ترانه قدیمی رشتی مشتی

یه روزی تنگ غروب آسمون

میزنم به شیشتون با تیرکمون

او او او

یه روزی تنگ غروب آسمون

میرم از شهرتون ای نامهربون

اوه اوه اوه

اره من رشتیم راه برگشتیم

تو راه رفاقت خیلی ام مشتیم

میزنم به شیشتون با تیرکمون

او او او

یه روزی تنگ غروب آسمون

میرم از شهرتون ای نامهربون

اوه اوه اوه

اره من رشتیم راه برگشتیم

تو راه رفاقت خیلی ام مشتیم

او او او

دل نشسته در غروب ماتم تو

عاشقی مرده دیگه تو عالمه تو!

تو بمون با اون دل نا مهربونت

من میرم با کول باری از غم تو

یک روزی تنگ غروب آسمون

میرم از شهر تو ای نا مهربون!

میزنم به شیشتون با تیرکمون

او او او

هلهلیا هی هی

زلزلیا هی هی

دل به زنجیر غم و غصه اسیره…

تا لب دریا میره تشنه میمیره…

یا شب ها مهتابشو ابرا میدزدند!

یا روز ها خورشیدشو سایه میگیره…

نکنه که بعد از این اسیر غم ها بمونم…

برگ گل

برگ گل
دست بهش نزن که میشکنه
ظریف و نازکه دلم
اخماتو وا كن عزیز من
شاید كه حل شه مشكلم
**

این دلی كه مثل شیشه است
توی برگ گل نگه دار
مهربانتو نیازار
می دونی كه من هلاكتم
خونه خرابم می كنی
اشك رو می بینی تو چشای من
نقش بر آبم می كنی
طاقتم دیگه تمومه
گرچه باورت نمی شه
می شكنم مثال شیشه
عشق ما قدیمی شده
بیا قدرش رو بدون
اون دل پر از مهر تو
نده دست این و اون
هیچكی مثل من عزیزم
حق آب و گل نداره
پا روی دلت می ذاره
حرف آخر و میزنم برات
اگه بخوای گوش بكنی
چلچله بی آشیونه رو
می تونی خاموش بكنی
رو نكن سوی رقیبون
قلب عاشق و نرنجون
عاقبت میشی پشیمون
دست بهش نزن كه میشكنه
ظریف و نازكه دلم
اخماتو وا كن عزیز من
شاید كه حل شه مشكلم
این دلی كه مثل شیشه است
توی برگ گل نگه دار
مهربانتو نیازار
عاشقی برات مثل من دیگه
دوباره پیدا نمیشه
مثل این دل دیوونه برات
دلی كه رسوا نمیشه
حسرتش برات می مونه
گرچه با دلم نمونی
قدرش رو اگه ندونی
عشق ما قدیمی شده
بیا قدرش رو بدون
این دل پر از مهر تو
نده دست این و اون
هیچكی مثل من عزیزم
حق آب و گل نداره
پا روی دلت می ذاره
می دونی كه من هلاكتم
خونه خرابم می كنی
اشك و می بینی تو چشای من
نقش بر آبم می كنی
طاقتم دیگه تمومه
گرچه باورت نمی شه
می شكنم مثال شیشه
دست بهش نزن كه میشكنه
ظریف و نازكه دلم
اخماتو وا كن عزیز من
شاید كه حل شه مشكلم
این دلی كه مثل شیشه است
توی برگ گل نگه دار
مهربانتو نیازار
دست بهش نزن كه میشكنه
ظریف و نازك دلم
اخماتو وا كن عزیز من
شاید كه حل شه مشكلم
این دلی كه مثل شیشه است
توی برگ گل نگه دار
مهربانتو نیازار

آیینه

دروغ نگو آینه
که من هنوز جوونم
واسه دلای خسته
بازم می خوام بخونم
بنازم این نفس رو
که من رو یاری کرده
سالهای ساله عشقو
تو رگها جاری کرده
تو این قفس می مونم
تا بتونم بخونم
تو این قفس می مونم
تا بتونم بخونم



خدا خدای دلها
نذار که خاموش بشم
تو این همه هیاهو
نذار فراموش بشم
مرگ واسم شیرینه
اگه بناست نخونم
شکسته بال و خاموش
چه فایده که بمونم




بدبختی ما
گناه بیگانه نبود
پیوند من و شما
صمیمانه نبود
بودیم به ظاهر
همه مشتاق وطن
در باطن ما
نقشی از آن خانه نبود




خدا خدای دلها
نذار که خاموش بشم
تو این همه هیاهو
نذار فراموش بشم
مرگ واسم شیرینه
اگه بناست نخونم
شکسته بال و خاموش
چه فایده که بمونم
بنازم این نفس رو
که من رو یاری کرده
سالهای ساله عشقو
تو رگها جاری کرده
تو این قفس می مونم
تا بتونم بخونم
تو این قفس می مونم
تا بتونم بخونم



دروغ نگو آئینه
که من هنوز جوونم
واسه دلای خسته
بازم می خوام بخونم
بنازم این نفس رو
که من رو یاری کرده
سالهای ساله عشقو
تو رگها جاری کرده
تو این قفس می مونم
تا بتونم بخونم
تو این قفس می مونم
تا بتونم بخونم

من ماهی خسته از آبم  تن می‌دهم به تور  تور عروسی غمگین

در

که اینبار پیش از زخم آمده بود

آنقدر در خانه ماند که خواهرم شد

با چروک پرده‌ها

با چروک پیشانی دیوار

کنار آمدیم

و تن دادیم

به تیک تاک عقربه‌هایی

که تکه‌تکه‌مان کردند

پس زندگی همین قدر بود ؟

انگشت اشاره‌ای به دور دست ؟

برفی که سال‌ها

بیاید و ننشیند ؟

و عمر

که هر شب از دری مخفی می‌آید

با چاقویی کند


ماه

شاهد این تاريکی‌ست

و ماه

دهان زنی زیباست

که در چهارده شب حرفش را کامل می‌کند

و ماهی سیاه کوچولو

که روزی از مویرگ‌های انگشتانم راه افتاد

حالا در شقیقه‌هایم می‌چرخد

در من صدای تبر می‌آید

آه ، انارهای سیاه ِ نخوردنی بر شاخه‌های کاج

وقتی که چار فصل به دورم می‌رقصیدند

رفتارتان چه قدر شبیه‌ام بود

در من

فریادهای درختی‌ست خسته از میوه‌های تکراری


من ماهی خسته از آبم

تن می‌دهم به تو

تور عروسی غمگین

تن می‌دهم

به علامت سوال بزرگی

که در دهانم گیر کرده است

گروس عبدالملکیان

به انسان بودنت شک کن .

✍چه زيبا گفت فروغ فرخزاد؛

اگر چادر به سر داری ،
ولي از زير آن چادر
به يک ديوانه خنديدی
به انسان بودنت شک کن!
اگر قاری قرآنی ،
ولي در درکِ آياتش
دچارِ شک و ترديدی ،
به انسان بودنت شک کن!
اگر گفتی خدا ترسي ،
ولي از ترس اموالت
تمام شب نخوابيدي ،
به انسان بودنت شک کن!
اگر هر ساله در حجّي ،
ولي از حال همنوعت
سوالي هم نپرسيدي ،
به انسان بودنت شک کن!
اگر مرگِ کسی ديدي ،
ولي قدرِ سَري سوزن
ز جاي خود نجنبيدي ،
به انسان بودنت شک کن .
اگر مستضعفى ديدى،
ولى از نان امروزت به اوچيزى نبخشيدى
به انسان بودنت شك كن!

زنی پاکدامن که برای حفظ پاکی تهمت خورد .....تهمت دردناک است

داستان زنی پاکدامن که بخاطر حفظ عفت تهمت خورد

هزارو یک شب

برخی افتخارات انسانی بتدریح کمرنگ شده است... من همواره به داستانهای اخلاقی عشق می ورزیده ام : داستان مردی که ناموس پرست بود و بخاطر ناموسی دوستش که در خانه او مهمان بود تا یکسال به خانه نرفت یا زنی که سالها پای شوهرگمشده اش ماند و گوهرعفتش را پاس داشت.... شگفتا که اینروزها می شنوی و در پیامکها و تصویرنوشته ها می خوانی که نمی توان تا سر کوچه رفت و جایت را کسی نگیرد!! یا زنانی تا قهریا خانه را ترک می کنندویاشوهررا راه نمی دهند وفاداری را فراموش می کنند ارتباطات تلفنی نامشروع را شروع و دلبری! می کنند وشرم ندارند و توجیهاتی هم می تراشندکه زنی که شوهر دارد و تنهاست مجاز به این کثافتکاریها هست!!؟(خبیث تر، زنانی که درخانه شوهر وبربسترش فاسق می آورند) یا مردی که دلخور است برای انتقام از همسرش به روابط نامشروع دست می یازد و هردو دنیا و آخرت خود را - با تحریک شیطان نزاغ و اختلاف افکن -برباد می دهند

آورده اند که در بنی اسرائیل قاضی بود و زنی خوبروی داشت. وقتی از اوقات قصد زیارت بیت المقدس کرد برادر خود را در قضاوت جانشین خود نموده زن خود را باو بسپرد و چون قاضی برفت برادر قاضی بسوی آن زن بیامد و او را بکام گرفتن دعوت کرد. زن قاضی از عفت و عصمتی که داشت دعوت او را اجابت نکرد.

برادر قاضی ازو نومید شد ولی هراس داشت که چون برادرش باز گردد زن برادر ماجرا بدو باز گوید. در حال گواهان دروغ گو بخواست تا بزنا کردن او گواهی دادند و ملک شهر بسنگسار کردن او امر فرمود. آنگاه از برای آن زن مکانی بکندند و آن زن را در آنمکان بنشاندند و چندان سنگ بر او اندختند که سنگ او را بپوشید. پس او را د رهمان مکان بگذاشتند تا این که شب درآمد. آن زن از آنچه باو رسیده بود مینالید. مردی از آنجا میگذشت. چون ناله او شنید بسوی او رفته او را از زیر سنگها بدرآورد و بنزد زن خویش برد و زنرا بمعالجت او امر کرد. آنزن معالجت کرد تا اینکه تندرست شد و آنزن را پسری بود که زن قاضی او را تربیت میکرد.

عیاری زن را بدید و به طمع افتاد. کس پیش او فرستاد او را بخویشتن دعوت کرده او امتناع نمود. آن عیار بقصد کشتن او شب نزد او درآمد و او خفته بود. کارد بسوی او برد اتفاقاً کودک پیش آمد. سر کودک ببرید.

چون عیار دانست که کودک را کشت بهراس اندر شد و از خانه بیرون آمد. چون بامداد شد کودک را در خوابگاه کشته یافتند مادر کودک به زن قاضی گفت: پسر مرا تو کشته ای. پس او را سخت بزد و خواست که او را بکشد. شوهرش در رسید. زن قاضی را از دست زن خود خلاص کرد.

