداشتن بیماری و فرار از دردسر روی خود را به سمت دیگری می چرخاندند و بی اعتنا به پیرمرد …. نالان راه خود را می گرفتند و می رفتند. شیوانا از آن جاده عبور می کرد. به محض اینکه پیرمرد را دید او را بر دوش گرفت تا به مدرسه ببرد و درمانش کند. یکی از رهگذران به طعنه به شیوانا گفت: ” این پیرمرد فقیر است و بیمار و مرگش نیز نزدیک! نه از او سودی به تو می رسد و نه کمک تو تغییری در اوضاع این پیرمرد باعث می شود. حتی پسرش هم او را در اینجا به حال خود رها کرده و رفته است. تو برای چی به او کمک می کنی!؟”شیوانا به رهگذر گفت:” من به او کمک نمی کنم!! من دارم به خودم کمک می کنم. اگر من هم مانند پسرش و رهگذران او را به حال خود رها کنم چگونه روی به آسمان برگردانم و از خالق هستی تقاضای هم صحبتی داشته باشم. من دارم به خودم کمک می کنم !” ![]() [ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 21:15 ] [ بی رنگ ]
در کتاب المستطرف جلد ۱ صفحه ۱۴۷ نوشته بود: یکى از ملاحان و قایقرانان رود نیل که شغل رسمیش عبور دادن مردم از آب به خشکى بوده نقل مى کرد: روزى پیرمردى با وقار در حالى که روپوشى پشمین دربرداشت و عصا و ظرف آبى هم به دست گرفته بود به من رسید و پس از سلام گفت : ممکن است مرا عبور دهى و به آن طرف رودخانه برسانى ؟ گفتم : آرى ، پس بى درنگ به قایق و زورق سوار شد، منهم او را عبور دادم . همینکه خواست پیاده شود، دیدم آن روپوش و عصا و ظرف آب را پیش من گذاشت و گفت : اینها پیش تو امانت باشد و بدان که فردا هنگام زوال من در کنار این درخت از دنیا خواهم رفت و تو این مطلب را فراموش مى کنى ، اما از تو خواهشى دارم که هروقت متذکر شدى و به یادت آمد، بیا و مرا غسل ده و با همان کفن که زیر سردارم بدنم را کفن نمائى و بعد هر که رادیدى که از تو تَرَکِه مرا طلبید همین روپوش و عصا و ظرف آب را به او تسلیم نما، مبادا که او را کوچک شمارى و نسبت به او بى احترامى کنى . پیرمرد بعد از این سخنان به راهش ادامه داد من در حالى که از سخنانش مبهوت و حیران بودم و باقى مانده آن روز و شب تا هنگام خواب ، گفتار آن پیرمرد محترم به خاطرم بود، ولى بعدا فراموش کردم تا عصر روز بعد که ناگهان آن جریان یادم آمد فورا حرکت کردم و خودم را به کنار درختى که نشان داده بود رسانیدم ، دیدم که آن بنده صالح خدا از دنیا رفته است ، و کفنى در زیر سر گذاشته و بوى خوش از او به مشام مى رسید، پس جنازه اش را غسل دادم . و کفن نمودم . همینکه از تغسیل و تکفینش فارغ شدم ، دیدم گروه زیادى از اشخاص در آنجا حاضر شدند. هرچه به آنها نگاه کردم هیچ کدام آنها را نشناختم ، پس باکیفیت دسته جمعى بر آن میت نماز خواندیم و در کنار همان درخت به خاکش سپردیم سپس سوار زروق و قایق خودم شدم و به سمت شرقى رودخانه روانه گشتم . آنجا بودم تا شب فرارسید و طبق معمول همه شب بخواب رفتم . تا آنکه فجر طالع شده از خواب برخواستم . قدرى گذشت ولى هنوز هوا درست روشن نشده بود که ناگهان جوانى شتاب زده از راه رسید به صورتش نظر کردم دانستم یکى از بازیگران مجالس لهو و لعب و گناه و معصیت است بر من سلام کرد، منهم جوابش را دادم آنگاه پرسید توفلانى پسر فلانى نیستى ؟ گفتم آرى . گفت : امانتهائى را که بتو سپرده شده است بیاور. گفتم تواز کجا دانستى که نزد من امانتى است ؟ جوان گفت : در این مورد سؤ ال نکن ، من که مایل بودم اصل مطلب را بفهمم به آنجوان اصرار کردم . آنجوان سؤ ال مرا اینگونه پاسخ داد که من چیزى نمى دانم جز اینکه شب گذشته در مجلس عروسى شخص تاجرى به ساز و نواز و رقص مشغول بودم . تا اینکه سحرگاهان صداى مناجات و راز و نیاز بندگان خدا گوش جانم را نواخت و چراغ خاموش وجودم که وجدانم باشد از خواب غفلت بیدار شد. از عمل خویش شرمنده و پشیمان و نادم و گریان شدم و از کردار و رفتار و اعمال گذشته توبه کردم به منزل مراجعت کردم ، در فکر بودم نا راحت بودم که چه کار کنم که گذشته ها را جبران کنم به گریه افتادم و در حال ناراحتى و گریه خوابم برد در همان وقت خواب دیدیم ، شخصى مرا امر میکند: برخیز که خداوند جان فلان حبیبش را قبض کرده و جاى آن را در زمین بتو بخشیده است ، برو پیش فلان مرد ملاح و قایقران ، روپوش و عصا و ظرف آب او را بگیر و به کار آن پیر مشغول شو. و نشانیهاى تو را به من دادند و حال آمده ام که امانتها را بگیرم . امانتها را به آن جوان برگرداندم و جوان نیز لباسهاى خودش را بمن سپرد تا صدقه به مستمندان بدهم سپس لباسهاى آن پیرمرد را پوشید و امانتها را برداشت و در حالیکه مرا در سوز و گدازى سخت گذاشته بود به محلى نامعلوم رهسپار گردید. ملاح در پایان این حماسه میگفت : آن روز تا شب گریه میکردم تا اینکه خواب برمن غلبه کرد. در عالم خواب صداى گوینده اى را شنیدم که میگفت : تعجب میکنى از اینکه ما بر یکى از بندگان گنه کار مان منت نهادیم و او را به سوى خود باز گردانیدیم اینها همه از فضل و کرم ماست که به هرکس خواهیم مى دهیم و مائیم داراى فضل بزرگ . بابیم و امید و حالت استغفار با چشم تر و نامه سیاه آمده ام یارب تو بده برات آزادى من درمانده منم بهرپناه آمده ام من معترفم به جرم و عصیان و گناه دربارگهت چو پرّکاه آمده ام دریاى کرم توئى و من ذرّه خاک بالطف تو اینگونه براه آمده ام دست من افتاده نالان تو بگیر چون یوسفم وزقعر چاه آمده ام یارب به محمد و على و زهرا پهلوى شکسته را گواه آمده ام حق حسن و حسین و اولاد حسین : نومید مکن که روسیاه آمده ام [ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 14:39 ] [ بی رنگ ]
ه شیوانا خبر دادند که یکی از شاگردان قدیمی اش در شهری دور از طریق معرفت دور شده و راه ولگردی را پیشه کرده است. شیوانا چندین هفته سفر کرد تا به شهر آن شاگرد قدیمی رسید. بدون اینکه استراحتی کند مستقیماً سراغ او را گرفت و پس از ساعتها جستجو او را در یک محل نامناسب یافت. مقابلش ایستاد؛ سری تکان داد و از او پرسید: تو اینجا چه میکنی دوست قدیمی؟ !! شاگرد لبخند تلخی زد و شانه هایش را بالا انداخت و گفت: من لیاقت درسهای شما را نداشتم استاد! حق من خیلی بدتر از اینهاست! شما این همه راه آمده اید تا به من چه بگویید؟ شیوانا تبسمی کرد و گفت: من هنوز هم خودم را استاد تو میدانم. آمده ام تا درس امروزت را بدهم و بروم. شاگردِ مأیوس و ناامید، نگاهش را به چشمان شیوانا دوخت و پرسید: یعنی این همه راه را به خاطر من آمده اید؟ !! شیوانا با اطمینان گفت: البته! لیاقت تو خیلی بیشتر از اینهاست . درس امروز این است: هرگز با خودت قهر مکن. هرگز مگذار دیگران وادارت کنند با خودت قهر کنی. و هرگز اجازه مده دیگران وادارت کنند خودت، خودت را محکوم کنی. به محض اینکه خودت با خودت قهر کنی دیگر نسبت به سلامت ذهن و روان و جسم خود بی اعتنا میشوی و هر نوع بیحرمتی به جسم و روح خودت را میپذیری. همیشه با خودت آشتی باش و همیشه برای جبران خطاها به خودت فرصت بده. تکرار میکنم: خودت آخرین نفری باش که در این دنیا با خودت قهر میکنی ... درس امروز من همین است. شیوانا پیشانی شاگردش را بوسید و بلافاصله بدون اینکه استراحتی کند به سمت دهکده اش بازگشت. چند هفته بعد به او خبر دادند که شاگرد قدیمی اش وارد مدرسه شده و سراغش را میگیرد. شیوانا به استقبالش رفت و او را دید که سالم و سرحال در لباسی تمیز و مرتب مقابلش ایستاده است. شیوانا تبسمی کرد و او را در آغوش گرفت و آرام در گوشش گفت: اکنون که با خودت آشتی کرده ای یاد بگیر که از خودت طرفداری کنی. به هیچکس اجازه نده تو را با یادآوری گذشته ات وادار به سرافکندگی کند. همیشه از خودت و ذهن و روح و جسم خودت دفاع کن. هرگز مگذار دیگران وادارت سازند، دفاع از خودت را فراموش کنی و به تو توهین کنند. خودت اولین نفری باش که در این دنیا از حیثیت خودت دفاع میکنی. درس امروزت همین است! گرچه گذر زمان فرصت عشق ورزیدن را دریغ نمیکند؛ اما مرگ را استثنایی نیست [ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 16:27 ] [ بی رنگ ]
