درگیر تو بودم که نمازم به قضا رفت .......

 

درگیر تو بودم که نمازم به قضا رفت
در من غزلی درد کشید و سرِ زا رفت

سجاده گشودم که بخوانم غزلم را
سمتی که تویی عقربه قبله نما رفت

در بین غزل نام تو را داد زدم ، داد
آنگونه که تا آن سر این کوچه صدا رفت

بیرون زدم از خانه یکی پشت سرم گفت
این وقت شب این شاعر دیوانه کجا رفت !؟

من بودم و زاهد به دوراهی که رسیدیم
من سمت شما آمدم او سمت خدا رفت

با شانه شبی راهی زلفت شدم اما ...
من گم شدم و شانه پی کشف طلا رفت

در محفل شعر آمدم و رفتم و ... گفتند
ناخوانده چرا آمد و ناخوانده چرا رفت !؟

می خواست بکوشد به فراموشی ات این شعر
سوزاندمش آنگونه که دودش به هوا رفت ...!!!

شعر : محمد سلمانی

ترانه خدا حافظ ای جوانی من .......

 

خداحافظ ای جوانی‌ من، شادمانی من، یار نیمه‌راهم
خداحافظ ای که سایه صفت، همچنان ز پی‌ات میدود نگاهم

خداحافظ ای جوانی‌ من، شادمانی من، یار نیمه‌راهم
خداحافظ ای که سایه صفت، همچنان ز پی‌ات میدود نگاهم

+++++++
ز دل‌ دیگر سرخوشی مجو، زان که هستی‌ام با تو میرود
تهی از می‌‌ مانده این سبو، شور و مستی‌ام با تو میرود
ببین چه کردی، ز نقره گردی، به تار گیسوی من زدی
فغان ز دردم، بگو چه کردم، که پنجه بر روی من زدی
ز دیده من گرچه میگریزی، به چشم دلم همچنان عزیزی
ببین ز پی‌ات، نگاه مرا، کنون که روی، برای خدا آهسته‌تر

ز دیده من گرچه میگریزی، به چشم دلم همچنان عزیزی
ببین ز پی‌ات، نگاه مرا، کنون که روی، برای خدا آهسته‌تر
ز حسرت و سوز و ساز من، نشانه دارد، ترانه‌ی جانگداز من
ز دستم ای دلنواز من، چو می‌روی باری، به خاطر یاری،
آهسته تر

چو می‌روی باری، به خاطر یاری،
آهسته تر