زن قاضی از آن خانه بدر آمد و بگریخت و ندانست که بکدام سوی رود. با خود درمی چند داشت. بدهی بگذشت که مردم جمع آمده بودند و مردی را دار آویخته بودند ولی آنمرد حیات داشت. زن گفت: اینمرد چه گناه کرده است؟ ایشان گفتند: ازو گناهی سر زده که کفاره او با کشتن است یا فلان قدر درم تصدق کردن. زن گفت: این درمها بگیرید او را رها کنید.

پس آنمرد را رها کردند. آنمرد در دست او توبه و نذر کرد که تا هنگام مرگ خدمت او را بجا آورد. پس آنمرد صومعه ای ساخت، زن را در آن صومعه جای داد و آنزن در عبادت می کوشید. اگر بیماری بنزد او می آوردند بآن بیمار دعا میکرد، در حال آن بیمار شفا مییافت.

چون زن قاضی در صومعه عبادت شد و زن و مرد را محل امید گشت از قضای الهی، برادر شوهرش را آفتی رسید و آنزنی که او را زده بود برص گرفته و آن عیار را نیز بیماری فرو گرفت که طاقت برخاستنش نبود.

قاضی با برادرش گفت: ای برادر چرا قصد آن زن صالحه نمی کنی که خدایتعالی ترا از برکت او شفا دهد. گفت: ای برادر مرا بسوی او ببر. شوهر آنزنی که او را برص گرفته بود اینواقعه بشنید. زن خود را بسوی صومعه برد و پیوندان مرد عیار نیز آنخبر بشنیدند و عیار را بسوی صومعه بردند. همه ایشان بدر صومعه جمع آمدند و بانتظار خادم نشسته بودند که خادم بیامد. ایشان دستوری خواسته به صومعه درآمدند.

آنزن صالحه نقاب انداخته در پشت پرده بنشست. شوهر خود را با برادر شوهر و آنمرد عیار را با آنزن دید که بر در نشسته اند. ایشانرا بشناخت و بایشان گفت: شما از بیماری خلاص نخواهید شد مگر اینکه به گناهان خویش اعتراف کنید از آن که چون بنده بگناه خود اعتراف کند خدایتعالی باو رحمت آورد. پس قاضی با برادر گفت: بسوی خدا باز گرد و در معصیبت خود اصرار مکن تا تو را سودمند افتد که از بیماری خلاص شوی.

برادر قاضی گفت: اکنون راست گویم. من با زن تو چنین و چنان کردم و مرا گناه همین است.

پس از آن زن مبروص گفت که در نزد من زنی بود و او را برنا نسبت دادم و او را به عمد بیازردم گناه من همین است.

آنمرد عیار گفت: من زنیرا بخود دعوت کردم و او امتناع کرد رفتم که او را بکشم کودکی را که در کنار او بود بکشتم. گناه من همین است.

زن قاضی گفت: چنانچه ذلت معصیت بنمودی عزت طاعت نیز بدیشان بنمای. پس خدای تعالی در حال ایشان را شفا داد قاضی بدقت بر آن زن نظاره میکرد. زن از سبب نظاره کردن او بپرسید. قاضی گفت: من زنی داشتم اگر او نمرده بود میگفتم تو همانی.

زن خویشتن را باو بشناسانید و زن و شوهر شکر خدا بجا آوردند. آنگاه قاضی برادر آنمرد عیار و زن مبروص از زن قاضی معذرت خواستند و تمنای بخشایش کردند. زن قاضی از همه ایشان در گذشت.

ادامه روایت

روایتی دیگر از داستان پس از سنگسار :

زمانى که گمان کردند کارش تمام شده و به اتفاق قاضى به خانه هایشان برگشتند. اما زن که هنوز رمقى داشت و نیم جان بود، چون شب شد از گودال بیرون آمد. ناى راه رفتن نداشت به روى زمین افتاد و به حالت سینه سر خود را مى کشید تا به خانه اى در وسط بیابان رسید. بر در آن خانه خوابید تا صبح شد، مرد صاحبخانه در را باز کرد آن زن را دید، از جریان آمدنش به آنجا سؤ ال کرد، زن سر گذشت خود را براى او تعریف کرد، مرد صاحب خانه بر او رحم کرد و او را به خانه خود برد.
آن مرد پسر کوچکى داشت که غیر از آن ، فرزند دیگرى نداشت . او زن را مداوا کرد تا زخم و جراحتهاى بدن او بهبود یافت و تربیت فرزند کوچکش ‍ را به او سپرد. مرد مال و ثروت زیادى داشت و غلامى که او را خدمت مى کرد، آن غلام عاشق آن زن شد و دلى صد دل گرفتار او و به او در آویخت . گفت : اگر با من مباشرت نکنى تو را مى کشم ، زن گفت : هر کارى مى خواهى بکن که ممکن نیست این کار بد از من صادر شود. آن غلام وقتى از زن ماءیوس شد آمد و فرزند کوچک مرد را کشت و پیش او رفت و گفت : این زن زنا کار را که آوردى و فرزند خود را به او سپردى ، فرزندت را کشت . مرد پیش زن آمد و به او گفت : چرا چنین کردى ؟ آیا فراموش کردى که من در حق تو چه خوبیها کردم ؟ زن جریان را براى او تعریف کرد و بیگناهى خود را اثبات نمود. ولى مرد صاحب خانه گفت : من دیگر دلم راضى نمى شود که تو در این خانه بمانى ، این بیست درهم را بگیر و از اینجا برو، اینها را توشه خود کن و خدا را کارساز خود بدان و او را در شب هنگام از خانه اش بیرون کرد.
زن در تاریکى شب راهى را پیش گرفت و رفت تا صبح به دهى رسید، دید مردى را به دار کشیده اند و هنوز زنده است . علت به دار کشیدن او را پرسید، گفتند: او بیست درهم قرض دارد و قانون ما این است که هر کس ‍ بیست درهم قرض داشته باشد او را بر دار مى کشند و تا ادا نکند او را پایین نمى آورند. زن بیست درهم خود را داد و آن مرد را خلاص کرد. مرد که از بالاى دار به زمین آمده بود نفس راحتى کشید و گفت : اى زن هیچ کس به اندازه تو بر من حق ندارد تو جان مرا نجات دادى ، هر جا که مى روى من در خدمت تو مى آیم تا کمى از لطف تو را جبران کنم . او همراه زن آمد تا به کنار دریا رسیدند، مى خواستند به آنطرف دریا بروند ولى نه پولى داشتند و نه کشتى . در کنار دریا کشتیهاى زیادى بود و مردمى که مى خواستند بر آن کشتیها سوار شوند و کالاهاى خود را بار بزنند و به آن طرف دریا بروند. مرد به زن گفت : تو همین جا بمان تا من بروم و براى آن مردمى که مى خواهند کشتى خود را بار بزنند کار کنم و پولى بگیرم و مقدارى غذا بخرم و پیش تو آورم و بعد مى خوریم و از این جا مى رویم . مرد نزد کشتیبانها رفت و گفت : در کشتى شما چه کالایى است ؟ گفتند: انواع و اقسام کالاها، جواهر، مشک ، عنبر، حریر و... و این یک کشتى خالى است که ما خود سوار آن مى شویم .
گفت : قیمت این کالاها چند مى شود؟ گفتند: خیلى مى شود و ما الآن حساب آن را نداریم . مرد گفت : من یک متاعى دارم که از همه آن چه شما در کشتى تان دارید با ارزشتر است . گفتند: آن چیست ؟ گفت : کنیزى دارم که شما هرگز به آن زیبایى و حسن و جمال ندیده اید. گفتند: به ما بفروش . گفت : مى فروشم ولى به شرط آن که اول یکى از شما برود او را ببیند و خبر بیاورد که چه تحفه اى است تا ارزان نخرید و بعد پول آن را به من بدهید و من که از اینجا رفتم مال شما باشد، آنها قبول کردند، کسى را فرستادند او خبر آورد که هرگز کنیزى به آن زیبایى ندیده ام و آن مرد ده هزار درهم پول زن را گرفت و رفت .
وقتى مرد رفت کشتیبانان پیش زن آمدند و به او گفتند: که برخیز و بیا با ما برویم . گفت : نمى آیم مرا با شما کارى نیست ، گفتند: ما تو را از صاحبت خریده ایم ، آن آقا و صاحب من نبود، گفتند: ما نمى دانیم ، خریده ایم و اگر نمى آیى تو را به زور خواهیم برد. زن به ناچار با آنها رفت .
به نزدیک کشتیها که رسیدند، چون هیچیک از آنها به دیگرى اعتماد نداشت زن را در کشتى که حامل کالاها بود سوار کردند و خودشان در کشتى دیگر سوار شدند و کشتیها را از لنگر خارج نموده و به سوى مقصد حرکت کردند، به وسط دریا که رسیدند، خداوند بادى فرستاد و دریا متلاطم شد و کشتى آنها با کلیه سرنشینانش غرق شد و زن با کالاهاى آن سالم در جزیره اى پهلو گرفت .
آن زن از کشتى بیرون آمد و آن را بست و گشتى در جزیره زد دید جاى خوشى است ، درختان پر از میوه و سر به فلک کشیده ، نهرهاى پر از آب ، هواى خوب و... دارد. با خود گفت در این جزیره مى مانم و عبادت خداوند بزرگ را مى کنم و از این آب و میوه ها مى خورم تا مرگم فرا رسد. در آن زمان در میان بنى اسرائیل پیامبرى بود. خداوند به او وحى کرد که نزد پادشاه برو و به او بگو که در جزیره اى از جزایر فلان دریا، بنده اى از بندگان خاص من زندگى مى کند که تو و اهل مملکتت همگى باید نزد او بروید و به گناهان خود اقرار و اعتراف کنید و از او بخواهید که از گناهان و خطاهاى شما درگذرد، تا اگر او شما را بخشید من هم شما را بیامرزم . آن پیامبر پیام الهى را به پادشاه رسانید، او با ملتش به آن جزیره رفتند و آن زن را دیدند و هر یک زبان به اقرار و اعتراف گشودند.
پادشاه گفت : این قاضى نزد من آمد و گفت : زن برادرم زنا کرده و من بدون آن که از او شاهدى بخواهم که شهادت دهد، حکم به سنگسار آن زن کردم ، مى ترسم که بخاطر آن گناهى کرده باشم ، مى خواهم که براى من استغفار کنى ، زن گفت : خدا تو را بیامرزد، بنشین . آنگاه شوهرش که او را هم نمى شناخت آمد و گفت : من زنى داشتم در نهایت فضل و صلاح و تقوا، براى کارى از شهر بیرون رفتم ولى او راضى به رفتن من نبود، سفارش او را به برادر خود کردم ، وقتى برگشتم و او را نیافتم سراغش را گرفتم ، برادرم گفت : او زنا کرد و سنگسارش کردیم . اینک مى ترسم که در حق او کوتاهى کرده باشم ، از خدا بخواه که مرا بیامرزد. زن گفت : خدا تو را بیامرزد، و او را در کنار پادشاه نشانید.
قاضى پیش آمد و گفت : برادرم زنى داشت ، عاشق او شدم و از او خواستم زنا کند، قبول نکرد، پیش پادشاه رفتم ، او را به دروغ متهم به زنا ساختم و سنگسارش کردم ، حال تو از خدا بخواه مرا بیامرزد. زن گفت : خدا تو را بیامرزد و رو به شوهرش کرد و گفت : بشنو. سپس شخصى که در بیابان خانه داشت آمد و جریان خود را نقل کرد و گفت : آن زن را در شب بیرون کردم ، مى ترسم درنده اى او را دریده باشد، از خدا بخواه از تقصیر من درگذرد. زن گفت : خدا تو را بیامرزد. غلام او هم اعتراف کرد، به مرد گفت : بشنو و او را هم بخشید. نوبت آن مرد دار کشیده رسید و او حکایت خود را نقل کرد. زن گفت : خدا تو را نیامرزد چون تو بدون دلیل در برابر نیکى من بدى کردى . آنگاه آن زن عابده صالحه رو به شوهر خود کرد و گفت : من زن تو هستم و آنچه تو امروز شنیدى سرگذشت من بود، مرا دیگر احتیاجى به شوهر نیست .