تا حال خیلی درمورد باورها و اعتقادات و اینکه چطور می توانید برای داشتن زندگی بهتر آنها را تغییر دهید حرف زده ایم. باورها و اعتقادات خاصی هستند که افراد زیادی را اسیر خود کرده اند و امروز می خواهیم آن باورها را بررسی کنیم. اعتقادات ما در قدم اول از والدین، معلمین، همسالان، تلویزیون و رسانه ها نشات می گیرد. وقتی سنمان کم است فکر می کنیم بزرگترهایمان بیشتر از ما می دانند به همین خاطر به هرچه که می گویند اعتماد می کنیم. اما هرچه سنمان بالاتر می رود، دیگر خودمان اعتقادات و باورهایمان نسبت به دنیا را شکل می دهیم. اما کمی از ته نشین اعتقادات دوران کودکی در ما می ماند. گاهی اوقات بدون اینکه خودمان خبر داشته باشیم درونمان لانه می سازند. در زیر به برخی از این باورها و اعتقادات اشاره می کنیم. آیا این اعتقادات را در خودتان می بینید و اگر دیدید سعی کنید آنها را تغییر دهید. 1. اگر در چیزی شکست خوردی، فردی مغلوب هستی! این باور معمولاً در مدرسه و در روزهایی که می خواهیم وارد بزرگسالی شویم، شکل می گیرد. تشویقمان می کنند که به هر قیمتی که شده موفق شویم. من اگر شکست بخورم، که بسیار هم پیش می آید، دوباره تلاش می کنم، اینقدر آن را امتحان می کنم تا بالاخره موفق شوم. اگر باور داشته باشید که اگر در کاری شکست بخورید، فردی شکست خورده هستید، یعنی همه آدم های دنیا شکست خورده هستند. اجازه ندهید چنین باوری شما را از زندگی عقب بیندازد. یک باور جدید جای آن بگذارید. 2. تا وقتی خراب نشده، چرا باید عوضش کنیم؟ منظورم عوض کردن به منظور عوض کردن نیست. درمورد ارتقاء وسایل، فرایندها و ... صحبت می کنم. برای حرکت کردن با سرعت زندگی ما نیاز به تغییر داریم و خیلی وقت ها با کسانی برخورد می کنید که مخالف تغییر هستند. تا می توانید از چنین افرادی دوری کنید. اگر می بینید چیزی را می توانید ارتقاء دهید، معطل نکنید. 3. به اندازه کافی برای اینکار استعداد نداری! هیچ کس در دنیا تا زمانیکه کاری را شروع نکرده، مهارت کافی برای آن را ندارد. اگر می خواهید کاری را انجام دهید فقط کافی است که شروع کنید. از اینکه ممکن است در برای تحصیل در رشته حسابداری نتوانید وارد دانشگاه شوید استرس به خودتان راه ندهید، فقط کافی است شروع کرده و تلاش کنید تا به آن دست پیدا کنید. اینترنت خیلی بیشتر از آنچه که در دانشگاه یا مدرسه به شما یاد می دهند اطلاعات دارد پس فقط کافی است که دنبالش باشید. 4. برای امتحان کردن یک کار تازه دیگر پیر شده ای! متوسط امید به زندگی در کشورهای پیشرفته، برای مردها 75 و برای زنان 79 سال است. مطمئن باشید این عدد تغییر خواهد کرد و خیلی زود این سن به 100 سال خواهد رسید. این یعنی ما هیچوقت برای شروع کردن یک کار جدید پیر نیستیم. امتحان کردن یک کار تازه بهترین راه برای فعال نگه داشتن مغز و بالا بردن انگیزه برای زندگی است. مردم ما انتطار دارند تا 75 سالگی عمر کنند، و فکر می کنید چه اتفاقی می افتد؟ تا همین سن بیشتر عمر نمی کنیم! اگر انتظار داشته باشیم که تا 100 سالگی زنده بمانیم، مطمئناً تغییرات بیشتری در زندگیمان ایجاد می کنیم و کمتر خودمان را منحصر به زمان می کنیم. امتحان کنید. 5. دیگران شما را کنترل میکنند. این شما هستید که خود را کنترل می کنید نه هیچ چیز دیگری. هیچکس در این دنیا شما را کنترل نمی کند، این شما هستید که نیروی درونتان را کنترل می کنید. شما برای زندگی به هیچکس و هیچ چیز جز خدا نیاز ندارید، پس زندگیتان را کنید و سرنوشتتان خود رقم بزنید. 6. شما به حساب نمی آیید. این واقعیت که زنده اید نشان می دهد که فرد خاصی هستید. اگر می خواهید فردی خاص و خارق العاده باشید، باید تلاش کنید. تک تک ما استعداد خاصی داریم که از آن بی خبریم و هنوز کشفش نکرده ایم. برای اینکه ببینید واقعاً به چه چیز علاقه مندید، همه چیز را امتحان کنید. من واقعاً به تغییر اعتقاد دارم. مجبور نیستید همه عمرتان یک کار را انجام دهید. سبک زندگیتان را بارها و بارها تغییر دهید تا راهی را پیدا کنید که دوست دارید. 7. دنیا به دور تو نمی چرخد! کل دنیا فقط درمورد شماست. هر فرد در این سیاره دنیای جداگانه ای دارد که در دستان خودش است. طوری که شما دنیا را می بینید با طوری که من می بینم متفاوت است و نگرش من هم با یک نفر دیگر متفاوت است. پس دنیا مربوط به شماست. حالا بگویید برای تغییر دنیا چه می خواهید بکنید؟ 8. هیچ کس تو را باور ندارد. من تور را باور دارم اما نظر من هیچ ارزشی ندارد، نظر هیچ کس ارزشی ندارد. سعی کنید خودتان را باور کنید و نیازی نداشته باشید که کسی دیگر باورتان کند. به محض اینکه خودتان، خودتان را باور کردید، بقیه هم باورتان خواهند کرد اما شما به باور آنها نیازی نخواهید داشت. 9. هیچوقت نمی توانی آنقدر پول دربیاوری! من این حرف را بارها شنیده ام. شما دقیقاً به همان اندازه که از خودتان انتظار دارید پول درخواهید آورد. اگر من به خودم بگویم که هیچ راهی نیست بتوانم این مقدار پول را دربیاورم، مغزم هم به دنبال راهی برای به دست آوردن آن مقدار پول نخواهد گشت. اما اگر اینقدر قاطع باشم که این مقدار پول را به دست بیاورم، مغزم راهی برای به دست آوردن آن پیدا خواهد کرد. 10. در این مورد هیچ کاری از دستت برنمی آید! مزخرف است! شما می توانید هر جنبه از زندگیتان را که بخواهید تغییر دهید. بعضی ها هیچ وقت این باور را کنار نمی گذارند و واقعاً خجالت آور است. زندگی واقعاً سخت است و دل شیر می خواهد برای تغییر آن پیش قدم شوید اما بدانید که از عهده آن برمی آیید. باید بدانید که چه می خواهید و برای رسیدن به آن چه قدم هایی باید بردارید.
[ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 0:28 ] [ بی رنگ ]
همه ما برای برقراری ارتباط با دیگران، روشهای منحصر به فردی داریم. بنابراین تعداد بسیار زیادی روش ارتباطی وجود دارد. اما چگونه میتوانیم كلیدی پیدا كنیم كه روابط خانوادگی، عاطفی و حرفهای ما را تسهیل كند؟ و چگونه میتوانیم راهحلی بیابیم كه برای همه اشخاص راضیكننده باشد و ما را به تفاهم برساند؟
نویسندگان كتاب راهبرد دلفینی كلید این امر را تنها در همكاری و انعطافپذیری میدانند. آنها معتقدند كه به طور كلی، انسانها را همانند موجودات دریایی میتوان به ٣ طبقه تقسیم كرد: ماهیهای كپور، كوسهها و دلفینها.
دسته اول: ماهیهای كپور هستند كه همیشه ماهیهای قربانیاند. زیرا پیوسته توسط دیگر ماهیها خورده میشوند. در حیات اجتماعی بشر، برخی از انسانها نیز چنین هستند؛ یعنی برخی از انسانها در زندگی خود نقش ماهی كپور را بازی میكنند. آنها كم و بیش و برحسب مورد، قربانی این یا آن چیز، این یا آن مسئله، این یا آن شخص میشوند و حتی ممكن است قربانی روابط غلط و تفكرات منفی خود شوند.
دسته دوم: كوسه ماهیها هستند كه روش (برنده ـ بازنده) را به كار میگیرند. برای این كه من برنده شوم تو باید بازنده باشی و این كار باید بدون هیچ تمایز و تفاوتی انجام گیرد. برای كوسهماهی، هر نوع ماهی، دشمن به حساب میآید. هر ماهی یك وعده غذایی بالقوه است. شاید ما نیز این نقش را بازی كرده باشیم یا حداقل در زندگی حرفهای یا شخصی خود با كوسههایی برخورد كرده باشیم.
دنیای سازمانها و دنیایی كه ما در آن كار میكنیم از دیرباز دنیای كوسهها تلقی میشود كه گاه صحبت از كاركنانی میشود كه برای رسیدن به مقامهای بالا یكدیگر را میدرند. در دنیای پر رقابت امروز، حتی سازمانها گاهی اوقات به طور موذیانه به سازمانهای دیگر حمله میكنند. به طور خلاصه انسانهایی را میتوان یافت كه كم و بیش در حال رقابت دائمی از نوع برنده ـ بازنده هستند.
دسته سوم: نوع دیگری از حیوانات دریایی دلفینها هستند. این پستاندار آبزی بزرگ به طور طبیعی بازیگوش و دارای روحیه همكاری است و در ارتباطات خود شیوه برنده ـ برنده را برگزیده است.
دلفین در دنیایی از وفور نعمت زندگی میكند. او هیچ كمبودی ندارد و میخواهد كه همه چیز را با همگان تقسیم كند. اگر یك دلفین زخمی شود، ٤ دلفین دیگر او را همراهی میكنند تا خود را به گروه برساند. داستانهای زیادی نیز وجود دارد كه در آنها دلفینها جان انسانها را نجات دادهاند. پژوهشهای انجام شده در ساندیگو نشان دادهاست كه دلفینها علاوه بر داشتن روحیه همكاری بسیار باهوش هستند. حتی برخی از پژوهشگران آنها را باهوشترین موجودات روی زمین دانستهاند.
تحقیق زیر روحیه همكاری و روشهای برنده ـ بازنده و برنده ـ برنده را به خوبی آشكار میسازد. در ساندیگو پژوهشگران ٩٥ كوسه و ٥ دلفین را به مدت یك هفته در یك استخر بزرگ رها كرده و به مطالعه حالات رفتاری آنها پرداختند. ابتدا كوسهها به یكدیگر حمله كردند و در این تهاجم تعداد زیادی از آنها نابود شدند، سپس به دلفینها حملهور شدند.
دلفینها فقط میخواستند با آنها بازی كنند ولی كوسهها بیوقفه به آنها حمله میكردند. سرانجام دلفینها به آرامی كوسهها را محاصره كرده و هنگامی كه یكی از كوسهها حمله میكرد آنها به ستون فقرات پشت یا دندههایش میكوبیدند و آنها را میشكستند. به این ترتیب كوسهها یكی بعد از دیگری كشته میشدند. پس از یك هفته ٩٥ كوسه مرده و ٥ دلفین زنده در حالی كه با هم زندگی میكردند در استخر دیده شدند.
ارتباط هدایت شده در جهت راه حلها، تمایزهای پرباری را برای روشن كردن زندگی حرفهای و شخصی ارائه میدهد. كوسه تمایزی انجام نمیدهد. در دنیای او برای برنده شدندیگران یا باید بمیرند و یا ببازند. ولی دلفینها بسیار انعطافپذیرند زیرا در دنیایی سرشار از تشخیصهای پربار زندگی میكنند.
بیایید یك بار دیگر ماجرای استخر ساندیهگو را مرور كنیم. وقتی یك كوسه با یك دلفین روبهرو میشود چه اتفاقی میافتد؟ كوسه حمله میكند چون روش ارتباطی او برنده ـ بازنده است ولی دلفین با انعطافپذیری خاص خود فرار میكند و میگوید من در دنیایی سرشار از ثروت و وفور نعمت زندگی میكنم. در دریا برای همه به اندازه كافی غذا هست پس بیا با هم بازی و همكاری كنیم. كوسه دوباره حمله میكند و دلفین فرار میكند. كوسه توانایی درونی لازم را برای خارج شدن از تنگنظری ندارد، بنابراین مجددا حمله میكند.
دلفین كه میبیند دیگر چارهای ندارد میگوید: من آن قدر انعطافپذیری دارم كه در موقع مناسب به یك كوسه تبدیل شوم پس حالا آماده رویارویی باش. اگر به طور تصادفی، كوسه آن قدر هوش داشته باشد كه بفهمد حریف دلفین نمیشود و بخواهد در بازی و همكاری با او شركت كند، دلفین به راحتی او را میبخشد و طوری با او رفتار میكند كه انگار یك دلفین است.
تاكید كتاب راهبرد دلفینی این است كه روحیه انعطافپذیری و همكاری دلفینی میبایستی در همه ادارات، سازمانها، موسسات، مدارس، خانوادهها وحتی زوجها تعمیم یابد زیرا همه ما در سطوح مختلف دلفینهایی بالقوه هستیم و برای پایان دادن به مسائل ناخوشایند از انعطافپذیری لازم برای تبدیل شدن به یك كوسه برخورداریم ولی این كار باعث نمیشود كه دوباره به روحیه دلفینی خود باز نگردیم. [ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 18:42 ] [ بی رنگ ]
ند روزی به آمدن عید مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا رفته بودند به شهرها و شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند اما استاد ما بدون هیچ تاخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن. استاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی شده بر دشواری درسها... بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه ها خیلی آرام گفت: استاد آخر سالی دیگه بسه! استاد هم دستی به سر تهی از موی خود کشید! و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین طور که آن را می گذاشت روی میز، خودش هم برای اولین بار روی صندلی جا گرفت. استاد 50 ساله مان با آن كت قهوهای سوختهای كه به تن داشت، گفت: حالا که تونستید من رو از درس دادن بندازید بذارید خاطره ای رو براتون تعریف کنم. من حدودا 21 یا 22 سالم بود، مشهد زندگی می کردیم، پدر و مادرم کشاورز بودند با دست های چروک خورده و آفتاب سوخته، دست هایی که هر وقت اون ها رو می دیدم دلم می خواست ببوسمشان، بویشان کنم، کاری که هیچ وقت اجازه آن را به خود ندادم با پدرم بکنم اما دستان مادرم را همیشه خیلی آرام مثل "ماش پلو" که شب عید به شب عید می خوردیم بو می کردم و در آخر بر لبانم می گذاشتم. استادمان حالا قدری هم با بغض کلماتش را جمله می کند: نمی دونم بچه ها شما هم به این پی بردید که هر پدر و مادری بوی خاص خودشان را دارند یا نه؟ ولی من بوی مادرم را همیشه زمانی که نبود و دلتنگش می شدم از چادر کهنه سفیدی که گل های قرمز ریز روی آن ها نقش بسته بود حس می کردم، چادر را جلوی دهان و بینیام می گرفتم و چند دقیقه با آن نفس می کشیدم... اما نسبت به پدرم؛ مثل تمام پدرها؛ هیچ وقت اجازه ابراز احساسات پیدا نکردم جز یک بار، آن هم نه به صورت مستقیم. نزدیکی های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیارم. از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق، هق مردانه ای را شنیدم، از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم...استاد حالا خودش هم گریه می کند... پدرم بود، مادر هم آرامش می کرد، می گفت آقا! خدا بزرگ است، خدا نمیذاره ما پیش بچه ها کوچیک بشیم، فوقش به بچه ها عیدی نمی دیم، قرآن خدا که غلط نمی شه اما بابام گفت: خانم نوه هامون تو تهران بزرگ شدند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما ... حالا دیگه ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های بابام رو از مادرم بپرسم، دست کردم توی جیبم، 100 تومان بود، کل پولی که از مدرسه گرفته بودم، گذاشتم روی گیوه های پدرم و خم شدم و گیوه های پر از خاک و خلی که هر روز در زمین زراعی، همراه بابا بود بوسیدم. آن سال همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچه های قد و نیم قد که هر کدام به راحتی "عمو" و "دایی" نثارم می کردند. بابا به هرکدام از بچه ها و نوه ها 10 تومان عیدی داد، 10 تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی داد به مامان. اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم، که رفتم سر کلاس. بعد از کلاس آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد و باید بروم اتاقش، رفتم، بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ زوار درفته گوشه اتاقش درآورد و داد به من. گفتم: این چیه؟ "باز کن می فهمی" باز کردم، 900 تومان پول نقد بود! این برای چیه؟ از مرکز اومده؛ در این چند ماه که اینجا بودی بچه ها رشد خوبی داشتند برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند... راستش نمی دونستم که این چه معنی می تونه داشته باشه، فقط در اون موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم این باید 1000 تومان باشه نه 900 تومان! مدیر گفت از کجا می دونی؟ کسی بهت گفته؟ گفتم: نه، فقط حدس می زنم، همین !!! راستش مدیر نمی دونست بخنده یا از این پررویی من عصبانی بشه اما در هر صورت گفت از مرکز استعلام میگیرد و خبرش را به من می دهد. روز بعد تا رفتم اتاق معلمان تا آماده بشم برای کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتنت استعلام کردم، درست گفتی، هزار تومان بوده نه نهصد تومان، اون کسی که بسته رو آورده صد تومانش را کِش رفته بود که خودم رفتم ازش گرفتم اما برای دادنش یه شرط دارم... چه شرطی؟ بگو ببینم از کجا می دونستی؟ نگو حدس زدم که خنده دار است. *** استاد کمی به برق چشمان بچه ها که مشتاقانه می خواستند جواب این سوال آقای مدیر را بشنوند، نگاه کرد و دسته طلایی عینکش را گرفت و آن را پشت گوشش جا داد و گفت: به آقای مدیر گفتم هیچ شنیدی که خدا 10 برابر عمل نیکوکاران به آن ها پاداش می دهد؟!! [ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 18:23 ] [ بی رنگ ]
خودشیفته ها این افراد شدیدا حس خودبزرگ بینی دارند و چنین میپندارند که دنیا گرد آنها میچرخد. این افراد مانند کنترل گرها موذی و حیله گر نیستند و تا حدی آشکار خواستههای خود را بیان میکنند. گاهی به نظر میرسد باید به آنها گفت: "فقط خودت مهم نیستی که!" این افراد فقط خواستههای خود را در نظر میگیرند و نیازهای شما به باد فراموشی گرفته میشود. در این رابطه شما احساس یاس و سرخوردگی پیدا میکنید. آنها چنان انرژی شما را صرف خواستهها و امیال خود میکنند که دیگر چیزی برای خودتان باقی نمیماند. ● منفی گراها این دسته قادر به درک خوبیها و شادیها نیستند. اگر به آنها بگویید که امروز روز بسیار قشنگی است حتما از اتفاق ناگوار قریب الوقوعی خبر میدهند؛ اگر از موفقیت امتحان میان ترم خود خبر دهید، در مقابل از سختی امتحانات نهایی به شما هشدار میدهند. آنها شادی را نابود میکنند. دید مثبت شما به زندگی جای خود را به بدبینی و منفی بافی میدهد. قبل از آنکه متوجه شوید، منفی گرایی در ذهن و روح شما جایگزین شده و همه شادیها پشت شیشههای خاکستری پنهان میشود ● افرادی که همیشه در مورد دیگران قضاوت میکنند مواردی که شما زیبا و دلفریب میبینید، به نظر این افراد عجیب و غیرجذاب است. اگر شما نظر جدیدی را جالب بدانید، این افراد آن را به کل اشتباه میشمارند. اگر شما سلیقه دوستی را ستایش کنید، آنها آن را بد یا مایه نگرانی قلمداد میکنند. افراد همیشه قاضی تقریبا مانند منفی گراها هستند. اگر قسمت اعظم وقت خود را با اینگونه افراد بگذرانید، طولی نمیکشد که شما هم یکی از آنها خواهید شد. ● خود رایها تخصص این عده کنترل دیگران به نفع خودشان است؛ و ممکن است چنان مهارتی هم داشته باشند که شما اصلا متوجه کنترل آنها نشوید تا زمانی که دیگر دیر شده است. این افراد نقطه ضعفهای شما را پیدا میکنند و از این طریق به خواستههای خود میرسند. این افراد باورها و اعتماد به نفس شما را هدف قرار میدهند. این افراد راهی برای اجبار شما به انجام کاری پیدا میکنند که لزوما انجام نمیدهید و به این ترتیب شما احساس هویت، اولویتهای شخصی و توانایی درک واقعیت مساله را ازدست میدهید و به ناگاه دنیا حول محور خواستهها و اولویتهای آنها قرار میگیرد. ● همیشه ناامیدها اگر طرح جدید و بکری داشته باشید، همیشه ناامیدها به شما اطمینان میدهند که با شکست روبه رو خواهید شد؛ و زمانی که موفق میشوید، شما را دلتنگ و افسرده میکنند. اگر رویایی در سر داشته باشید، هشدار میدهند که دستیابی به آرزویتان غیرممکن است. این افراد "آنچه هست" را باور دارند و نسبت به "آنچه خواهد شد" مشکوک و ناامید هستند. معاشرت با این افراد موجب میشود خودباوری و اعتماد به نفس خود را به راحتی از دست بدهید. در حالیکه پیشرفت و تغییر فقط نتیجه نوآوری و بدعت گذاری است، رویای ناممکنها و تلاش برای دستیابی به دوردستها. ● آنهایی که نمیتوانند صممیمی شوند در کنار این افراد هیچگاه حس صمیمیت و راحتی نخواهید کرد؛ داستانی خنده دار تعریف میکنید اما آنها فقط لبخندی مودبانه تحویل میدهند. در پی بی توجهی آنها، شما غمگین و افسرده میشوید. یکی از مهیج ترین اتفاقاتی را که برایتان پیش آمده تعریف میکنید اما آنها فقط سرسری سر خود را تکان میدهند. روابط این دسته افراد مبتنی بر معیارهای سطحی و بی معنی است. زمانی که شما واقعا به یک دوست نیاز دارید، آنها نیستند. زمانی که نیازمند انتقادی سازنده هستید، از همانی که هستید تعریف میکنند و اگر حمایت بخواهید، شما را محکوم به شکست میدانند. ● حرمت شکنها این افراد در بدترین زمان و به بدترین شکل ممکن حرفی میزنند یا کاری انجام میدهند؛ در یک کلمه حرمت نگاه نمیدارند. شاید این فرد کسی باشد که به او اعتماد کرده بودید اما او از این اعتماد سوءاستفاده کرده و رازتان را برملا میکند. شاید یکی از نزدیکان تان باشد که در کارهایی که به او ارتباط ندارد دخالت میکند، یا شاید همکاری باشد که رفتاری تحقیرآمیز پیشه کرده است. ● آنهایی که همیشه متوقع هستند هیچ وقت نمیتوان این افراد را راضی و خوشحال نگه داشت. آنها قدر شما را نمیدانند و خواستههایشان غیرواقعی و نامعمول است؛ همیشه دنبال مقصر جلوه دادن شما هستند و هرگز مسوولیت چیزی را خود قبول نمیکنند. [ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 21:8 ] [ بی رنگ ]
دریک دهکده ای دور افتاده دو تا دوست زندگی می کردند.