تهمت درد ناک است که کسی دیگر کاری کرده بدش کار کثیف خودرا به تو نسبت میدهند الان به بیماری دچار شده اند که در مان آن تویی زندگی جوانی تو برای کاری که نکردی رفته .فقط تو مثل داستان بخشش در کارت نیست ..‌‌.

داستان عبرت اموز

داستان عبرت‌انگیز

جوانی تصميم گرفت از دختر مورد پسندش، خواستگاری کند، اما قبل از اقدام به این‌کار، از مردم در مورد آن دختر جویای معلومات شد.

مردم چنین جواب دادند: این دختر بدنام، بی‌ادب، بدخوی و خشن است.

آن شخص از تصمیم خود منصرف شده به خانه‌ی خود برگشت و در مسیر راه با شیخ کهن‌سالی رو به رو شد؛ شیخ پرسید: فرزندم چی‌شده؟ چرا این‌قدر پریشان و گرفته‌ای؟

آن شخص قصه را از اول تا آخر برای شیخ بیان نمود.

شیخ گفت: بیا فرزندم من یکی از دخترانم را به عقد تو درمی‌آورم، اما قبل از آن برو و از مردم درباره‌ی دخترانم پرس و جو کن.

شخص رفت و از مردم محل در مورد دختران شیخ سؤال کرد و دوباره به نزد شیخ آمد.

شیخ از آن جوان پرسید: مردم چی‌گفتند؟
- مردم گفتند: دختران شیخ، بسیار بداخلاق، بی‌ادب، بی‌حیا، فاسق و بی‌بندوبارند.

شیخ: با من به خانه بیا!

وقتی‌که آن شخص به خانه‌ی شیخ رفت، به جز یک پیر زن، کسی را ندید و آن پیر زن، همسر شیخ بود که به خاطر عقیم و نازا بودنش هیچ فرزندی به دنیا نیاورده بود.

زمانی‌که آن شخص از دیدن این حالت شوکه شد، شیخ برایش گفت: فرزندم! مردم به هیچ‌کسی رحم نمی‌کنند و دانسته، یا ندانسته در حق دیگران هرچه و هر قسمی که خواستند حکم می‌کنند.

درس: به قضاوت مردم اعتنا نکنید؛ چون آن‌ها به حرف‌زدن و قضاوت‌کردن پشت سر مردم، عادت کرده‌اند.

رفته بودم سوی قبرستان شهر........

رفته بودم سوی قبرستان شهر
هر که را دیدم سوا خوابیده بود
در کنار یکدگر ریز و درشت
هر کسی در زیر پا خوابیده بود
خاک بر سر بود در گل هر کسی
بی غذا و بی هوا خوابیده بود
دلبر از عاشق جدا خوابیده و
عاشق از دلبر جدا خوابیده بود
پهلوانی با همه کوپال و یال
بی توان و ادعا خوابیده بود
آنکه دورش بود ده ها پاچه خوار
زیر گل در انزوا خوابیده بود
قلدری که حق ما را خورده بود
مرده با نفرین ما خوابیده بود
آنکه جر می داد خود را با صداش
زیر سنگی بی صدا خوابیده بود
یا فقیری مرده بود از گشنگی
در کنار اغنیا خوابیده بود
آنکه می چربید نازش در جهان
بی لحاف و متکا خوابیده بود
سوختم وقتی که دیدم تاجری
در کنار یک گدا خوابیده بود
با همه مال و منالش طفلکی
مثل آن یک لا قبا خوابیده بود
ظالم و مظلوم هم در یک ردیف
رعیتی با کدخدا خوابیده بود
زور می زد آنکه عمری در معاش
ساکت و بی اشتها خوابیده بود
دوست با دشمن همه در زیر خاک
با غریبی آشنا خوابیده بود
حاکمی که امر دایم می نمود
زیر گل بی اعتنا خوابیده بود
دختری که از همه دل می ربود
در کنار مورها خوابیده بود
آنکه عمری حق و ناحق می گرفت
رشوه و مال ربا خوابیده بود
سارقی که مال مردم می ربود
دست خالی در عزا خوابیده بود
پس دو دستی بر سر خود کوفتم
چونکه دیدم هر که را خوابیده بود
گوشه ای دیدم فهندژ هم غریب
توی قبری بی نوا خوابیده بود

اسداله فهندژ سعدی (بلبل شیرازی )

حکایت  گوزیدن ممنوع .شباهت ....

در گذشته های دور پادشاهی بیگانه بر سرزمین مادری مسلط شد. او بد خواه و در عین حال زیرک بود. و وزیری داشت از خودش بسی بد خواه تر و زیرک تر. به او امر کرد که راهی بیاب تا بر روح و جان این مردمان مسلط شوم بدون آنکه بفهمند و اعتراضی بکنند. وزیر تفکری کرد و طوماری بنبشت و به جارچیان داد تا در سراسر شهرها و د هات ها بخوانند.

قوانین جدید اعتقاد به دین قدیم و سواد آموزی را غیر قانونی اعلام کرد.

و مالیاتها را به سه برابر افزایش داد.

شب زفاف عروس از آن شاه بود .

و ارزش جان مردمان به اندازه چهارپایان کشور همسایه که موطن اصلی شاه بود اعلام شد.

هر گونه اعتراض و مخالفت با این قوانین مجازات مرگ داشت

و در نهایت طبق این قوانین گوزیدن و چسیدن هم ممنوع اعلام شد.

پادشاه گفت: ای وزیر این همه فشار آنان را به شورش وا خواهد داشت و مگر قرار نبود انقلاب مخملی کنیم؟ وزیر گفت: نگران نباشید اعلیحضرت.

به بند گوزیدن دقت نفرمودید. همان سوپاپ اطمینانیست که انرژی اعتراضشان را خالی کنند.

و چنین شد که وزیر گفت. مردم لب به اعتراض گشودند که این ظلمی آشکار است.

این طبیعی است که پادشاه بخواهد مردم را به دین خودش در آورد

و یا سواد خواندن آنان را بگیرد.

همچنین افزایش مالیات همیشه مطلوب شاهان بوده

و مالکیت در شب زفاف هم رسمی قدیمیست.

و بی ارزش بودن جان ما در مقابل جان مردمان همسایه هم از وطن پرستی شاه است

اما دیگر منع چسیدن و گوزیدن خیلی زور است.

و تازه مگر پادشاه می تواند در تمام مستراح های این سرزمین نگهبان بگمارد. آنان که باسواد تر بودند داد سخن دادند که تازه جانم خالی نمودن باد روده برای سلامت مفید است و هیچ قبحی در آن نیست. و اینان متحجرانی بیش نیستند که سرشان را در تنبان خلایق فرو می کنند. با کلی کیف به خاطر این تفسیر علمی و کلمه متحجر سر تکان می دادند و خودشان را روشنفکر می نامیدند.

وگفتند تازه مگر خود شاه نمی گوزد. جک های بسیاری ساختند در مورد شاه که از فرط نگوزیدن ترکیده, یا برای کنترل بر روده اش چوب پنبه به ماتحتش فرو کرده, یا مثل سگ بو کشان دماغش را به سوراخ کون مردم می چسباند واینها را برای هم اس ام اس کردند و کلی خندیدند.نگهبانان حکومت در سراسر سرزمین پخش شدند تا اجرای قوانین را تضمین کنند.

هر از چند گاهی بی خبر به مستراح ها یورش می بردند و افراد گوزو را دستگیر می کردند و به منکرات می بردند. اما مردم همچنان به چسیدن و گوزیدن در خفا ادامه می دادند

و این صداهای بویناک روده شان را اعتراضی عظیم به حکومت می دانستند. مردم به صحراها می رفتند و می گوزیدند. در کوچه های شهر نگاهی به این ور و آنور می انداختند و پیفی می دادند.

حتی مهمانی های زیر زمینی می گرفتند لوبیا می خوردند و گروپ گوز راه می نداختند.

بعد از مدتی دیگر کسی آن ماجرای منع سواد و دین اجباری و کاپیتولاسیون و عروس دزدی و مالیات را به خاطر نیاورد

و همگان سعی کردند از این آخرین حق بدیهی خوشان دفاع کنند. و در همین احوال پادشاه و وزیرش در قصر قهقهه سر می دادند که چه زیرکانه مردمان را در بخارات اسیدی خودشان غرق کرده و همگان را گوزو کرده اند.

پی نوشت.... دزدی گرانی قحطی سیل زلزله کمبود جمعیت پیر شدن جمعیت مجردبود جوان دختر پسر گرانی خانه ماشین کمی حقوق نگرانی از آینده فرزندان بی کاری عدم عدالت

اگر حجاب هشت بار در قرآن آمده عدالت هزاران بار کدام مهمتر است؟

بی عرضه و بی سوادی مسئولین پارتی بازی اقازادگی رانت حق خوری همه و همه شد به زیر مجموعه حجاب که کی روسری دارد کی ندارد چغدر به گوزیدن ممنوع شباهت دارد

اسپینوزا می گفت دست از دعا بردارید.