یکی از انها جانسون و دیگری پیتر بود و از کودکی با هم بزرگ شده بودند ، آنقدر این دو دوست رابطه خوبی با هم داشتند که نصف اهالی دهکده فکر میکردند این دو نفر با هم برادرند با این حال که هیچ شباهتی به هم نداشتند... اما این حرف اهالی نشان از اوج محبتی بود که بین این دو نفر وجود داشت و همیشه پیتر و جانسون رازشون رو به همدیگه میگفتند و برای مشکلاتشون با همدیگه همفکری میکردند و بالاخره یه راه چاره براش پیدا می کردند. اما اکثر اوقات جانسون این مسائل رو بدون اینکه پیتر بدونه با دوستای دیگه اش در میان میگذاشت... وقتی پیتر متوجه این کار جانسون می شد ناراحت می شد اما به روش هم نمی آورد ، چون آنقدر جانسون رو دوست داشت که حاضر نبود حتی برای یک دقیقه تلخی این رابطه رو شاهد باشه و به خاطر همین احترام جانسون رو نگه می داشت و باز هم مثل همیشه با اون درد دل می کرد... سالها گذشت و پیتر ازدواج کرد و رفت سر خونه زندگیش، اما این رابطه همچنان ادامه داشت و روز به روز عمیق تر می شد. روزی پیتر می خواست برای یک کار خیلی مهم با خانواده اش بره به شهر به خاطر همین اومد و به جانسون گفت من دارم می رم به طرف شهر، اما اگه امکان داره این کیسه پول رو توی خونت نگهدار تا من از شهر برگردم... جانسون هم پول رو گرفت و رفیقش رو تا دروازه خروجی بدرقه کرد اما وقتی داشت به خونه برمی گشت، سر راه رفت پاتوق خودش و شروع کرد با دوستاش تفریح کردن... هوا دیگه داشت کم کم تاریک می شد و جانسون با دوستاش می خواست خداحافظی کنه اما دوستاش گفتن هنوز که زوده چرا مثل هر شب نمی ری؟ اونم گفت که پولهای پیتر توی خونست و باید زودتر بره خونه و از پولها مراقبت کنه... خلاصه خداحافظی کرد و رفت ، وقتی رسید خونه سریع غذاشو خورد و رفت توی اتاقش و پولها رو هم گذاشت توی صندوقش و گرفت تخت تخت خوابید بی خبر از اتفاقی که در انتظارش بود ... بله درست حدس زدید !!! چند نفر شبونه ریختن توی خونه و پولها رو با خودشون بردند! جانسون صبح که از خواب بیدار شد متوجه این موضوع شد و از ناراحتی داشت سکته می کرد ! تمام زندگیش رو هم اگه می فروخت نمی تونست جبران پولهای دزدیده شده رو بکنه. از ناراحتی لب به غذا هم نزد... غروب بود که دید صدای در میاد. در رو که باز کرد دید پیتر اومده تا پولها رو با خودش ببره. وقتی جانسون ماجرا رو براش تعریف کرد، پیتر به جای اینکه ناراحت بشه و از دست جانسون عصبانی باشه، شروع کرد به خندیدن و گفت : می دونستم، می دونستم که بازم مثل همیشه نمی تونی جلوی زبونت رو بگیری. اما اصلاً نترس. چون من فکرشو می کردم که این اتفاق بیافته. به خاطر همین چند تا سکه از آهن درست کردم و توی اون کیسه ریختم و اصل سکه ها رو توی خونه خودم نگه داشتم و چون می دونستم که کسی از این موضوع با خبر می شه و تو به همه می گی که سکه ها پیش تو بوده، خونه من امن تر از تو بود. الان هم اصلاً نگران و ناراحت نباش شاید از دست من و این رفتارم ناراحت بشی، اما این درسی برات می شه که همیشه مسائلی رو که دیگران با تو در میون میگذارند توی قلبت محفوظ نگه داری و به شخص ناشناسی راز دلت رو بازگو نکنی ... سخن روز : چهار چیز است که قابل بازیابی نیست : سنگ پس از پرتاب شدن، سخن پس از گفته شدن، فرصت پس از از دست رفتن، و زمان پس از سپری شدن.. [ شنبه دوم اردیبهشت 1391 ] [ 18:54 ] [ بی رنگ ]
امام(ع) به سراغ شما بیایند*
یکی از دانشمندان، آرزوی زیارت حضرت بقیة اللّه ارواحنا فداه را داشت و از عدم موفقیت خود، رنج می برد. مدتها ریاضت کشید و آنچنان که در میان طلاب حوزه نجف مشهور است، شبهای چهارشنبه به «مسجد سهله» می رفت و به عبادت می پرداخت، تا شاید توفیق دیدار آن محبوب عاشقان نصیبش گردد. مدتها کوشید ولی به نتیجه نرسید. سپس به علوم غریبه و اسرار حروف و اعداد متوسل شد، چله ها نشست و ریاضتها کشید، اما باز هم نتیجه ای نگرفت. ولی شب بیداریهای فراوان و مناجاتهای سحرگاهان، صفای باطنی در او ایجاد کرده بود، گاهی نوری بر دلش می تابید و حقایقی را می دید و دقایقی را می شنید. روزی در یکی از این حالات معنوی به او گفته شد: «دیدن امام زمان(ع) برای تو ممکن نیست، مگر آنکه به فلان شهر سفر کنی». به عشق دیدار، رنج این مسافرت توانفرسا را بر خود هموار کرد و پس از چند روز به آن شهر رسید. در آنجا نیز چله گرفت و به ریاضت مشغول شد. روز سی و هفتم و یا سی و هشتم به او گفتند: «الان حضرت بقیة اللّه ، ارواحنافداه، در بازار آهنگران، در مغازه پیرمرد قفل سازی نشسته اند، هم اکنون برخیز و به خدمت حضرت شرفیاب شو!» با اشتیاق ازجا برخاست. به دکان پیرمرد رفت. وقتی رسید دید حضرت ولی عصر(ع) آنجا نشسته اند و با پیرمرد گرم گرفته اند و سخنان محبت آمیز می گویند. همین که سلام کرد، حضرت پاسخ فرمودند و اشاره به سکوت کردند. در این حال، دید پیرزنی ناتوان و قد خمیده، عصا زنان آمد و با دست لرزان قفلی را نشان داد و گفت: اگر ممکن است برای رضای خدا این قفل را به مبلغ سه شاهی بخرید که من به سه شاهی پول نیاز دارم. پیرمرد قفل را گرفت و نگاه کرد و دید بی عیب و سالم است، گفت: خواهرم! این قفل دو عباسی (هشت شاهی) ارزش دارد؛ زیرا پول کلید آن، بیش از ده دینار نیست، شما اگر ده دینار (دو شاهی) به من بدهید، من کلید این قفل را می سازم و ده شاهی، قیمت آن خواهد بود! پیرزن گفت: نه، به آن نیازی ندارم، شما این قفل را سه شاهی از من بخرید، شما را دعا می کنم. پیرمرد با کمال سادگی گفت: خواهرم! تو مسلمانی، من هم که مسلمانم، چرا مال مسلمان را ارزان بخرم و حق کسی را ضایع کنم؟ این قفل اکنون هشت شاهی ارزش دارد، من اگر بخواهم منفعت ببرم، به هفت شاهی می خرم، زیرا در معامله دو عباسی، بیش از یک شاهی منفعت بردن، بی انصافی است. اگر می خواهی بفروشی، من هفت شاهی می خرم و باز تکرار می کنم: قیمت واقعی آن دو عباسی است، چون من کاسب هستم و باید نفعی ببرم، یک شاهی ارزانتر می خرم! شاید پیرزن باور نمی کرد که این مرد درست می گوید، ناراحت شده بود و با خود می گفت: من خودم می گویم هیچ کس به این مبلغ راضی نشده است، التماس کردم که سه شاهی خریداری کنند، قبول نکردند؛ زیرا مقصود من با ده دینار (دو شاهی) انجام نمی گیرد و سه شاهی پول مورد احتیاج من است. پیرمرد هفت شاهی به آن زن داد و قفل را خرید؛ همین که پیرزن رفت امام(ع) به من فرمودند: «آقای عزیز! دیدی و این منظره را تماشا کردی؟! اینطور شوید تا ما به سراغ شما بیاییم. چله نشینی لازم نیست، به جفر متوسل شدن سودی ندارد. عمل سالم داشته باشید و مسلمان باشید تا من بتوانم با شما همکاری کنم! از همه این شهر، من این پیرمرد را انتخاب کرده ام، زیرا این مرد، دیندار است و خدا را می شناسد، این هم امتحانی که داد. از اول بازار، این پیرزن عرض حاجت کرد و چون او را محتاج و نیازمند دیدند، همه در مقام آن بودند که ارزان بخرند و هیچ کس حتی سه شاهی نیز خریداری نکرد و این پیرمرد به هفت شاهی خرید. هفته ای بر او نمی گذرد، مگر آنکه من به سراغ او می آیم و از او دلجوئی و احوالپرسی می کنم.»1 پی نوشتها: *برگرفته از: محمدرضا باقی اصفهانی، عنایات حضرت مهدی(ع) به علما و طلاب، ص204-202، به نقل از: سرمایه سخن، ج1. 1 .ملاقات با امام عصر، ص268. [ جمعه یکم اردیبهشت 1391 ] [ 20:5 ] [ بی رنگ ]
وستان شرح پریشانی من گوش کنید / داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید / گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی / سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم / ساکن کوی بت عربده جویی بودیم دین و دل باخته دیوانه رویی بودیم / بند در سلسلهٔ سلسله مویی بودیم کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود / یک گرفتار از این جمله که هستند نبود نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت / سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت این همه مشتری و گرمی بازار نداشت / یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت اول آنکس که خریدار شدش من بودم / باعث گرمی بازار شدش من بودم عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او / داد رسوایی من شهرت زیبایی او بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او /شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد / کی سر برگ من بی سر وسامان دارد چاره این است و ندارم به از این راه دگر / که دهم جای دگر دل به دلآری دگر چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر / بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر بعدازاین رای من اینست وهمین خواهدبود / من بر این هستم و البته چنین خواهد بود پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکیست / حرمت مدعی و حرمت من هر دو یکیست قول زاغ و غزل مرغ چمن هردو یکیست / نغمه بلبل و غوغای زغن هردو یکیست این ندانسته که قدر همه یکسان نبود / زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود چون چنین است پی کار دگر باشم به / چند روزی پی دلدار دگر باشم به عندلیب گل رخسا ر دگر باشم به / مرغ خوش نغمه گلزار دگر باشم به نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش / سازم از تازه جوانان چمن ممتازش آنکه بر جانم از او دم به دم آزاری هست / میتوان یافت که بر دل ز منش باری هست از من و بندگی من اگرش عاری هست / بفروشد که به هر گوشه خریداری هست به وفاداری من نیست در این شهر کسی / بنده ای همچو مرا هست خریدار بسی مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است / راه صد بادیه درد بریدیم بس است قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است / اول و آخر این مرحله دیدیم بس است بعد از این ما و سر کوی دلآرای دگر / با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر تو مپندار که مهر از دل محزون نرود / آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود وین محبت به صد افسانه و افسون نرود / چه گمان غلط است این برود چون نرود چند کس از تو ویاران تو آزرده شود / دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود ای پسر چند به کام دگرانت بینم / سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم مایه عیش مدام دگرانت بینم / ساقی مجلس عام دگرانت بینم توچه دانی که شدی یارچه بی باکی چند / چه هوسها که ندارند هوسناکی چند یار این طایفه خانه برانداز مباش / از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش میشوی شهره به این فرقه همآواز مباش / غافل از لعب حریفان دغل باز مباش به که مشغولی به این شغل نسازی خود را / این نه کاریست مبادا که ببازی خود را در کمین تو بسی عیب شماران هستند / سینه پر درد ز تو کینه گزاران هستند داغ بر سینه ز تو سینه فگاران هستند / غرض اینست که در قصد تو یاران هستند باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری / واقف کشتی خود باش که پایی نخوری گرچه ازخاطر وحشی هوس روی تورفت / و زدلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت شد دل آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت / با دل پر گله از ناخوشی روی تو رفت حاش الله که وفای تو فراموش کند / سخن مصلحت آمیز کسان گوش کند ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تورا / خبر از سرزنش خار جفا نیست تورا رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تورا / التفاتی به اسیران بلا نیست تو را ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تورا / با اسیر غم خود رحم چرا نیست تورا؟ فارغ از عاشق غمناک نمیباید بود / جان من، اینهمه بی باک نمیباید بود همچو گل چند به روی همه خندان باشی؟ / همره غیر به گلگشت و گلستان باشی؟ هر زمان با دگری دست و گریبان باشی؟ / زان بیاندیش که از کرده پشیمان باشی جمع با جمع نباشند و پریشان با شی / یاد حیرانی ما آری و حیران باشی ما نباشیم، که باشد که جفای تو کشد؟ / به جفا سازد و صد جور برای تو کشد؟ شب به کاشانهٔ اغیار نمیباید بود / غیر را شمع شب تار نمیباید بود همه جا با همه کس یار نمیباید بود / یار اغیار دل آزار نمیباید بود تشنهٔ خون من زار نمیباید بود / تا به این مرتبه خونخوار نمیباید بود من اگر کشته شوم باعث بد نامی توست / موجب شهرت بی باکی و خود کامی توست دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد / جز تو کس در نظر خلق مرا خار نکرد آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد / هیچ سنگین دل بیداد گر این کار نکرد این ستمها دگری با من بیمار نکرد / هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد گر ز آزردن من هست غرض مردن من / مردم، آزرده مشو از پی آزردن من جان من سنگدلی، دل به تو دادن غلط است / بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است چشم امید به روی تو گشادن غلط است / روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است رفتن اولی است ز کوی تو، ستادن غلط است / جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد / چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست / عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست / خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست / چه توان کرد؟ پشیمانم و تدبیری نیست شرح درماندگی خود به که تقریر کنم؟ / عاجزم، چارهٔ من چیست؟ چه تدبیر کنم؟ نخل نو خیز گلستان جهان بسیار است / گل این باغ بسی، سرو روان بسیار است جان من، همچو تو غارتگر جان بسیار است / ترک زرین کمر موی میان بسیار است بالب همچوشکر، تنگ دهان بسیاراست / نه که غیر از تو جوان نیست، جوان بسیار است دیگری اینهمه بیداد به عاشق نکند / قصد آزردن یاران موافق نکند مدتی شد که در آزارم و میدانی تو / به کمند تو گرفتارم و میدانی تو از غم عشق تو بیمارم و میدانی تو / داغ عشق تو به جان دارم و میدانی تو خون دل از مژه میبارم و میدانی تو / از برای تو چنین زارم و میدانی تو از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز / از تو شرمندهٔ یک حرف نبودم هرگز مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت / دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت گوشه ای گیرم و من بعد نیایم سویت / نکنم بار دگر یاد قد دلجویت دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت / سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت بشنو این پند و مکن قصد دل آزردهٔ خویش / ورنه بسیار پشیمان شوی از کردهٔ خویش چند صبح آیم و از خاک درت شام روم؟ / از سر کوی تو خود کام به ناکام روم؟ صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم؟ / از پی ات آیم و با من نشوی رام روم؟ دور دور از تو من تیره سرانجام روم / نبود زهره که همراه تو یک گام روم کس چرا اینهمه سنگین دل و بدخو باشد؟ / جان من، این روشی نیست که نیکو باشد چند در کوی تو باخاک برابر باشم؟ / چند پامال جفای تو ستمگر باشم؟ چند پیش تو به قدر از همه کمتر باشم؟ / از تو چند ای بت بد کیش مکدر باشم؟ میروم تا بسجود بت دیگر باشم / باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی؟ / طاقتم نیست از این بیش، تحمل تا کی؟ از چه با من نشوی رام، چه میپرهیزی؟ / یار شو با من بیمار، چه میپرهیزی؟ چیست مانع ز من زار، چه میپرهیزی؟ / بگشا لعل شکربار، چه میپرهیزی؟ حرف زن ای بت خونخوار، چه میپرهیزی؟ / نه حدیثی کنی اظهار، چه میپرهیزی؟ که تورا گفت به ارباب وفا حرف مزن؟ / چین بر ابرو زن و یکبار به ما حرف مزن؟ درد من کشتهٔ شمشیر بلا میداند / سوز من سوختهٔ داغ جفا میداند مسکنم ساکن صحرای فنا میداند / همه کس حال من بی سر و پا میداند پاکبازم، همه کس طور مرا میداند / عاشقی همچو منت نیست، خدا میداند چارهٔ من کن و مگذار که بیچاره شوم / سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم سبزهٔ دامن نسرین تورا بنده شوم / ابتدای خط مشکین تورا بنده شوم چین بر ابرو زدن و کین تورا بنده شوم / گره ابروی پر چین تورا بنده شوم حرف نا گفتن و تمکین تورا بنده شوم / طرز محبوبی و آیین تورا بنده شوم الله، الله، ز که این قاعده آموخته ای؟ / کیست استاد تو، اینها ز که آموخته ای؟ اینهمه جور که من از پی هم میبینم / زود خود را به سر کوی عدم میبینم دیگران راحت و من اینهمه غم میبینم / همه کس خرم و من درد و الم میبینم لطف بسیار طمع دارم و کم میبینم / هستم آزرده و بسیار ستم میبینم خرده بر حرف درشت من آزرده نگیر / حرف آزرده درشتانه بود، خرده مگیر از سر کوی تو با دیدهٔ تر خواهم رفت / چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت تا نظر میکنی از پیش نظر خواهم رفت / گر نرفتم ز درت شام، سحر خواهم رفت نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت / نیست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت از جفای تو من زار چو رفتم، رفتم / لطف کن لطف که این بار چو رفتم، رفتم آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم / از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم / همه جا قصهٔ درد تو روایت نکنم دیگر این قصهٔ بی حد و نهایت نکنم / خویش را شهرهٔ هر شهر و ولایت نکنم خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی، سهل است / سوی تو گوشهٔ چشمی ز تو گاهی سهل است [ جمعه یکم اردیبهشت 1391 ] [ 18:36 ] [ بی رنگ ]
داشتم از این شهر می رفتم صدایم کردی جا ماندم از کشتی سفید آرزو ه که رفت و غرق شد سپاسگزارم از تو اما این فقط می تواند یک قصه باشد در این شهر دود آهن دریا کجا بود که من بخواهم سوار کشتی شوم و تو صدایم کنی می خواهم بگویم نجاتم دادی تا اسیرم کنی من با کنایه حرف می زنم [ جمعه یکم اردیبهشت 1391 ] [ 18:33 ] [ بی رنگ ]
روزی شاگردان نزدحکیم رفتند و پرسیدند: استاد ، زیبایی انسان درچیست؟
حکیم دو کاسه کنار شاگردان گذاشت وگفت: به این دو کاسه نگاه کنید اولی ازطلا درست شده ودرونش زهراست و دومی کاسه ای گلیست ودرونش آب گواراست، شما کدام رامی خورید؟ شاگردان جواب دادند: کاسه گلی را. حکیم گفت: آدمی هم همچون این کاسه است.آنچه که آدمی را زیبا می کند درونش واخلاقش است.درکنارصورتمان باید سیرتمان را زیبا کنیم!! [ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ] [ 20:24 ] [ بی رنگ ]
بخشیدن کسی که دوستش داریم پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد. پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه آنرا خورد. او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد. مادر بهت زده شد و بسیار از اینکه با شوهرش مواجه شود وحشت داشت. وقتی شوهر پریشان حال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه بزبان آورد. فکر میکنید آن سه کلمه چه بودند؟ شوهر فقط گفت : عزیزم دوستت دارم عکس العمل کاملاً غیر منتظره شوهر یک رفتار فراکُنشی بود. کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال. هیچ نکته ای برای خطا کار دانستن مادر وجود نداشت. بعلاوه اگر او وقت میگذاشت و خودش بطری را سرجایش قرار می داد، آن اتفاق نمی افتاد. هیچ دلیلی برای مقصر دانستن وجود ندارد. مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود. آن همان چیزی بود که شوهرش به وی داد. گاهی اوقات ما وقتمان را برای یافتن مقصر و مسئول یک روخداد صرف می کنیم، چه در روابط، چه محل کار یا افرادی که می شناسیم و فراموش می کنیم کمی ملایمت و تعادل برای حمایت از روابط انسانی باید داشته باشیم. در نهایت، آیا نباید بخشیدن کسی که دوستش داریم آسان ترین کار ممکن در دنیا باشد؟ داشته هایتان را گرامی بدارید. غم ها، دردها و رنجهایتان را با نبخشیدن دوچندان نکنید. اگر هرکسی می توانست با این نوع طرز فکر به زندگی بنگرد، مشکلات بسیار کمتری در دنیا وجود می داشت. حسادت ها، رشک ها و بی میلی ها برای بخشیدن دیگران، و همچنین خودخواهی و ترس را از خود دور کنید و خواهید دید که مشکلات آنچنان هم که شما می پندارید حاد نیستند.
[ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ] [ 0:41 ] [ بی رنگ ]
علت آن که موضوع گفت وگوی ما استقامت زن در عفت و پاک دامنی است -در صورتی که عفت در مرد نیز به حد اعلی لازم و واجب می باشد - دوچیزاست:
سرمایه زن نخست; آن که تنها سرمایه زن، عفت و پاک دامنی اوست; زن اگر بالاترین مقامات و عالی ترین معلومات را هم دارا باشد ولی نتواند عفت خود را نگاه دارد و پاک دامنی نداشته باشد، ارزش واقعی ندارد، حتی خود زن ها برای چنین زنی احترام قایل نیستند، ولی اگر عفت خود را حفظ کرده و دامن به نانجیبی آلوده نکند، محترم ترین و محبوب ترین زن خواهد بود و خدا و خلق، چنین زنی را دوست می دارند. چیزی که تمام خردمندان، بلکه فطرت بشر از زن انتظار دارند، همان عفت و پاک دامنی است. شوهر اگر بداند که همسر او به گرداب بی عفتی نزدیک می شود، هرچند قلبش از محبت آن زن آکنده باشد، مهر او از دل شوهر می رود، هر چند ظاهرا به عللی نتواند سخنی بگوید. پدر و مادر اگر آگاه بشوند که دخترشان از راه عفت برکنار و به نانجیبی نزدیک شده افسرده و دل خون می شوند و در حد توانایی خود در صدد جلوگیری برمی آیند. برادران، خواهر نانجیب را ناخوش دارند و از آن بیزارند. اگر زن یا دختری نانجیب در فامیلی یا خانواده ای یافت شود، هر یک از افراد فامیل (چه زن و چه مرد) او را برای خود نقطه ای سیاه می شمارند و مایه ننگ می دانند، چنان چه تمام این اشخاص، زن های نجیب را در خاندان خود از افتخارات می شمارند. زن، همان طور که به زندگانی و حیات خود علاقه مند و از مرگ گریزان است، بیش تر از آن باید در حفظ عفت و پاک دامنی کوشا باشد و در این راه استقامت کند، زیرا مرگ از زندگی باعار و ننگ آسان تر و بهتر است. خطرمرد برای زن دومین علتی که موجب شد موضوع بحث به استقامت زن در عفت و پاک دامنی اختصاص داده شود خطراتی است که از ناحیه مرد برای برباد دادن عفت زن ایجاد می شود. من بر خلاف بسیاری عقیده دارم که زن را مرد فاسد می کند، زن را مرد در سیاه چال بی عفتی و بی حیایی سرنگون می سازد، این موجود لطیف و عفیف را مرد جنایت کار برای اطفای شهوت خود به بدبختی می کشاند، کم تر زنی است که خود به خود دست از عفت بردارد، شاید هشتاد درصد زنانی که از جاده عفت خارج شده اند، در اثر حیله گری مرد بوده است. مرد برای آن که غریزه جنسی خود را آرام کند، به لطایف الحیلی متشبث می شود و موجودی عفیف را سیاه بخت می کند، لذا در این بحث خطاب من به خانم هاست که از این موجود خطرناک که نامش مرد است، بپرهیزند و متوجه باشند که فریب او را نخورند، چون مرد برای فریفتن و جلب خاطر زن وسایلی برمی انگیزد و از راه های مختلف و طرق عدیده ای وارد می شود، گاه دل سوزی می کند و او را مظلوم می خواند، گاه اظهار عشق و علاقه کرده خود را در دوستی، جانفشان معرفی می کند و به عنوان دفاع از آن موجود ساده لوح با چند چاقوکشی که خود آنان را برانگیخته به نبرد می پردازد و پیروز می شود تا دلاوری خود را نشان دهد، یا کتک می خورد تازن او را وفادار بداند، گاه در نامه های عاشقانه از سوز و گداز عشق، سخن می راند و از شام تاریک فراق و بی خوابی شب، دم می زند، گاه لباس معلمی می پوشد و به وسیله نمره خوب دادن و نوید به پذیرفتن در امتحان، دختران معصوم را می فریبد، گاه در سر راه ایستاده و می کوشد که توجه آن پاک دلان را به خود جلب کند، گاه نقاب خیرخواهی بر چهره می نهد و با پند و اندرز دادن خود را به مقصود پلید خود نزدیک می سازد، گاه زنی را بر می انگیزاندکه به وسیله