اسپینوزا می گفت: خدا می گوید:
دست از دعا بردارید.
کاری که من می خواهم انجام دهی این است که از زندگی لذت ببری. من از تو می خواهم آواز بخوانی و لذت ببری. از همه چیزهایی که برای تو ساخته ام. دیگر از رفتن به آن معابد تاریک و سرد که خود ساخته ای دست بردار و نگو آنجا خانه خداست. خانه من در کوه ها، جنگل ها، رودخانه ها، دریاچه ها و سواحل است.
من در همه جا با تو زندگی می کنم و عشق خود را به تو ابراز می کنم. از سرزنش خود در زندگی دست بردار. من هرگز به تو‌ نمیگویم مشکلی داری یا گناهکاری.
مرا بخاطر هر آنچه باور تو را برانگیختند سرزنش نکن. اگر نمی توانی مرا در طلوع آفتاب، در منظره ای، در نگاه دوستان یا در چشمان پسرت یا ذره ذره وجودت دریابی... در هیچ کتابی پیدا نخواهی کرد! دیگر از من نپرس که چگونه کارم را انجام می دهم؟" به عقلت رجوع کن خواهی فهمید.دست از ترس من بردار من تو را نه قضاوت می کنم، نه انتقادی. نه عصبانی می شوم و نه اذیت می شوم. من عشق خالص هستم. تقاضای بخشش را متوقف کن، چیزی برای بخشش وجود ندارد. اگر تو را ساخته ام ... پر از احساسات، محدودیت ها، لذت ها، ، نیازها، ناسازگاری ها ... و اراده آزادواندیشمند ساخته ام. اگر به چیزی که در تو قرار داده ام پاسخ دهی چگونه می توانم تو را سرزنش کنم؟ چگونه می توانم تو را مجازات کنم که چرا اینگونه هستی، اگر من آنم که تو را ساخته؟ فکر می کنی آیا می توانم مکانی برای سوزاندن همه فرزندانم که رفتار بدی داشته اند ایجاد کنم؟ چه خدایی این کار را می کند؟ به همسالان خود احترام بگذار و آنچه را برای خود نمی خواهی برای دیگران هم نخواه.. تنها چیزی که از تو می خواهم این است . به زندگی خود توجه کن، هوشیاری راهنمای توست. محبوب من، این زندگی نه امتحان است، نه یک قدم در راه، نه یک تمرین و نه مقدمه ای برای بهشت. این زندگی در اینجا و اکنون تنها چیزی است که به آن نیاز داری. من تو را کاملابا اراده آزادوعقل خلق کرده ام، نه جایزه و مجازاتی، نه گناه و فضیلتی، هیچکس سابقه ای را ثبت نمی کند. در زندگی کاملا آزادی. بهشت یا جهنم؟ من به تو نمبگویم که آیا چیزی بعد از این زندگی وجود داردیا نه ، اما می توانم یک نکته را به تو بگویم: طوری زندگی کن که انگار بعد از این زندگی چیزی نیست. این تنها شانس برای لذت بردن و دوست داشتن است. بنابراین، اگر بعد از این چیزی وجود نداشته باشد، از فرصتی که به تو داده ام لذت خواهی برد. و اگر وجود دارد، مطمئن باش که نمی پرسم که آیا رفتار صحیحی داشته ای یا اشتباه، من می پرسم. خوشت آمد؟ خوش گذشت؟ از چه چیزی بیشتر لذت بردی؟ چی یاد گرفتی؟...به چه حدی از کمال رسیدی؟
دیگر از اعتقاد به من دست بردار. ایمان، فرض و حدس و تخیل است. من نمی خواهم به من ایمان داشته باشی، می خواهم که به خود ایمان داشته باشی. می خواهم وقتی معشوق خود را می بویی، وقتی دختر کوچک خود را لمس می کنی، وقتی سگ خود را نوازش می کنی، وقتی در دریا استحمام می کنی مرا در خود حس کنی.
دیگر از تعریف و تمجید من دست بردار، فکر می کنی من چه نوع خدای خودخواهی هستم؟ حوصله ستایش ندارم. خسته شدم از تشکر، احساس قدردانی می کنی؟ این را با مراقبت از خود، سلامتی، روابط خود و دنیا ثابت کن. شادی را ابراز کن! این راه ستایش من است. دیگر چیزهای پیچیده را متوقف کن و آنچه را در مورد من آموخته ای یک بار دیگر مرور کن. به چه معجزات بیشتری نیاز داری؟ این همه توضیح؟ تنها چیز مطمئن این است که تو اینجایی ‌و زنده. و این دنیا پر از شگفتی است.پس انسان باش وزندگی کن..

دل که تنگ است کجا باید رفت ..مخصوصا این روزها تنها تنهاتراست


زنده‌یاد # فریدون_مشیری

دل که تنگ است کجا باید رفت؟
به در و دشت و دمن؟
یا به باغ و گل و گلزار و چمن؟
یا به یک خلوت و تنهایی امن
دل که تنگ است کجا باید رفت؟

پیر فرزانه مرا بانگ برآورد

که این حرف نکوست ،
دل که تنگ است برو خانه دوست...
شانه اش جایگه گریه تو
سخنش راه‌گشا
بوسه‌اش مرهم زخم دل توست
عشق او چاره دلتنگی توست...
دل که تنگ است برو خانه دوست...
خانه‌اش خانه توست...
باز گفتم:
خانه دوست کجاست؟
گفت پیدایش کن
برو آنجاکه پر از مهر و صفاست
گفتمش در پاسخ:
دوستانی دارم
بهتر از برگ درخت
که دعایم گویند و دعاشان گویم،
یادشان در دل من،
قلبشان منزل من...!
صافى آب مرا ياد تو انداخت ، رفيق!
تو دلت سبز ،
لبت سرخ ،
چراغت روشن!
چرخ روزيت هميشه چرخان!
نفست داغ،
تنت گرم،
دعايت با من!
روزهايت پى هم خوش باشد.!

اصل تناسخ ...انتقال روح از جسمی به جسم دیگر .........

خداوند گاهی اروح خاصی را پرورش میدهد برای روز های خاصی وقتی روحی به این دنیا پا می گذارد در  جسم بچه جدیدی گاهی روح زندگی قبلی خود را یادش می آید گریه وبی طاقتی میکند یا حس می کند مواردی بود که مثلا من در زندگی قبلی با یک زن خوانند ازدواج کرده بودم و حال که ترانه های اون را گوش میکردم چیزهایی یادم می امد دوباره تحمل روح کم می شد یادم هست که کسانی بودند میدانستند این روح چه کسی است و می رفتند ایران فرد زنده بود همان خواننده را می آوردند. که این روح در جسم جدید آرام بگیرد وبعد دیدند که اون خواننده مرده می رفتند نوه دختری که یا شباهت داشت جسمی یا روح اون فرد در نوه همون فرد دوباره طبق  اصل تناسخ اونم به دنیا آمده است .برای همین وقتی که می بینی از کسی خوشت میاد .این روح ها قبلا باهم برخورد رفت آمد سلام علیک داشته در عالم قبلی یا عالم زر  .روابط نزدیکی داشته اند؟ ‌کسانی که چشم بصیرت دارند همه چیز را میبینند ‌و امور دنیا را رفع رجوع میکنند بیشتر وبیشتردرد می کشند .....و این دین ها من در آوردی اصول خودساخته ...که بعضی ها برای خالی کردن جیب دیگران یا سواری گرفتن از آنها است؟  درد ناک است....

خلاصه گاهی ذهنم را پاک میکردند که دوباره زندگی معمولی را از سر بگیرم . گاهی شاید بارها به جاهایی که در جنگ های قبلی بودم جاهایی که کشته شده بودم  یا جاهایی که مرده بودم رفتم  یا خانه هایی که در انجا زندگی کرده بودم میرفتم مثل این که  الان کسان زندگی قبلی انجا بودند میدیدم دوست داشتم ان خانه را بخرم ولی پول نداشتم  بارها گریه کردم  بعضی از کسانی که هم خوب هم مهربان هم وفادار بودند .این زندگی فعلی از همه سخت تر بود ‌.........ادامه دارد بازم یادم بیاد....... 

حکایت تقسیم گردو ....‌عدالت یا مساوات......

ملانصرالدین از محلى رد میشد دید که ۳ نفر به دعوا کردن مشغولند. پرسید چی شده؟ گفتند ۷ تا گردو داریم میخواهیم بین هم تقسیم کنیم. و ملا را بین خودشان قاضی کردن
ملا گفت خدایی تقسیم کنم یا انسانی؟
گفتند خوب معلوم است خدایی تقسیم کن!
ملا به اولی ۵ تا گردو داد به دومی ۲ تا و یک پسگردنی هم زد به سومی
گفتند این دیگر چه جور تقسیم کردنی بود؟!
ملا گفت اگر به دقت نگاه کنیند ، خداوند نعمتهایش را اینگونه بین بندگانش تقسیم کرده است...!
عدالت با مساوات یکى نیست

داستان اموزنده.

مردی چهار پسر داشت ، آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود؛ پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند. سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند.

پسر اول گفت: «درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده.»

پسر دوم گفت: «نه، درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.»

پسر سوم گفت: «نه، درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین و باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام.»

پسر چهارم گفت: نه، درخت بالغی بود پربار از میوه ها و پر از زندگی و زایش.»

مرد لبخندی زد و گفت: «همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید. شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید. لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان بر می آید فقط در انتها نمایان می شود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند.»

اگر در زمستان تسلیم شوید، امید شکوفایی بهار، زیبایی تابستان و باروری پاییز را از کف داده اید.
 مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند. زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین. در راههای سخت پایداری کن. لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند!

زندگی کنیم وبگذاریم دیگران هم کمی زندگی کنند.

همه‌ی ما…

همه ی ما میمیریم.
همه ی ما…
بدون استثنا،
کمی دیرتر.
کمی زودتر. یک دفعه ناگهانی.
تمام می شویم…
یک روز همین خانه ای که سقف دارد خانه عنکبوت ها و لانه ی خفاش ها می شود،
همین ماشینی که دوستش داریم زیر باران در یک گورستان ماشین زنگ می زند،
همین بچه هایی که نفس مان به نفس شان بند است، می روند پی زندگی یشان.
حتی نمی آیند آبی بریزند روی سنگ مزار مان.

قبل از ما میلیاردها انسان روی این کره ی خاکی راه رفته اند.
مغرورانه گفته اند:
مگر من اجازه بدم!
مگر از روی جنازه ی من رد بشید…
و حالا کسی حتی نمی تواند هم استخوان های جنازه شان را پیدا کند که از روی آن رد بشود یا نشود!

قبل از ما کسانی زیسته اند که زیبا بوده اند،
دلفریب،
مثل آهو خرامان راه رفته اند.
زمین زیر پای تکان خوردن جواهراتشان لرزیده.
سیب ها از سرخی گونه هایشان رنگ باخته اند
و حالا کسی حتی نامشان را هم به خاطر نمی آورد.

قبل از ما کسانی بوده اند که در جمجمه ی دشمنانشان شراب ریخته اند و خورده اند.
سرداران و امیرانی که گرزهای گران داشته اند، پنجه در پنجه شیر انداخته اند،
از گلوله نترسیده اند
و حالا کسی نمی داند در کجای تاریخ گم شده اند!

همه این کینه ها،
همه ی این تلخی ها،
همه ی این زخم زبان زدن ها،
همه ی این کوفت کردن دقیقه ها به جان هم،
همه ی این زهر ریختن ها،
تهمت زدن ها،
توهین کردن ها به هم…
تمام می شود.
از یاد می رود و هیچ سودی ندارد جز اینکه زندگی را به جان خودمان و همدیگر زهر کنیم.

اگر می توانیم به هم حس خوب بدهیم
کنار هم بمانیم
و اگر نه، راهمان را کج کنیم.
دورتر بایستیم و یادمان نرود که همه ی ما می میریم،
همه ی ما…
بدون استثناء، کمی دیرتر…
کمی زودتر، یک دفعه، ناگهانی…

زندگی کنیم و بگذاریم دیگران هم زندگی کنند!

پنج داستان حسادت. عبرت بگیرید.

۱ – رفیق عیسی علیه السلام

امام صادق علیه السلام فرمود: بپرهیزند از حسد و بر یکدیگر حسد نورزید آنگاه فرمود: یکی از برنامه‌های حضرت عیسی گردش در شهرها بود. در یکی از سفرهایش یکی از اصحاب خود را که کوتاه قد بود و از ملازمین حضرت بود همراه خود برد.

در بین راه به دریا رسیدند، عیسی علیه السلام با نام خدا پا روی آب گذاشت و شروع به رفتن کرد. آن ملازم هم، سخن عیسی علیه السلام را تکرار کرد و به دنبال او بر روی آب حرکت کرد.

در وسط دریا با خود گفت: عیسی پیامبر صلی الله علیه و آله است روی آب راه می‌رود و من هم بر روی آب راه می‌روم پس برتری او بر من در چیست؟

همینکه این حرف را زد در آب فرو رفت و از عیسی علیه السلام کمک طلبید. حضرت دست او را گرفت و از درون آب بالا کشید و به او فرمود: چه گفتی که در آب فرو رفتی؟ حقیقت خیال درونی خود را گفت.

فرمود: خود را در غیر جایگاهی که خدا برایت معین نموده قرار دادی و مورد غضب خدا قرار گرفتی، پس توبه کن تا منزلت سابق را بازیابی. او توبه کرد و بر پشت سر عیسی به راه خود ادامه داد. آنگاه امام صادق علیه السلام فرمود: از خدای بترسید و از حسد پرهیز نمائید.

 

۲ – عبدالله بن ابی

چون نبوت پیامبر صلی الله علیه و آله در مدینه بالا گرفت، (عبدالله بن ابی) که از بزرگان یهود بود حسدش درباره پیامبر صلی الله علیه و آله بیشتر شد و در صدد قتل پیامبر صلی الله علیه و آله برآمد.

برای ولیمه عروسی دخترش، پیامبر صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام و سایر اصحاب را دعوت نمود، و در میان خانه خود چاله ای حفر کرد و روی آن را به فرش پوشیده نمود، و میان آن گودال را پر از تیر و شمشیر و نیزه نمود. همچنین غذا را به زهر آلوده نمود، و جماعتی از یهودان را در مکانی با شمشیرهای زهرآلود پنهان کرد.

تا آن حضرت و اصحابش پا بر گودال گذاشته در آن فرو روند و یهودیان با شمشیرهای برهنه بیرون آیند و پیامبر صلی الله علیه و آله و اصحابش را به قتل برسانند. بعد تصور کرد که اگر این نقشه بر آب شد غذای زهرآلود را بخوراند تا از دنیا بروند.

جبرئیل از طرف خدای متعال این دو کید را که از حسادت منشعب شده بود به پیامبر صلی الله علیه و آله رساند و گفت: خدایت می‌فرماید: خانه عبدالله بن ابی برو و هر جا گفت: بنشین قبول کن و هر غذائی آورد تناول کنید که من شما را از شر و کید او حفظ و کفایت می‌کنم.

پیامبر صلی الله علیه و آله و امیرالمؤ منین علیه السلام و اصحاب وارد منزل عبدالله شدند، تکلیف به نشستن در صحن خانه نمود، همگی روی همان گودال نشستند و اتفاقی نیفتاد و عبدالله تعجب نمود.

دستور آوردن غذای مسموم را داد، پس طعام را آوردند، پیامبر صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام فرمود: این طعام را به این تعویذ بر غذا قرائت نمائید

(بسم الله الشافی بسم الله الکافی بسم الله المعافی بسم الله الذی لایضر مع اسمه شی ء ولاداء فی الارض و لا فی السماء و هو السمیع العلیم).

پس همگی غذا را میل کردند و از مجلس به سلامت بیرون آمدند. عبدالله بسیار تعجب نمود گمان کرد زهر در غذا نکردند. دستور داد یهودیانی که شمشیر به دست بودند از زیادتی غذا میل کنند، پس از خوردن همه از بین رفتند.

دخترش که عروس بود فرش روی گودال را کنار زد دید زمین سخت و محکمی شده است پس بر بالای آن فرش نشست در گودال فرو رفت و صدای ناله‌اش بلند شد و از بین رفت.

عبدالله گفت: علت فوت را اظهار نکنند. چون این خبر به پیامبر صلی الله علیه و آله رسید از عبدالله حسود، علت را پرسید؟ گفت: دخترم از پشت بام افتاد، و آن جماعت دیگر به اسهال مبتلا شدند.

 

۳ – کار عجیب حسود

در زمان خلافت هادی عباسی مرد نیکوکار ثروتمندی در بغداد می زیست. در همسایگی او شخصی سکونت داشت که نسبت به مال او حسد می‌ورزید. آنقدر درباره او حرف‌ها زد تا دامن او را لکه دار کند نشد. تصمیم گرفت غلامی بخرد و او را تربیت کند و بعد مقصد خود را به او بگوید.

روزی بعد از یک سال به غلام گفت: چقدر مطیع مولای خود هستی؟ گفت: اگر بگوئی به آتش خود را بیانداز، انجام دهم، مولای حسود خوشحال شد. گفت: همسایه‌ام ثروتمند است و او را دشمن دارم، می‌خواهم دستورم را انجام دهی.

گفت: شب با هم بالای پشت بام همسایه ثروتمند می‌رویم تو مرا بکش، تا قتلم به گردن او بیفتد و حکومت او را به خاطر قتلم قصاص کند و از بین ببرد.

هر چه غلام اصرار در انجام ندادن این کار کرد، تاءثیری نداشت. نیمه شب به دستور مولای حسود گردن مولایش را بالای بام همسایه محسود ثروتمند زد؛ و زود به رختخواب خود آمد.

فردا قتل حسود بر بام همسایه کشف شد. هادی عباسی دستور بازداشت ثروتمند را داد و از بازپرسی کرد؛ بعد غلام را خواست و از او جویا شد.

غلام دید که مرد ثروتمند گناهی ندارد؛ جریان حسادت و کشتن را تعریف کرد. خلیفه سر به زیر انداخت و فکر کرد و بعد سر برداشت و به غلام گفت:

هر چند قتل نفس کرده ای، ولی چون جوانمردی نمودی و بی گناهی را از اتهام نجات دادی ترا آزاد می‌کنم و او را آزاد کرد، و زیان حسادت به خود حسود باز گشت.

 

۴ – حسد بانوان

(ابن ابی لیلی) قاضی زمان (منصور دوانیقی) بود. منصور گفت: بسیار قضایای شنیدنی و عجیب نزد قضات می‌آورند، مایلم یکی از آن‌ها را برایم نقل کنی.

ابن ابی لیلی گفت: روزی پیرزنی افتاده نزدم آمد و با تضرع تقاضا می‌کرد از حقش دفاع کنم و ستمکار را کیفر نمایم.

پرسیدم از چه کسی شکایت داری؟ گفت: دختر برادرم، دستور دادم او را احضار کردند؛ وقتی آمد، زنی بسیار زیبا و خوش اندام بود، علت شکایت را پرسیدم و او اصل قضیه را به این ترتیب تعریف کرد:

من دختر برادر این پیرزن و او عمه من است. پدرم در کودکی مرد، و همین عمه مرا بزرگ کرد و در تربیت من کوتاهی نکرد تا اینکه بزرگ شدم. با رضایت خودم مرا به ازدواج مرد زرگری در آورد.

زندگی بسیار راحت و عالی داشتم، تا اینکه عمه‌ام بر زندگی من حسد ورزید و دختر خود می‌آراست و جلوی چشم شوهرم جلوه می‌داد تا او را فریفت و دختر را خواستگاری کرد.

همین عمه‌ام شرط کرد در صورتی دخترش را می‌دهد که اختیار من از نظر نگهداری و طلاق به دست او باشد، شوهرم هم قبول کرد.

مدتی گذشت عمه‌ام مرا طلاق داد و از شوهرم جدا شدم. در این ایام شوهر عمه‌ام در مسافرت بود، از مسافرت بازگشت و نزد من آمد و مرا دلداری می‌داد. من هم آنقدر خود را آراستم و ناز و کرشمه کردم تا دلش را در اختیار گرفتم، تقاضای ازدواج با من را کرد.

گفتم: راضی‌ام به این شرط که اختیار طلاق عمه‌ام در دست من باشد، قبول کرد. بعد از عقد، عمه‌ام را طلاق دادم و به تنهائی بر زندگی او مسلط شدم مدتی با این شوهر (عمه‌ام) بسر بردم تا از دنیا رحلت کرد.

روزی شوهر اولم پیش من آمد و اظهار تجدید ازدواج را کرد. گفتم: من هم راضی‌ام اگر اختیار طلاق دختر عمه‌ام را به من واگذاری، او قبول کرد. دو مرتبه با شوهر اولم ازدواج کردم و چون اختیار داشتم دختر عمه‌ام را طلاق دادم اکنون شما قضاوت کنید که من هیچ گناهی ندارم غیر از اینکه حسادت بی جای همین عمه خود را تلافی کرده‌ام.

 

۵ – عاقبت حسادت

در ایام خلافت (معتصم عباسی) شخصی از ادباء وارد مجلس او شد. از صحبت‌های او معتصم خیلی خوشوقت گردید و دستور داد در هر چند روزی به مجلس او حاضر شود، و عاقبت از جمله ندیمان (همدم، هم صحبت) خلیفه محسوب شود.

یکی از ندماء خلیفه در حق این ادیب حسد ورزید که مبادا جای وزارت او را بگیرد. به خیال افتاد او را به طریقی از بین ببرد. روزی وقت ظهر با ادیب از حضور خلیفه بیرون آمدند و از او خواهش کرد به منزلش بیاید و کمی صحبت کنند و ناهار بماند، او هم قبول کرد.

موقع ناهار سیر گذاشته بود و ادیب از آن خوراک سیر زیاد خورد. وقت عصر صاحب خانه به حضور خلیفه رفت و صحبت از ادیب کرد و گفت: من نمک پرورده نعمت‌های شما هستم نمی‌توانستم این سر را پنهان کنم که این ادیب که ندیم شما شده در پنهانی به مردم می‌گوید: بوی دهن خلیفه دارد مرا از بین می‌برد، پیوسته مرا نزد خود احضار می‌کند.

خلیفه بی اندازه آشفته گردید و او را احضار کرد. ادیب چون سیر خورده بود کمی با فاصله نشست و با دستمال دهن خود را گرفته بود.

خلیفه یقین کردکه حرف وزیر درست است. نامه ای نوشت به یکی از کارگزارانش که حامل نامه را گردن بزند.

ندیم حسود در خارج اطاق خلیفه منتظر بود و دید زود ادیب از حضور خلیفه آمد و مکتوبی در دست دارد. خیال کرد در نامه خلیفه نوشته مال زیادی به وی دهند. حسدش زیادتر شد و گفت: من ترا از این زحمت خلاص می‌دهم و دو هزار درهم این نامه را خرید و گفت: چند روز خودت را به خلیفه نشان مده، او هم قبول کرد.