او به مقصود خود دست یابد. نقشه ها می کشد، طرح ها می ریزد، تضرع و زاری ها می کند، یا خشونت و تندخویی ها نشان می دهد، از مسافرت سوغاتی های قشنگ می آورد، تا دختری پاک دامن را به دام خود کشد یا زنی زیبا را از خانه شوهر بیرون آورد و چندگاهی از او لذتی برد; آن گاه به دنبال دیگری می افتد و داستان تکرار می شود. زن باید بداند زن باید بداند: که هر مردی که از او احترام می کند و اظهار دوستی و صمیمیت می نماید، از لحاظ هوس و ارضای شهوت رانی است، خواه آن مرد از دوستان شوهرش باشد، خواه از دوستان برادرش، خواه پسرخاله و پسرعمو و پسردایی و پسرعمه اش، خواه از خویشان دیگرش باشد. گاه تشکیل جلسات فامیلی از نقشه های خطرناکی است که مرد برای استفاده از پاک دامنان فامیل خود کشیده، احترام و اظهار محبت فوق العاده ای که مرد در موقع وداع، از زنان می کند، فقط از نظر شهوت رانی پلید اوست، اگر غیر از این است پس چرا این گونه اظهار محبت ها را به پیره زنی آبله رو و سفیدمو و ژنده پوش نمی کند، هرچند نزدیک ترین خویشان او باشد. مرد وقتی بخواهد زن را به کاری که بر خلاف عفت است وادارد - و زن برحسب نجابت فطری از آن امتناع می نماید - استدلال غلطی به زن تلقین می کند: «که باید قلب پاک باشد»، زن را به هرگونه بی عفتی و آلودگی می کشاند به عنوان آن که قلب باید پاک باشد! با لب های آکنده از آتش شهوت اظهار محبت می کند! بادست های دزد و جنایت کار خود هرگونه عملی انجام می دهد، با چشم های خائن خود هر بی غیرتی را مرتکب می شود، می گوید: قلب باید پاک باشد. تغییرمعانی الفاظ مرد برای فریب زن، معانی الفاظ را تغییر می دهد، شهوت رانی را عشق می خواند، بی عفتی و هرزگی را وفا می گوید،نجابت و پاک دامنی را جفا و بداخلاقی می نامد، شل بودن و مقاومت نکردن زن را که بدترین نانجیبی است، خوش اخلاقی اسم می گذارد! طمع مرد به حدی است که نمی تواند به یک زن اکتفا کند، بلکه حریص است که در هر آنی از چندین زن استفاده کند و برای آن که بدین مقصود کامیاب شود، با هر مانع که در این راه باشد می ستیزد با شدیدترین وضع با حجاب و پوشیدگی آن مبارزه می کند، طرفداری از آزادی (هرزگی) زن می نماید و آن را نهضت بانوان لقب می دهد. آزادی زن در نظر مرد آزادی زن در نظر مرد به هوس آن است که هرآنی خواسته باشد بتواند از چند زن رنگ آمیزی شده لذت ببرد و در کوچه و خیابان و محافل، چشم چرانی کند، آزادی زن در لغت مرد با هوس این است که به دنبال هر زنی که رهسپار شود، کسی مانع او نشود، آزادی زن در نظر او آن است که عده ای لجام گسیخته ورنگ آمیزی شده اوقات گران بهای خود را با مرد وحشی در پای میز قمار به سربرند، یا در شب نشینی ها به صورت نیمه عریان به عیش و عشرت بگذرانند، یا در مجلس های دانس و بالت، زن و مرد با یک دیگر تماس تن به تن داشته باشند. زن تا در دژ و خانه عفت قرار دارد، در نظر چنین مردانی آزادی ندارد، همان که از آن خانه قدم بیرون نهاد و در بازار بی عفتی متاع خودرادرمعرض فروش قرار داد، چنین زنی آزادی دارد; حیله گری مرد به حدی است که تمام این خیانت کاری های خود را از زن می پوشاند و آن موجودلطیف و ساده لوح می پندارد که مردانی که دم از آزادی زنان می زنند نظر حقیقت خواهی دارند، زن اگر با قیافه ساده، خود را در لباس عفت بپوشاند وازخانه بیرون آید، آتش شهوت مرد پلید زبانه می کشد و بر وی دشنام می دهد وچنین زنی را امل لقب می دهد و می گوید: «فواحش اغلب در این لباسند» مردنانجیب می خواهد زن را به هر طوری که ممکن است نانجیب ببیند. اگر زن واقعا نجیب و پاک دامن باشد مرد به همین مقدار قانع است که در کوی و برزن، لباس نانجیبی بر تن کرده باشد تا از لذایذ چشمی محروم نگردد و آن را مقدمه لذایذ دیگر قرار دهد. مرد اگر به نفع آزادی زن مقاله می نویسد یا سخن رانی می کند از آن نظر است که اگر زن لباس عفت در برکرد، مرد ازچشم چرانی و دست دادن و اظهار محبت در وقت وداع و... محروم می شود. اگر مرد که می گوید: زن شریک زندگی اوست، راست می گوید، پس چرا دلش دنبال دیگران می رود و دله گی شهوانی خود را بروز داده با هر زن زیبایی، با زبان یا با دست و چشم مغازله می کند. ای مرد! جنایت تا کی؟ خیانت تا چند؟ با موجود رعنا و لطیفی که هم چون موم در دست تو نرم است و تسلیم تمایلات تو است. حیله گری سزاوار نیست، خدعه و فریب ناپسند است. چند اندر پی رنگ و بویی به تکاپو بسر هر کویی مات و حیران به رخ نیکویی کرده ای بوالهوسی هرچه، بس است من اگر از زن طرفداری می کنم می گویم: محیطی که زن عفیف را از جاده عفت خارج می کند باید نابود گردد و به جای آن محیطی سالم ایجاد شود که زن بتواند عفت خود را حفظ کرده ودامن خود را به ننگ نیالاید. زن عفیف زن نجیب و عفیف، زنی است که جز شوهرش تن مردی با او تماس نگرفته باشد، دست دادن زن و مرد به واسطه ارتباط الکتریکی که میان آن دو حاصل می شود و اشعه مغناطیسی که از بدن هر دو خارج می شود و در بدن دیگری داخل می گردد، عفت آن دو را متزلزل می کند و از قله عفت به قعر دره فحشا نزدیکشان می کند. مرد نجیب و زن عفیف کسانی هستند که جز همسر خود دیگری را دوست نداشته باشند. زن باید شوهرش را بهترین فرد و زیباترین مرد و محترم ترین کس بداند. مرد نیز باید زنش را نمونه جمال و زیبایی و آراستگی و پیراستگی بشمارد. خطراتی که از ناحیه مرد متوجه زن است یک صدم خطراتی که از ناحیه زن متوجه مرد است نیست، لذا استقامت زن در عفت و پاک دامنی دربرابر مرد، به مراتب سخت تر از استقامت مرد در عفت و پاک دامنی است. نگاه داری گنج کار آسانی نیست.هرکس گنج گران بهایی دارد، در حفظ و نگاه داری آن اگر کوشانباشد طمع کاران از کفش می ربایند. عفت زن بزرگ ترین و گران ترین گنج هاست. عفت عفت، گنجی است که راه موفقیت دنیا و آخرت از آن آغاز می شود. امیرمؤمنان علی(ع) پیوسته می فرمود: «افضل العبادة العفاف; (2) عفت بالاترین عبادت هاست.» زنی که بتواند عفت خود را نگاه داری کند، بزرگ ترین وظیفه دینی وانسانی خود را انجام داده است. البته چنین گوهر گران و این گونه جواهر درخشان، دزدان بسیاری دارد که همواره در کمین نشسته اند تا آن را از کف دارنده اش بربایند; برای ربودن گوهر عفت، دزدان از قتل و غارت، از تهمت و افترا دریغ نمی کنند، همان طور که پیش از این ذکر شد از هر چه از دستشان بر آید برای ازبین بردن عفت کوتاهی نمی کنند. وظیفه زن در پایان خود را ناگزیر از ذکر این نکته می دانم که زن نجیب هم نباید طوری رفتار کند، یا قدم بردارد که شهوت مرد شهوت پرست را برانگیزاند; راه رفتن زن باید آرام و نجیبانه باشد، سخن گفتن زن باید بسیار ساده باشد و هیچ گونه کرشمه ای در آن به کار نرود. قرآن می فرماید: «فلاتخضعن بالقول فیطمع الذی فی قلبه مرض; (3) در سخن نرمی به خرج ندهید [آواز خود را نازک نکنید]، تا آنان که قلبشان بیمار است به شما طمع نکنند.» زن نباید آرایش خود را به کسی جز شوهرش نشان دهد، چنان چه نباید جز برای شوهرش خود را بیاراید. قرآن می فرماید: «ولایضربن بارجلهن لیعلم مایخفین من زینتهن; (4) و نیز چنان پای بر زمین نزنند تا آن زینت که پنهان کرده اند، دانسته شود.» نابود باد زنی که خود را برای شوهر نیاراید، ولی هنگامی که از خانه بیرون می رود، خود را بیاراید. آراستن زن برای نمایاندن خود به رهگذران، یا به کسانی که با آنان ملاقات می کند، یا در بازار از آنان خرید می کند، یکی از بزرگ ترین بی عفتی هاست; زیرا چنین زنی عملا مرد شهوت انگیز را به خود دعوت می کند و موجب می شود که شهوت رانان از پی او برخیزند و استدلال مخالفان که می گویند: «تا از طرف خود زن چیزی نباشد مردی از پی او روان نمی شود» راست می آید هرچند من با کلیت این استدلال مخالف هستم، ولی در این گونه زنان، کاملا صحیح به نظر می رسد; زیرا کم تر زنی است که در راه به طور عادی حرکت کند; در راه رفتن عشوه گری نکند; ژست های تحریکی به خود نگیرد، در قیافه و لباس های خود، سادگی را مراعات کرده باشد و مردان به سراغ او روند. بسیاری از مردان به چنین زنی رحمت می کنند و نجابت و عفت او را می ستایند، زیرا هر مردی چشم چران و شهوت ران نیست، یا اگر هم چنین باشد، در برابر این گونه عفت و نجابت و پاک دامنی، سر تسلیم فرودمی آورد و با نظر اعجاب و تحسین به چنین زنی می نگرد. نانجیبی یعنی چه؟ بسیاری از زنان چنین می پندارند که بی عفتی و نانجیبی همان معنای مخصوص را دارد،از این جهت، خود و بسیاری را نجیب می دانند، غافل از آن که نانجیبی مراحلی دارد; اگر زن از خانه داری سرباز زند و پیوسته بخواهد به گردش یا منزل دوستان و خویشان برود، یک مرحله از نانجیبی است. اگر زن با مردی جز شوهرش بیش تر ازمقدار احتیاج سخن گوید، یا معاشرت کند، یک مرحله از نانجیبی است. اگر زن هنگامی که خود را آرایش کرده، خوش بدارد که مردان او را بنگرند، مرحله ای دیگر از نانجیبی است. اگر زن هنگامی که به مهمانی می رود خود را بهتر از موقعی که در خانه برای شوهر می آراید، آرایش کند; مرحله دیگری از نانجیبی است. اگر زن به شوهر به نظر احترام ننگرد; وشوهر در نظرش کوچک و حقیر باشد، یک مرحله نانجیبی است، اگر زن آرزومند باشد که شوهر همه خواسته های او را انجام دهد; و گرنه با او سرناسازگاری بردارد، یک مرحله از نانجیبی است، اگر زن از بچه آوردن دریغ داشته باشد و یا در فکر سقطجنین باشد، یک مرحله از نانجیبی است. اگر زن از پوشیدن لباس و کفش و جوراب ارزان قیمت ابا داشته باشد; یک مرحله از نانجیبی است، اگر زن ملاحظه اقتصاد را در زندگانی شوهر نکند، یک مرحله از نانجیبی است، به هرحال، نانجیبی و نجابت مراحلی دارد. بعضی از زنان ممکن است قسمتی از آن را دارا و قسمتی را فاقد باشند، زنده باد زنی که نجابت و صفات مثبت جنس لطیف را به تمام مراحل دارا باشد و در قلعه سعادت زندگی کند. همان طوری که زن را در برابر مرد، جنس لطیف لقب داده اند، همان طور زن باید صفاتی که شایسته جنس لطیف است نیز دارا باشد تا لطافتش افزون گردد. آن مقداری که از زن جبن پسندیده است، شجاعت پسندیده نیست. آن مقداری که از زن بخل شایسته است، سخاوت برازنده نیست. امیرمؤمنان علی(ع) فرمود: «صفات پسندیده زن صفاتی است که در مرد ناپسند است مانند: تکبر، جبن، بخل. اگر زن متکبر باشد تسلیم کسی نمی شود و اگر ترسو باشد از کوچک ترین پیش آمد می گریزد و از خطر محفوظ می ماند و اگر بخیل باشد، ثروت خود و شوهرش را حفظ می کند.» (5) چه بسیار زنانی که در اثر کاردانی و اقتصاد، شوهر خود را ثروتمند کردند، چه بسیار زنانی که شوهر خود را از خاک سیاه به تاج و کلاه رسانیدند، ولی از آن سو نیز زنانی بودند که خواب و خوراک را بر شوهر خود حرام و روزگار او را تباه کردند. انتظار از زنان مسلمان امیدوارم که زنان مسلمان خودشان مستقیما فکر کنند و احساسات را کنار گذارند، هوا و هوس را دور اندازند و سود خودشان را از زیان تشخیص دهند ومتوجه باشند که در این گونه قضاوت ها و تشخیص ها فریب مردان شهوت پرست را نخورند و به تلقینات شیطانی آنان گوش فرا ندهند، بلکه آن طوری که حق و حقیقت راهنمایی می کند همان طور قدم بردارند تا سعادت دو جهان را از آن خود و خاندان خود بنمایند، خدا همه را راهنمایی کند. زن پرهیز کار اینک سخن را با نقل داستانی از امام صادق(ع) در باره زنی که در پاک دامنی و پرهیزکاری استقامت داشته است، پایان می دهیم: «یکی از قضات بنی اسراییل برادری داشت بسیار درست کار، هنگامی که مجبور به سفری شد زن خود را که بسیار زیبا و پاک دامن و با تقوا بود و از این سفر شوهرش ناراضی بود به دست برادر قاضی اش سپرد. قاضی که نزد آن زن برای انجام کارهای او می رفت، کم کم به آن زن متمایل شد، هنگامی که تمایلش شدت یافت از او کام خواست، زن نپذیرفت، قاضی سوگند یادکرد که اگر تسلیم من نشوی به پادشاه می گویم که تو بدکاره شده ای. زن تسلیم نشد و گفت: هرچه می خواهی بکن، قاضی نزد شاه رفت و گفت: نزد من ثابت شده که زن برادر من بدکاره شده است. پادشاه گفت: سنگسارش کن، قاضی نزد زن آمد و گفت: پادشاه فرمان سنگسار کردن تو را داده است تسلیم می شوی یا فرمان را اجرا کنم؟ زن پاک دامن استقامت کرد و تسلیم نشد. قاضی با عده ای به سنگسار کردن آن زن پرداختند و هنگامی که او را مرده پنداشتند دست برداشته باز گشتند، شب فرا رسید و زن هنوز در تن رمقی داشت، تکانی به خود داد و از چاله ای که برای سنگسار کردنش کنده بودند درآمد و از شهر بیرون شد تا به دیری رسید. قصه خود را به صاحب دیر باز گفت، صاحب دیر را بر او رحمت آمد و به درون دیرش برد، به درمانش پرداخت، هنگامی که زخم های تنش بهبودی یافت فرزند خردسالش را به آن زن سپرد تا تربیتش کند. پیشکار صاحب دیر فریفته زیبایی آن زن شد و از او کام خواست، زن تسلیم نشد آن مرد گفت: اگر تسلیم نشوی تو را به کشتن خواهم داد، زن گفت: هرچه می خواهی بکن آن مرد به سوی کودک صاحب دیر روان شد و گردن کودک را بشکست و سپس نزد صاحب دیر شد و گفت: زن بدکاره را راه دادی و فرزند خود را بدو سپردی تا او را بکشد؟ صاحب دیر آمد، کودک خود را در آن حال دید، به زن گفت: با آن که من با تو نیکی کرده بودم این چه کار بود که کردی؟ زن داستان را گفت، صاحب دیر به آن زن کمکی کرد و گفت. خدا نگه دار تو باشد. زن شبانه از آن دیر بیرون شد. صبحگاهان به دهکده ای رسید، مردی را دید که به چوبی دار زده اند (6) حالش پرسید، آن مرد گفت: بیست درم بدهکارم و میان ما رسم است که با بدهکار چنین کنند تا بدهی خود را بپردازد یا بمیرد. زن بیست درهم را به طلبکار داد و آن مرد را از مرگ نجات داد، مرد گفت: ای زن هیچ کس به اندازه تو بر من حقی عظیم ندارد، تو مرا از مرگ رهانیدی، من در خدمت تو هستم هرجا بروی. رفتند و رفتند تا به کنار دریا رسیدند در آن جا مردمی را با کشتی هایی دیدند، مرد به زن گفت: این جا بنشین تا من بروم برای ایشان کار کنم و خوراکی فراهم کرده بیاورم و به سوی کشتی رهسپار شد، دید کشتی ها پر از اموال گران بها و عنبر و گوهر است، پرسید ارزش آن ها چه قدر است؟ گفتند: بسیار است و تو نتوانی به شمار آوری، گفت: نزد من چیزی است که از همه این ها پربهاتر است کنیزی دارم بسیار زیبا! گفتند به ما بفروش; گفت: مشروط بر آن که بروید و او را ببینید. به طوری که آن کنیز نفهمد، کسی را فرستادند که آن زن پرهیزکار را ببیند، هنگامی که فرستاده باز گشت و گفت: من تا کنون به زیبایی او ندیده ام، کنیز را به ده هزار درم خریدند و بها را پرداختند و او گرفت و رفت تا ناپدید شد. خریداران به سراغ زن پاک دامن رفتند و گفتند:برخیز و به درون کشتی آی; زن گفت: چرا؟ گفتند: ما تو را از اربابت خریده ایم. گفت: او ارباب من نبود. گفتند: برمی خیزی یا تو را ببریم؟ زن برخاست و با آن ها روان شد. بازرگانان به همدیگر خوش گمان نبودند و هرکدام از دیگری بیم داشتند که زن را به او بسپارند; زن را به تنهایی در کشتی جواهرات سوار کردند و خودشان در کشتی دیگر سوار شدند و به سفر دریا پرداختند. دریا طوفانی شد، کشتی بازرگانان با سرنشینانش غرق شد، باد کشتی جواهرات را به کنار جزیره ای رسانید، زن پیاده شد و کشتی را بست و در آن جزیره به گردش پرداخت، جزیره ای بود دارای آب های گوارا و میوه های گوناگون. زن با خود گفت: این آب برای آشامیدن و این میوه ها برای خوردن و کار من عبادت خدا باشد. از سوی خدا به یکی از پیامبران بنی اسراییل وحی شد که برو و به شاه بگو که در جزیره ای بنده ای از بندگان ما هست، تو و اهل کشورت باید بروید و نزد او اعتراف به گناه کنید و از او آمرزش بخواهید، اگر او از من آمرزش شما را بخواهد من شما را می آمرزم. شاه با همراهانش حرکت کردند تا به جزیره رسیدند و زنی را در آن جا یافتند، شاه آغاز سخن کرد و گفت: «قاضی خبر داد که زن برادرش بدکاره شده من بدون تحقیق فرمان سنگسارش را صادر کردم، از آن ترسم که آن زن گناهی نکرده باشد، از خدا بخواه که مرا بیامرزد.» زن پاک دامن گفت: خدای تو را بیامرزد بنشین، شوهرش جلو آمد و در حالی که او را نیز نمی شناخت گفت: زنی داشتم پاک دامن و درست کار، سفری کردم که او راضی به سفر من نبود و او را به برادرم سپردم، هنگامی که باز گشتم برادرم گفت: زن تو بدکاره شد و ما سنگسارش کردیم، می ترسم که گناهی کرده باشم. زن گفت: خدای تو را بیامرزد و او را در کنار شاه نشانید، سپس قاضی جلو آمد و داستان خود را به طور حقیقت بگفت و تقاضای دعا برای آمرزش گناه خود کرد، زن گفت: خدا تو را بیامرزد و روی به شوهرش کرد و گفت: شنیدی؟ صاحب دیر آمد و داستان خود را بگفت و گفت: می ترسم آن شبی که آن زن را بیرون کردم گرفتار درنده ای شده و کشته شده باشد و من گناه کار باشم. زن گفت: خدا تو را بیامرزد، پس از آن پیش کار صاحب دیر آمد و داستان را به راستی اعتراف کرد، زن گفت: خدا تو را بیامرزد و روی به صاحب دیر کرد و گفت: شنیدی؟ سپس مردی که به دار آویخته شده بود آمد و داستان خود را باز گفت و طلب دعا برای آمرزش گناه خود کرد زن گفت: خدا تو را نیامرزد. آن گاه روی به شوهرش کرد و گفت: «من زن تو هستم و تمام این داستان ها که شنیدی، شرح حال من است، من دیگر با مردان کاری ندارم چون می بینی از دست مردان به من چه رسیده است دوست دارم که این کشتی و آن چه در آن است برداری و به من اجازه دهی که در این جزیره بمانم و به عبادت خدا مشغول باشم، مرد اجازه داد و کشتی و آن چه در آن بود برداشت و شاه و همراهانش مراجعت کردند» (7). پی نوشتها: 1.شب پنج شنبه 6 محرم الحرام 1370 برابر با 27 مهرماه 1329. 2.کافی، ج 2، ص 468، ح 8. 3.احزاب (33) آیه 32-small;"> 4.نور (24) آیه 31. 5.نهج البلاغه، حکمت 234. 6.در آن روزها طناب دار را زیر شانه ها می انداختند و مصلوب پس از سه چهار روز می مرد. 7.بحار الانوار،ج 14، ص 505، ح 30. نقل از کلینی، اصول کافی. [ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 18:30 ] [ بی رنگ ]
گفتم خدایا!سؤالى دارم گفت:بپرس پرسیدم چرا وقتى شادم همه با من میخندند ولى وقتى ناراحتم كسى با من نمى گرید؟ جواب داد:شادى ها را براى جمع كردن دوست آفریده ام ولى غم را براى انتخاب بهترین دوست [ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 14:28 ] [ بی رنگ ]
هیچ وقت از خودت پرسیدی قیمت یه روز زندگی چنده ؟
تموم روزو کار میکنیم و آخرشم از زمین و زمان شاکی میشیم که چیزی نداریم ، شمارو به خدا تا حالا از خودتون پرسیدید: ![]() قيمت يه روز باروني چنده؟ يه بعدازظهر دلنشين آفتابي رو چند مي خري؟ حاضري براي بو کردن يه بنفشه وحشي توي يه صبح بهاري يه تراول بدي؟ پوستر تمام رخ ماه قيمتش چنده؟ اگه نصف روز هم بشيني به نيلوفر سوسني رنگي که کنار جاده در اومده نگاه کني بوته اش ازت پول نمي گيره. چرا وقتي رعد و برق مياد تو زير درخت فرار مي کني؟ مي ترسي برقش بگيرت، نه، اون مي خواد ابهتشو نشون بده. آخه بعضي وقت ها يادمون ميره چرا بارون مي ياد. اين جوري فقط مي خواد بگه منم هستم، فراموش نکن که همين بارون که کلافت مي کنه که اه چه بي موقع شروع شد، کاش چتر داشتم، بعضی وقتا دلت براي نيم ساعت قدم زدن زير نم نم بارون لک مي زنه. هيچ وقت شده بگي دستت درد نکنه؟ شده از خودت بپرسي چرا تمام وجودشو روي سرما گريه مي کنه؟ اونقدر که ديگه براي خودش چيزي نمي مونه و نابود ميشه. هيچ وقت از ابرا تشکر کردي؟ هيچ وقت شده از خودت بپرسي که چرا ذره ذره وجودشو انرژي مي کنه و به موجودات مي بخشه، ماهانه مي گيره يا قراردادي کار مي کنه؟ چرا نيلوفر صبح باز ميشه و ظهر بسته مي شه؟ بابت اين کارش چقدر حقوق مي گيره؟ چرا فيش پول بارون ماهانه براي ما نمي ياد؟ چرا آبونمان اکسيژن هوا رو پرداخت نمي کنيم؟ تا حالا شده به خاطر اين که زير يه درخت بشيني و به آواز بلبل گوش کني پول بدي؟ قشنگ ترين سمفوني طبيعت رو مي توني يه شب مهتابي کنار رودخونه گوش کني. قيمت بليتش دل تومنه! خودتو به آب و آتيش مي زني که حتي تابلوي گل آفتابگردون رو بخري و بچسبوني به ديوار اتاقت ولي اگه به خودت يک کم زحمت بدي مي توني قشنگ ترين تابلوي گل آفتابگردون رو توي طبيعت ببيني. گل هاي آفتابگردوني که اگه بارون بخورن نه تنها رنگشون پاک نمي شه، بلکه پررنگ تر هم ميشن، لازم نيست روي اين تابلو کاور بکشي که چون خاک روشو، شبنم صبح پاک مي کنه و مي بره. تو که قيمت همه چيز و با پول مي سنجي تا حالا شده از خدا بپرسي قيمت يه دست سالم چنده؟ يه چشم سالم چنده؟ چقدر بايد بابت اشرف مخلوقات بودنم پرداخت کنم؟ خيلي خنده داره نه؟ و خيلي سوال ها مثل اين که شايد به ذهن هيچ کدوممون نرسه؟ اون وقت تو موجود خاکي اگه يه روز يکي از اين دارايي هايي رو که داري ازت بگيرن زمين و زمان رو به فحش و بد و بيراه مي گيري؟ چي خيال کردي؟ پشت قبالت که ننوشتن. نه عزيز خيال کردي! اينا همه لطفه، همه نعمته که جنابعالي به حساب حق و حقوق خودت مي ذاري، اگه صاحبش بخواد مي تونه همه رو آني ازت پس بگيره. اينو بدون اگه يه روزي فهميدي قيمت يه ليتر بارون چنده؟ قيمت يه ساعت روشنايي خورشيد چنده؟ چقدر بايد بابت مکالمه روزانمون با خدا پول بديم ؟ يا اين که چقدر بديم تا بابت يک کاستي که از صداي بلبل ضبط کرديم تحت پيگرد قانوني قرار نگيريم، اون وقت مي فهمي که چرا داري تو اين دنيا وول مي خوري!! [ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ] [ 22:45 ] [ بی رنگ ]
و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد. دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن ....یک...دو...سه...چهار... همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛ لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛ خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛ اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛ هوس به مرکز زمین رفت؛ دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛ طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد. و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک... همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است. در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید. نود و ینج ...نود و شش...نود و هفت... هنگامیکه دیوانگی به صد رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد. دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام. اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیراتنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود. دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق. او از یافتن عشق ناامید شده بود. حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است. دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف شد . عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد. شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند. او کور شده بود. دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می تواتم تو را درمان کنم.» عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو.» و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست. [ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ] [ 22:38 ] [ بی رنگ ]
مردى عاشق كنیز همسایه خود شد. خدمت حضرت صادق علیه السلام آمده جریان را به عرض ایشان رسانیده آن جناب فرمود: هر وقت او را دیدى بگو (اللهم اسئلك من فضلك ) یعنى : خداوندا او را از فضل تو مى خواهم . مدتى گذشت اتفاقا صاحب كنیز اراده مسافرت كرد. پیش همان همسایه آمده تقاضا كرد كنیزش را به رسم امانت پیش او بگذارد، در جواب گفت : من مردى مجردم ، میل ندارم كنیز تو پیش من باشد.