ندیم حسود نامه را به عامل خلیفه داد و او گردن او را زد. مدتی بعد خلیفه سؤال کرد ادیب ما کجاست پیدا نمی‌شود آیا به سفر رفته است؟ گفتند: چرا ما او را دیده‌ایم. احضارش کرد و با تعجب گفت: ترا نامه ای دادیم به عامل ندادی؟ قضیه نامه و وزیر را نقل کرد. خلیفه گفت: سؤال می‌کنم، دروغ نگو، بگو تو به ندیم ما گفتی: بوی دهن خلیفه مرا اذیت می‌کند؟ گفت: نه، خلیفه بیشتر تعجب کرد و گفت: چرا نزد ما آمدی دورتر نشستی و با دستمال دهان خود را گرفتی؟

عرض کرد: ندیم شما مرا به خانه خود برد و سیر به من خورانید، چون به حضور شما آمدم ترسیدم بوی دهانم خلیفه را آزار نماید.

خلیفه گفت: الله اکبر، و قضیه حسادت ندیم و قتل حاسد و زنده بودن محسود را برای همه حضار نقل کرد و همگان در حیرت شدند.

 

نامهربانی یقه همه را خواهد سوزاند.عبرت تاریخی .که نمی گیرند

‍ یک روز صبح سرد در سرمای شدید مونیخ آلمان من کودکی 8 ساله بودم. لباس هایم هم آنقدر گرم نبود که بتوانم تحمل کنم. خانه مان هم که یک اتاق کوچک بود من و خواهر و برادر و مادرم زندگی میکردیم.
من برادر بزرگتر بودم. مادرم از سرطان سینه رنج میبرد. تا اینکه آنروز صبح نفس کشیدنش کم شد. اشک در چشمانش جمع شد. نمیدانست با ما چه کند. سه کودک زیر 9 سال که نه پدر دارند نه فامیل. مادرشان هم که اکنون رو به مرگ است. دم گوشم به من چیزی گفت، او گفت که تو باید از برادرو خواهرت مراقبت کنی. منکه هشت سال بیشتر نداشتم قطره اشکم ریخت روی صورت مادرم. سریع بلند شدم تا پزشکی بیاورم. نزدیک ترین درمانگاه به خانه من درمانگاهی بود که پزشکانش یهودی بودند. رفتم التماسشان کردم.
می‌خندیدند و می‌گفتند به پدرت بگو بیاید تا یک پزشک با خود ببرد. آنقدر التماس کردم آنقدر گریه کردم که تمام صورتم قرمز بود اما هیچکس دلش برای من نسوخت. 
چند دارو که نمیدانستم چیست از آن جا دزدیدم و دویدم. آن هاهم دنبال من دویدند. وقتی رسیدم به خانه برادرم و خواهرم گریه میکردند. دستانم لرزید و برادر کوچکم گفت مادر نفس نمیکشد آدولف!

شل شدم، دارو ها افتاد آرام آرام به سمتش رفتم. وقتی صورت نازنینش را لمس کردم آنقدر سرد شده بود که دیگر کار از کار گذشته بود. 

یهودیان وارد خانه شدند و مرا به زندان کودکان بردند. آنقدر مرا زدند که دیگر خون بالا میاوردم. وقتی بعد چند روز آزاد شدم دیدم خواهرو برادر کوچکم نزد همسایه ما هستند. همسایه مادرم را خاک کرده بود. دیگر هیچ چیز برای از دست دادن نداشتم. کارم شب و روز درس خواندن و گدایی کردن بود، چه زمستان چه بهار چه ... 

وقتی رهبر آلمان شدم اولین جایی را که با خاک یکسان کردم همان درمانگاه مونیخ بود.سنشان بالا رفته بود و مرا نمیشناختند. اما هم اکنون من رهبر کشور آلمان بودم. التماسم میکردند، دستور دادم زمین را بکنند و هر 6 نفر را درون چاله با دست و پای بسته بیاندازند و چاله را پر کنند. تمنا میکردند و میگفتند ما زن و بچه داریم. آنقدر بالای چاله پر شده ماندم تا درون خاک نفسشان بریده شود و این شد شروع کشتار میلیونی.. 

فرد یا افراد احمق یا دورو کثیف کوته فکربذر کینه را در درون فرد افراد یک جامعه یا حتی جانی که خود هستند پرورش میدهند  کشور ها ودنیا بازم هیتلر  ها به خود خواهد دید .

آدولف هیتلر 
خاطرات کودکی نبرد من 1941
با کودکان به مهربانی رفتارکنیم، آنان ازما الگو میگیرند اگرالگوی خوبی باشیم، جهانی در آرامش خواهیم داشت...

حکایت سه پاکت نامه وانداختن مشکلات بر سراین وان .

 

 

آقای اسمیت به تازگی مدیرعامل یک شرکت بزرگ شده بود. مدیرعامل قبلی یک جلسه خصوصی با او ترتیب داد و در آن جلسه سه پاکت نامه دربسته که شماره های 1 و 2 و 3 روی آنها نوشته شده بود به او داد و گفت: «هر وقت با مشکلی مواجه شدی که نمی توانستی آن را حل کنی، یکی از این پاکت ها را به ترتیب شماره باز کن.»

چند ماه اول همه چیز خوب پیش می رفت تا اینکه میزان فروش شرکت کاهش یافت و آقای اسمیت بد جوری به درد سر افتاده بود. در ناامیدی کامل، آقای اسمیت به یاد پاکت نامه ها افتاد. سراغ گاوصندوق رفت و نامه شماره 1 را باز کرد. کاغذی در پاکت بود که روی آن نوشته شده بود: «همه تقصیر را به گردن مدیرعامل قبلی بینداز.»

آقای اسمیت یک نشست خبری با حضور سهامداران برگزار کرد و همه مشکلات فعلی شرکت را ناشی از سوء مدیریت مدیرعامل قبلی اعلام کرد. این نشست در رسانه ها بازتاب مثبتی داشت و باعث شد که میزان فروش افزایش یابد و این مشکل پشت سر گذاشته شد.

یک سال بعد، شرکت دوباره با مشکلات تولید توأم با کاهش فروش مواجه شد. با تجربه خوشایندی که از پاکت اول داشت، آقای اسمیت بی درنگ سراغ پاکت دوم رفت. پیغام این بود: «تغییر ساختار بده.»

آقای اسمیت به سرعت طرحی برای تغییر ساختار اجرا کرد و باعث شد که مشکلات فروکش کند. بعد از چند ماه شرکت دوباره با مشکلات روبرو شد. آقای اسمیت به دفتر خود رفت و پاکت سوم را باز کرد. پیغام این بود: «سه پاکت نامه آماده کن......چغدر شبیه رئیسان ایرانه......

من از عقرب نمی ترسم ولی

 

ﺷﺪﻡ ﮔﻤﺮﺍﻩ ﻭ ﺳﺮﮔﺮﺩﺍﻥ، ﻣﯿﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺍﺩﯾﺎﻥ

ﻣﯿﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﺗﻌﺼﺐ ﻫﺎ، ﻣﯿﺎﻥ ﺟﻨﮓ ﻣﺬﻫﺐ ﻫﺎ!

 

ﯾﮑﯽ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﺯﺭﺗﺸﺘﯽ،ﯾﮑﯽ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﺑﻮﺩﺍﯾﯽ

ﯾﮑﯽ ﭘﯿﻐﻤﺒﺮﺵ ﻣﺎﻧﯽ،ﯾﮑﯽ ﺩﯾﻨﺶ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﯽ

 

ﯾﮑﯽ ﺩﺭ ﻓﮑﺮ ﺗﻮﺭﺍﺕ ﺍﺳﺖ،ﯾﮑﯽ ﻫﻢ ﻫﺴﺖ ﻧﺼﺮﺍﻧﯽ!

ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺩﯾﻦ ﻭ ﻣﺬﻫﺐ ﻫﺴﺖ،ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ .

 

ﺧﺪﺍ،ﯾﮑﯽ... ﻭﻟﯽ... ﺍﻣﺎ... ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﻓﮑﺮ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ ....

 

ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﺧﺎﻟﻖ ﺭﺍﮔﺮﻓﺘﺎﺭﺍﻥ ﺍﺩﯾﺎﻧﯿﻢ!

ﺗﻌﺼﺐ ﭼﯿﺴﺖ ﺩﺭ ﻣﺬﻫﺐ؟!ﻣﮕﺮ ﻧﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﻢ؟!

 

ﺍﮔﺮ ﺭﻭﺡ ﺧﺪﺍ ﺩﺭ ﻣﺎﺳﺖ...ﺧﺪﺍ ﮔﺮ ﻣﻔﺮﺩ ﻭ ﺗﻨﻬﺎﺳﺖ ...

ﺳﺘﯿﺰ ﭘﺲ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯿﺴﺖ!ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﺘﯽ ﻫﺎﺳﺖ؟

 

ﻣﻦ ﺍﺯ ﻋﻘﺮﺏ ﻧﻤﯽ ﺗﺮﺳﻢﻭﻟﯽ ﺍز ﻧﯿﺶ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ

ﺍﺯ ﺁﻥ ﮔﺮﮔﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﭘﻮﺷﺪ ﻟﺒﺎﺱ ﻣﯿﺶ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ

 

ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﺸﻨﯽﮐﻪ ﺍﻋﻀﺎﯼ ﺗﻨﻢ ﺩﺍﺭﻧﺪ، ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻢ ﻭﻟﯽ

ﺍﺯ ﺍﺧﺘﻼﻑِ ﻣﻐﺰ ﻭ ﺩﻝ ﺑﺎ ﺭﯾﺶ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ

 

ﻫﺮﺍﺳﻢ ، ﺟﻨﮓ ﺑﯿﻦِﺷﻌﻠﻪ ﻭ ﮐﺒﺮﯾﺖ ﻭ ﻫﯿﺰﻡ ﻧﯿﺴﺖ

ﻣﻦ ﺍﺯ ﺳﻮﺯﺍﻧﺪﻥِ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﺩﺭ ﺁﺗﯿﺶ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ

 

ﺗﻨﻢ ﺁﺯﺍﺩ؛ ﺍﻣﺎ،ﺍﻋﺘﻘﺎﺩﻡ ﺳﺴﺖ ﺑﻨﯿﺎﺩ ﺍﺳﺖ

ﻣﻦ ﺍﺯ ﺷﻼﻕِ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﺗﻬﯽ ﺑﺮ ﺧﻮﯾﺶ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ

 

ﮐﻼﻡ ﺁﺧﺮ ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﯾﮏ ﺟﻤﻠﻪ ﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﯿﭻ

ﮐﻪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﻧﯿﺶﻭﻣﯿﺶﻭﺭﯾﺶﻭﻫﻢ ﺍﺯ ﺧﻮﯾﺶﻣﯿﺘﺮﺳﻢ

شاعر : .........

********************

من از عقرب نمی ترسم ولی از نیش می ترسم

ندارم شکوه از بیگانگان از خویش می ترسم


ندارم وحشتی از شیر وببر و حمله گرگان

از آن گرگی که می پوشد لباس میش می ترسم


مرا با جوفروشان سربازار کاری نیست

من از گندم نمایان ارادت کیش می ترسم


ندارم وحشت از جنگ ونفاق وقتل وخونریزی

من از این آتش افروزان صلح اندیش می ترسم


به شیخی گفت کسی, از چه می تر سی زمی ؟ گفتا

ز می خوردن ندارم بیم از مستیش می ترسم


مرا باخانقاه وخرقه وکشکول کاری نیست

من از اعمال زشت خلق نادرویش می ترسم


چه خوش گفت این سخن مرد سخن سنجی که می گوید

مراازمرگ باکی نیست از سختیش می ترسم


من ژولیده را نبود هراسی از سخن گفتن

ولیکن از زبان خویش بیش از پیش می ترسم

شاعر : ژولیده نیشابوری 

تنها کسی که ایران را خوب شنا خته بود؟

تنها کسی که ملت ایران را شناخت آشپزاحمد شاه قاجار بود !!!
روزی از چرچیل پرسیدند چگونه ایران را اشغال کردی و مردم مقاومت نکردند ؟

گفت تاریخ ایران را خوانده بودم، سفیر انگلستان در ایران را خواستم و از او پرسیدم
ایران چگونه مردمی دارد گفت صبر کنید آشپز احمد شاه در انگلستان اقامت دارد از او بپرسیم!!!

آشپز احمد شاه را احضار کردیم و پرسیدیم راه رفتن به ایران چگونه سهل میشود ؟
اوگفت ظهر عاشورا که نهار میدادید اگر ۱۰۰۰ نفر میرفتند سفارت انگلستان سفارت برای ۴۰۰۰ نفر غذا میپخت ایرانی ها یک پرس میخوردند ۳ پرس میبردند.!!
ایران مردمی دارد که اگر برای نهار دعوتشان کنند نمیپرسند صاحبخانه کیست؟!!
اگر به آنان وعده شکمی بدهید طالب چیز دیگری نیستند .
وقتی میخواستیم ایران را اشغال کنیم به بی بی سی دستور دادیم هر روز در رادیواعلام کنید متفقین برای شما میخواهند کیسه های آرد بیاورند .
وقتی تانکهای ما وارد ایران شدند مردم همه در صف بودند برای گرفتن آرد .!!!

این مردم اگر به مال مفت برسند
سیر هم باشند
باز احساس گرسنگی میکنند.

متاسفانه این شرح حال و روز اغلب ماست

برای همین همیشه ایرانیان را گرسنه نگه میدارد غیر از اون یکی که رفت.

سیاستمدار خر انسان

دو سیاستمدار داشتند

در داخل یک رستوران با هم بحث می کردند.

گارسون از آنها پرسید: در مورد چه چیزی بحث می کنید؟

سیاستمدار: ما داشتیم برای کشتن ١۴ هزار نفر انسان و یک الاغ برنامه ریزی می کردیم.

گارسون: چرا یک الاغ ؟!

سپس سیاستمدار رو به همکارش کرد و گفت: ببین، نگفتم با این روش هیچکس به ١۴ هزار نفر انسان اهمیتی نمی دهد!

خیلی مسائل جزئی و کم اهمیت که در اخبار مطرح میشود، برای این است که مسائل مهم و اصلی را به حاشیه ببرد و توجه کسی به آنها جلب نشود

حوادث خوزستان بلوچستان و بقیه جاها به فراموشی سپرده شد و فقط به خاطر طرح محدودیت اینترنت و قطع اینستا گرام وغیره چون مردم به اکانت  خودنمایی  مشغول  شدن خودشان پول وخیلی چیز ها ای بی اهمیت بیشتر از جان شما اب شما مکان خانه شما اهمیت می دهند

متن دینی

👌چقدر عالیه این متن از استاد قمشه‌ای

ﻓﺮﺽ ﮐﻨﯿﺪ ﻣﻦ ﺍﺻﻼ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﻡ !
ﺑﺮﻭﻳﺪ ،ﻣﺜﻞ ﺁﺩﻡ ﺯﻧﺪﮔﻴﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﮑﻨﻴﺪ ، 
ﺍﻳﻨﻘﺪﺭ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻭ ﺷﻌﺮ ﺩﺭﺳﺖ ﻧﮑﻨﻴﺪ .
ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ میخواهید ﺳﺮ ﻫﻤﺪﻳﮕﺮ ﺭﺍ ﮐﻼﻩ ﺑﮕﺬﺍﺭﻳﺪ ، ﭼﺮﺍ ﭘﺎی ﻣﻦ ﺭﺍ ﻭﺳﻂ ﻣﯽ ﮐﺸﻴﺪ؟
ﺍﮔﺮ ﻣﻦ ﺧﺪﺍﻳﻢ ﭼﺮﺍ موسی ﺭﺍ ﺑﻔﺮﺳﺘﻢ ﺗﺎ ﺷﻨﺒﻪ ﺭﺍ ﺗﻌﻄﻴﻞ ﮐﻨﺪ ، عیسی ﺭﺍ ﺑﻔﺮﺳﺘﻢ ﺑﮕﻮﻳﻢ ﻳﮏﺷﻨﺒﻪ ﻭ به مسلمانها ﺑﮕﻮﻳﻢ ﺟﻤﻌﻪ ﺭﺍ؟
ﭼﺮﺍ ﮐﺎﺭی ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﻋﻴﺴﻮی ﺷﺮﺍﺑﺶ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮐﻠﻴﺴﺎ یعنی خانه خدا راحت ﺑﻨﻮﺷﺪ! ﻭ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺑﻪ ﺟﺎی ﺷﺮﺍﺏ، ﺷﻼﻕ ﺑﺨﻮﺭﺩ؟
ﭼﺮﺍ ﯾﮑﯽ ﭼﺎﺩﺭ ﺳﺮ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻫﯿﭻ ﻧﭙﻮﺷﺪ؟
ﺍﮔﺮ ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﺧﺪﺍئی که شما میگوئید ﺑﻮﺩﻡ، ﭼﺮﺍ باید بگذارم به اسم من ﮐﻠﻴﺪ ﺑﻬﺸﺖ بفرﻭﺷﻨﺪ ؟!
 ﻳﺎ ﺩﻧﻴﺎ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺨﻠﻮﻗﺎﺕ ﻣﻦ ﺟﻬﻨﻢ کنند ؟
ﺧﺪﺍیی ﮐﻪ ﺑﻪ ﻋﺒﺎﺩﺕ ﻣﺤﺘﺎﺝ ﺑﺎﺷﺪ ، ﺧﺪﺍیی ﮐﻪ ﻗﺴﻢ ﺑﺨﻮﺭﺩ ﺟﻬﻨﻤﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻧﺎﻓﺮﻣﺎﻧﺎﻥ ﭘﺮ ﻣﯽﮐﻨﺪ،!!
ﺧﺪﺍیی ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺁنﭼﻪ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺯﻣﻴﻦ ﺣﺮﺍﻡ ﮐﺮﺩﻩ ، ﺩﺭ ﺑﻬﺸﺖ ﻭﻋﺪﻩ ﻣﯽﺩﻫﺪ...!!! 
 ﻣﻦ ﻧﻴﺴﺘﻢ ! 
ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮔﺮﻓﺘﻪ ايد !!!!!!!!
اگر به دنبال من میگردید مرا در عشق، مهربانی، بخشش ،آگاهی، گذشت، راستگوئی و #انسانیت پیدا کنید
 البته اگر .... به دنبال من میگردید !

شازده کوچولو دوسنت اگزوپری.

🌷🌷🌷
هواپیماهای انگلیسی به سمت هدفهای آلمانی حمله کردند.
ضدهوایی ها آسمان را به آتش کشیدند.

در کشاکش درگیری گلوله های پدافند، یکی از هواپیماها را هدف گرفت.

هواپیما در حال سقوط بود درحالی که نشانه ای از خروج خلبان دیده نمیشد.
هواپیما به میان دریا سقوط کرد و در ژرفای آبها غرق شد.

ساعتی بعد :

اینجا رادیو ارتش آلمان، من گزارش امروز جنگ را به سمعِ ملتِ آلمان می رسانم.
ساعاتی پیش هواپیماهای ارتش انگلستان 
مواضع ما را مورد حمله قرار دادند.

 در این عملیات خساراتی به مواضع ما رسید و چند فروند از هواپیماهای انگلیسی توسط پدافند خودی منهدم شدند.
 لازم به ذکر است که خلبان یکی از این هواپیماها...

افسر جوانی که گزارشگر این اخبار بود ناگهان سکوت کرد. 

مردمی که صدای رادیو را می شنیدند با سکوت گزارشگر کنجکاو شدند لحظاتی بعد صدای هق هقِ گریهٔ گزارشگر شنیده میشد.

 همه می پرسیدند چه اتفاقی افتاده
ناگهان همه گوش به زنگ رادیو شدند تا علت سکوت وگریه گزارشگر را بفهمند.

لحظاتی بعد گزارشگر ادامه داد:
خلبان یکی از این هواپیماها، آنتوان دو سنت اگزوپری نویسنده شهیر فرانسوی و خالق داستان "شازده کوچولو" بود.

ناگهان آلمان ساکت شد. 
کسی چیزی نمی گفت.
بُهت در چهره ها مشهود بود. 

اگزوپری خلبان دشمن بود 
ولی از هر هموطنی نزدیکتر بود. 
چیزی فراتر از یک دوست بود. با شازده کوچولو در قلب ️همه جاگرفته بود. آن روز هیچکس در آلمان خوشحال نبود.

 حتی آدولف هیتلر از مرگ اگزوپری متاثر شد.
 پایانی غیرمعمول برای یک داستان نویس جهانی

 این خاصیت ادبیات است که دوست و دشمن را بر مزار ادیبی جهان وطن جمع میکند تا به یاد او اندکی تعمق کنند.

کسی نمیدانست چه اتفاقی در آخرین لحظات برای او افتاد.
 چرا از هواپیما خارج نشد؟ زخمی بود؟ مرده بود؟

داستانهای اگزوپری به ویژه "شازده کوچولو" آنقدر قوی بود که او را در طی حیاتش به نویسنده ای جهانی تبدیل کند.
اما شاید مرگ قهرمانانهاو اعتبارش را میان اروپاییان بیشتر کرد. 

کمتر کسی در تاریخ جنگهای بشری در جایگاهی قرار گرفت که اگزوپری پیدا کرد.
او برای مردمش و ارتش متفقین یک قهرمان و برای مردم آلمان یک دلاور شد.
او در داستانهایش از انسان سخن میگفت. 

ماجرای تاثیر اعلام مرگ او بر روی مردم شنیدنی است 
اما عجیبترین قسمت این ماجرا، گزارشگر رادیو آلمان بود.

آن افسر جوانی که با گریه و هق هق،مرگِ اگزوپری را اعلام کرد، مترجم شازده کوچولو به زبان آلمانی بود.