آن مرد گفت : مانعى ندارد كنیز را برایت قیمت مى كنم تو از او به نحو حلال بهره بردار بعد از بازگشت تو را مخیر مى كنم یا پول او را مى دهى و یا خودش را بر مى گردانى . این پیشنهاد را پذیرفت . پس از چندى خلیفه خواستار كنیزى شد. توصیف همان كنیز را پیش خلیفه كردند، او را به قیمت بسیار بالا به خلیفه فروخت پس از بازگشت آن مرد از مسافرت ، تمام پول را به او رد كرد ولى صاحب كنیز نگرفت و گفت : این مال به تو تعلق دارد من بیش از مقدارى كه اول قیمت براى كنیز تعیین كرده ام بر نمى دارم . (41) عزیزان اگر انسان قدرى این لجام نفس سركش را مهار كند، خداوند او را از راه حلال به آنچه بخواهد، مى رساند اصلا خداوند روزى و نصیب هر كس را در حلال قرار داده و این انسان بدبخت است كه عجله كرده و سعى مى كند آن را از راه حرام به دست آورد و در این داستان بالا دیدید كه چطور در اثر مخالفت با هواى نفس به مقصود خود بلكه بالاتر هم رسید. [ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ] [ 22:31 ] [ بی رنگ ]
از یكى از بزرگان دین نقل شده كه:
از گورستانى مىگذشتم، زنى را دیدم میان چند قبر نشسته و اشعارى مىخواند بدین مضمون: صبر كردم در حالى كه عاقبت صبر را مىدانم عالى است، آیا بىتابى بر من سزاوار است كه من بىتابى كنم؟ صبر كردم بر امرى كه اگر قسمتى از آن به كوههاى شرورى وارد مىشد متزلزل مىگردید. اشك به چشمانم وارد شد، سپس آن اشكها را به دیدگان خود بر گرداندم و اكنون در قلب گریانم. آن مرد دین مىگوید: از آن زن پرسیدم بر تو چه شده و چه مصیبتى وارد گردیده كه مىگویى صبرى كه كردم در عهده همه كس نیست. در جواب گفت: روزى شوهرم گوسپندى را براى كودكانم ذبح نمود و پس از آن كارد را به گوشهاى پرتاب كرد و از منزل خارج شد، یكى از دو فرزندم كه بزرگتر بود به تقلید شوهرم دست و پاى برادر كوچك خود را بسته و خوابانید و به او گفت: مىخواهم به تو نشان دهم كه پدرم این طور گوسپند ذبح كرد، در نتیجه برادر بزرگتر سر برادر كوچكتر را برید و من پس از این كه كار از كار گذشته بود فهمیدم، از دست پسرم سخت خشمگین شدم به او حمله بردم كه وى را بزنم به بیابان فرار كرد، چون شوهرم به خانه برگشت و از جریان آگاه شد به دنبال پسر رفت و او را در بیابان دچار حمله حیوانات دید كه مرده است، جنازه او را به زحمت به خانه آورد و از شدّت عطش و رنج جان سپرد، من خود را سراسیمه به جنازه شوهر و پسرم رساندم، در این اثنا كودك خردسالم خود را به دیگ غذا كه در حال جوش بود مىرساند و دیگ به روى او واژگون شده او را مىكشد. خلاصه من در ظرف یك روز تمام اعضاى خانوادهام را از دست دادم، در این حال فكر كردم كه اگر براى خدا در این حوادث عظیم صبر كنم مأجور خواهم بود. آن گاه دنباله اشعار شعرى را به مضمون زیر خواند: تمام امور از جانب خداست و واگذار به اوست و هیچ امرى واگذار به عبد نیست استاد شیخ حسین انصاریان [ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ] [ 22:24 ] [ بی رنگ ]
در کتاب بحار الانوار از اصول کافی از حضرت صادق (علیه السلام ) نقل میکند :
عابدی بود که همیشه سرگرم عبادت و بندگی و اطاعت حق را می نمود ، به قدری در عبادتش کوشا بود که شیطان هر کاری میکرد که او را از عبادتهایش سست کند نتوانست ، آخر الامر نعره ای زد بچه هایش اطرافش جمع شدند ، گفتند تو را چه شده که فریاد می زنی ؟ گفت : از دست این عابد عاجز شده ام ، آیا شما راهی سراغ دارید ؟ یکی از آن شیطانها گفت : من او را وسوسه می کنم که به شهوت آید و زنا کند . شیطان گفت : فایده ندارد ، زیرا اصل میل به زن در او کشته شده ، دیگری گفت : از راه خوراکیهای لذیذ او را می فریبم تا به حرام خواری و شراب کشیده شود و او را هلاک کنم . گفت : این هم فایده ای ندارد، زیرا در اثر ریاضت چند ساله شهوت خوراکی نیز در او کشته شده است. سومی گفت : از راه عبادت ! همان راهی است که می توانم او را با آن گول بزنم. شیطان گفت : آفرین مگر از راه تقدس کاری کنی . بالاخره نتیجه این دارالشوری این شد که خود همین شیطانک ماموریت پیدا کرد (در اغلب متدینین از همین راه و نظائرش وارد میشود) شیطانک به صورت جوانی شد و آمد در صومعه عابد را زد ، آمد در صومعه را باز کرد دید یک جوان است . آقا چه می خواهی ؟ شیطان گفت : من جـوان مسـلـمانی هستم ولی متاسـفانه پدر و مادر من گـبـر و بت پرست هستند و نمی گذارند من نماز بخوانم و عبادت کنم ، شنیده بودم عابدی در اینجا مشغول عبادت است و صومعه ای دارد گفتم بیایم نزد شما و بهتر به بندگی ام برسم . مگر شما نمی خواهید تمام مردم خدا پرست شوند یکی از آنها من هستم . عابد ناچارا" راهش داد ، آمد جلوی عابد ایستاد به نماز خواندن . خواند و خواند و خواند تا نزدیک غروب ، عابد روزه دار بود سفره کوچکی پهن کرد و به جوان تعارف کرد ، جوان گفت : نه نمی خورم حالا دیر نمی شود ، " الله اکبر " ایستاد به نماز ، عابد یک مقدار نان خشک خورد و دوباره به نماز ایستاد بعد خوابش گرفت به جوان گفت : بیا یک مقدار استراحت کن . جوان گفت: نه ، " الله اکبر" و دوباره نماز ، عابد یک مقدار خوابید ، نصفه های شب بیدار شد ، دید این جوان بین زمین و آسمان نماز می خواند ، عابد گفت : عجب عابدتر از من هم هست که به این مقام از نماز رسیده است و اصلا" خسته نمی شود . این چه شوقی و چه نیروئی است که خدا به این جوان داده که غذا نخورد و خواب نداشته باشد و دائما" به عبادت مشغول باشد ؟ بالاخره گفت بروم از او سوال کنم که چه کرده که به این مقام رسیده ؟ شیطانک سرگرم بود و اصلا اعتنائی به عابد نمی کرد ، تا سلام نماز را می داد فورا" به نماز بعدی سرگرم می شد ، تا بالاخره عابد او را قسم داد که فقط سوالی دارم جواب مرا بده ، شیطانک صبر کرد وعابد پرسید چه کردی که به این مقام رسیدی؟! گفت : این که من به این مقام رسیدم به واسطه گناهی بود که مرتکب شدم و بعد هم توبه کردم و حالا هر وقت یاد آن گناه می افتم توبه می کنم و در عبادتم قویتر می شوم و صلاح تو را هم در همین می بینم که بروی زنا کنی و بعد توبه نمائی تا به این مقام برسی . عابد گفت: من چطور زنا کنم اصلا" راه این کار را نمی شناسم و پول هم ندارم، شیطانک دو درهم به او داد و نشانی محله فاحشه را به او داد . عابد از کوه پائین رفت و به شهر داخل شد و از مردم سراغ خانه فاحشه را گرفت . مردم گمان کردند که او می خواهد آن زن را ارشاد و راهنمائی کند . جایش را نشان دادند وقتی که بر فاحشه وارد شد پول را به او عرضه داشت و تقاضای حرام نمود . اینجا لطف خدا به یاری عابد می آید و به دل فاحشه می اندازد که او را هدایت کند . زن به سیمای عابد نگریست ، دید زهد و تقوی از آن می بارد ، آمدنش به اینجا عادی نیست . از او پرسید : چطور شد به اینجا آمدی ؟ گفت : چه کار داری تو پول را بگیر و تسلیم شو. زن گفت : تا حقیقت را نگوئی تسلیم تو نمی شوم ؟! بالاخره عابد به ناچار جریان را گفت ، زن گفت : ای عابد هر چند به ضرر من است و من الان به این پول نیاز دارم ولی بدان این شیطان بوده که تو را به سوی من راهنمائی کرده است . عابد گفت : او به من قول داده که به مقام او برسم . زن گفت : نه چنین است که تو می گوئی ، ای عابد از کجا معلوم که پس از زنا توفیق توبه پیدا کنی ، یا توبه ات پذیرفته شود و یا یک وقت در حال زنا عزرائیل آمد و جانت را گرفت تو جواب خدا را چه خواهی داد ؟ یا اینکه جنب از حرام بودی و فرصت برای غسل و توبه و انابه پیدا نکردی ، جواب حق را چه خواهی داد ؟! از آن گذشته پارچه پاره نشده بهتر است یا پاره شده و وصله کرده شده ؟! این شیطان بوده که تو را فریفته ، عابد باز نپذیرفت . زن در آخر کار گفت : من در اینجا هستم و برای این شغل آماده هستم تو برگرد اگر دیدی آن جوان همانجاست و همین طور سرگرم عبادت است بیا من در خدمتت هستم . ( البته دزد تا شناخته شد فرار می کند ، تا مؤمن فهمید که این وسوسه شیطان است در می رود ) وقتی که به صومعه بر می گردد می بیند کسی نیست ، دانست که این ملعون خواسته او را در چه دامی بیندازد ، از کرده خود پشیمان و نادم گشته و توبه می نماید و به عبادت مشغول می شود و آن زن را نیز دعا می کند . مروی است که شب آخر عمر آن زن فاحشه رسید و از دنیا رفت . صبح به پیغمبر آن زمان وحی رسید که به تشییع جنازه او برود ، وقتی که بر در خانه زن می رسد ، مردم می گویند : ای پیغمبر برای چه به در خانه این فاحشه می آیی میگوید برای تشیع جنازه زنی از اولیاء حق آمده ام . مردم می گویند او زن فاحشه ای بیش نبود . پیغمبر سرش را بسوی آسمان میکند و می گوید ای خدا تو می گوئی یکی از اولیاء من مرده جنازه اش را تشییع کن ، مردم می گویند این زن فاحشه بوده قضیه چیست ؟ خطاب رسید ای پیغمبر هم مردم راست می گویند و هم من ، چون این زن تا چند وقت پیش فاحشه بوده اما آن عابد را از گناه دور می کند و بعد از رفتن عابد در خانه را می بندد و پشت در می نشیند و کلاه خود را قاضی می کند و می گوید ای بدبخت و بیچاره تو به عابد گفتی شاید در حال زنا عزرائیل به سراغت آید و تو توفیق تئبه کردن پیدا نکنی ، چه خاکی بر سر خواهی ریخت ؟ تو که خودت از او پست ترهستی ، تو خود یک عمر دامنت کثیف و آلوده است . تو چرا توبه نمی کنی شاید یک وقت عزرائیل به سراغ تو هم بیاید ، با دامن آلوده جواب خدا را چه خواهی داد ؟ از آن شب توبه کرد و از گناه بر گشت . نادم و پشیمان گردید و با ما آشتی کرد و مشغول عبادت گردید . [ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 ] [ 15:54 ] [ بی رنگ ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||