برای اینده گان برتولت برشت اگرنسان یاور انسان بود.

برای آیندگان

امروز فقط حرفهای احمقانه بی خطرند
گره بر ابرو نداشتن، از بی احساسی خبر می دهد،
و آنکه می خندد، هنوز خبر هولناک را نشنیده است.

این چه زمانه ایست که
حرف زدن از درختان عین جنایت است
وقتی از این همه تباهی چیزی نگفته باشیم!
کسی که آرام به راه خود می رود گناهکار است
زیرا دوستانی که در تنگنا هستند
دیگر به او دسترس ندارند.
...

در دوران آشوب به شهرها آمدم
زمانی که گرسنگی بیداد می کرد.
در زمان شورش به میان مردم آمدم
و به همراهشان فریاد زدم....
عمری که مرا داده شده بود
بر زمین چنین گذشت.

خوراکم را میان معرکه ها خوردم
خوابم را کنار مرده ها خفتم
عشق را بهایی ندادم
و از طبیعت بی صبرانه گذشتم
عمری که مرا داده شده بود
بر زمین چنین گذشت.

آهای آیندگان، شما که از دل گردابی بیرون می جهید
که ما را بلعیده است.
وقتی از ضعفهای ما حرف می زنید
از زمانه سخت ما هم چیزی بگویید.

به یاد آورید که ما بیش از کفشهامان کشور عوض کردیم.
و نومیدانه میدانهای جنگ طبقاتی را پشت سر گذاشتیم،
آنجا که ستم بود و اعتراضی نبود.

این را خوب می دانیم:
حتی نفرت از حقارت نیز
آدم را سنگدل می کند.
حتی خشم بر نابرابری هم
صدا را خشن می کند.
آخ، ما که خواستیم زمین را برای مهربانی مهیا کنیم
خود نتوانستیم مهربان باشیم.

اما شما وقتی به روزی رسیدید
که انسان یاور انسان بود
درباره ما
با رأفت داوری کنید!

برتولت برشت 

خر ما از کره گی دم نداشت.........

مردی خری دید که در گل گیرکرده بود و صاحب خر از بیرون کشیدن آن خسته شده بود. مرد برای کمک کردن دُم خر را گرفت و زور زد! دُم خر از جای کنده شد.

فریاد از صاحب خر برخاست که ، تاوان بده! مرد برای فرار به کوچه‌ای دوید ولی بن بست بود. خود را در خانه‌ای انداخت. زنی آنجا کنار حوض خانه نشسته بود و چیزی می‌شست و حامله بود. از آن فریاد و صدای بلند در ترسید و بچه اش سِقط شد.

صاحب خانه نیز با صاحب خر همراه شد. مرد گریزان بر روی بام خانه دوید. راهی نیافت ، از بام به کوچه‌ای فرود آمد که در آن طبیبی خانه داشت. جوانی پدر بیمارش را در انتظار نوبت در سایۀ دیوار خوابانده بود. مرد بر آن پیرمرد بیمار افتاد ، چنان که بیمار در جا مُرد.

فرزند جوان به همراه صاحب خانه و صاحب خر به دنبال مرد افتاد! مرد، به هنگام فرار ، در سر کوچه ای با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و او را به زمین انداخت. تکه چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد. او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست!

مرد گریزان ، به ستوه از این همه ،خود را به خانۀ قاضی رساند که پناهم ده و قاضی در آن ساعت با زن شاکی خلوت کرده بود. چون رازش را دانست ، چارۀ رسوایی را در طرفداری از او یافت و وقتی از حال و حکایت او آگاه شد ، مدعیان را به داخل خواند.

نخست از یهودی پرسید. یهودی گفت : این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب میکنم. قاضی گفت: دیه مسلمان بر یهودی نصف بیشتر نیست. باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوان از او یک چشم گرفت!

وقتی یهودی سود خود را در انصراف از شکایت دید ، به پنجاه دینار جریمه محکوم شد! جوان پدر مرده را پیش خواند. گفت : این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد و هلاکش کرده است. به طلب قصاص او آمده‌ام.

قاضی گفت : پدرت بیمار بوده است ، و ارزش زندگی بیمار نصف ارزش شخص سالم است. حکم عادلانه این است که پدر او را زیرهمان دیوار بخوابانیم و تو بر او فرودآیی ، طوری که یک نیمه ی جانش را بگیری!

جوان صلاح دید که گذشت کند ، اما به سی دینار جریمه ، بخاطرشکایت بی‌مورد محکوم شد! نوبت به شوهر آن زن رسید که از وحشت سقط کرده بود ، گفت : قصاص شرعی هنگامی جایز است که راه جبران مافات بسته باشد.

حال می‌توان آن زن را به حلال در عقد ازدواج این مرد درآورد تا کودک از دست رفته را جبران کند. برای طلاق آماده باش! شوهرش فریاد میزد و با قاضی جدال می‌کرد که ناگاه صاحب خر برخاست و به طرف در دوید.

قاضی فریاد داد : هی ، بایست که اکنون نوبت توست! صاحب خر همچنان که می‌دوید فریاد زد : من شکایتی ندارم. میروم مردانی بیاورم که شهادت بدهند:
.
.
.
...... خر ما از کرگی دم نداشت

سخنان شوپنهاور مثل این که اون زمان بهش میگفتند دیوانه و چقدر عاقل

- ازدواج یعنی نصف کردن حقوق و دو برابر کردن تکالیف.

- هر حقیقتی از سه مرحله می گذرد: تمسخر آن، سرکوب آن و بالاخره پذیرفتن آن به عنوان اصلی بدیهی.

- آیا جهالت نیست که آدمی ساعات شیرین امروز را فدای روزهای آینده نماید.

- ازدواج یعنی با چشمان بسته، به‌امید گرفتن یک مارماهی، دست فروبردن در جوالی پر از مار.

 - با مصلحت دیگران ازدواج کردن در جهنم زیستن است.

- زندگی کوتاه است و حقیقت دوردست و طولانی است؛ بیایید حقیقت را بگوییم.

- زندگی‌نامه انسان عبارت است از: مدهوش از امیدها و آرزوها، پای‌کوبان به‌آغوش مرگ پناه بردن.

- نان روزانه استادان فلسفه، لقمه‌فطیر ترشیده‌ای بیش نیست. هدف نهایی از سرودن اشعار و نشر افکار، کوششی است، آگاهانه تا سری بزرگ را بر روی تنه انسان‌های کوچک قرار دهند؛ پس چندان جای تعجب نیست اگر نتیجه نمی‌بخشد.

- همه آرزوها از نیاز سرچشمه می‌گیرد، یعنی از کمبودها و از رنج‌ها.

- یک انسان معمولی، کالای تولیدی کارخانه طبیعت است.

 

 

 

 

عاقب مست به دیدار خدا خواهم رفت ....

آسمان قسمت ما بود که بی بال شدیم
دل به فریاد سپردیم ولی لال شدیم
ما به این هنجره گفتم که لب وا نکند
عاقبت پای سکوت دل ما چال شدیم
انقدر می بزنم تا عجل آید به سرم رقص کنان
انقدر می بزنم تا عجل آید به سرم رقص کنان
عاقبت مست به دیدار خدا خواهم رفت

شبی در حالت مستی تویه بر جای خدا کردم .....

شبی در حال مستی تكيه بر جای خدا كردم


در آن يك شب خدايا من عجايب كارها كردم

جهان را روی هم كوبيدم از نو ساختم گيتی

ز خاك عالم كهنه جهانی نو بنا كردم

كشيدم بر زمين از عرش، دنيادار سابق را

سخن واضح تر و بهتر بگويم كودتا كردم

خدا را بنده ی خود كرده خود گشتم خدای او

خدايی با تسلط هم به ارض و هم سما كردم

ميان آب شستم سطر به سطر برنامه پيشين

هر آن چيزی كه از اول بود نابود و فنا كردم

نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم

كشيدم پيش نقد و نسيه، بازی را رها كردم

نمازو روزه را تعطيل كردم، كعبه را بستم

وثاق بندگی را از رياكاری جدا كردم

امام و قطب و پيغمبر نكردم در جهان منصوب

خدايی بر زمين و بر زمان بی كدخدا كردم

نكردم خلق ، ملا و فقيه و مفتی و صوفی

نه تعيين بهر مردم مقتدا و پيشوا كردم

شدم خود عهده دار پيشوايی در همه عالم

به تيپا پيشوايان را به دور از پيش پا كردم

بدون اسقف و پاپ و كشيش و مفتی اعظم

خلايق را به امر حق شناسی آشنا كردم

بدون (انتحاری) و یا (طلاب لوطی کار)

نه و سنگسار آفرین و نه افغان را گدا كردم

نمودم خلق را آسوده ز شر (دیوبندی ها)

به قدرت در جهان خلع يد از اهل ريا كردم

ندادم فرصت مردم فريبی بر چپن پوشان

نخواهم گفت آن كاری كه با اهل ريا كردم

به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر

ميان خلق آنان را پی خدمت رها كردم

مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را

نه شرطی در نماز و روزه و ذكر و دعا كردم

نكردم ملتی را صد قرن عقب مانده

به مشتی بندگان آْبرومند اكتفا كردم

هر آنكس را كه ميدانستم از اول بود احمق

نكردم خلق و عالم را بری از هر جفا كردم

به جای این عربها آفريدم مردم دل پاك

قلوب مردمان را مركز مهر و وفا كردم

تمام نوکران خارجی را سخت كوبيدم

دگر قانون استثمار را زير پا كردم

فنا کردم همه راکت و راکتیار ها را

سپس خاكستر اجسادشان را بر هوا كردم

نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مكنت

نه جمعی را به درد بی نوايی مبتلا كردم

تمام خاک افغان را (دبی) کرده و زیباتر

نه بر زنهای این ملت دوصد ظلم و جفا كردم

نكردم هيچ دختر را اسیر مردم زنکش

گرفتاران محنت را رها از تنگنا كردم

به جای آنكه مردم را گذارم در غم و ذلت

گره از كارهای مردم غم ديده وا كردم

به جای آنكه بخشم خلق را امراض گوناگون

به الطاف خدايی درد مردم را دوا كردم

جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعيض

تمام بندگان خويش را از خود رضا كردم

نگويندم كه تا «ريگی» به كفشت هست از اول

نكردم خلق شيطان را عجب كاري به جا كردم

چو ميدانستم از اول كه در آخر چه خواهد شد

نشستم فكر كار انتها را ابتدا كردم

نكردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم

خلاصه هرچه كردم خدمت و مهر و صفا كردم

زمن سر زد هزاران كار ديگر تا سحر ليكن

چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها كردم

سحر چون گشت از مستی شدم هوشيار

خدايا در پناه می جسارت بر خدا كردم

شدم بار دگر يك بنده درگاه او گفتم

خداوندا نفهميدم خطا كردم خطا کردم!!! ....

خدایا! شر این فرهنگ طالب پروری بنگر

رهایی ده از این فرهنگ، دعا کردم دعا کردم

شده این کشورم رسوای و بد نام دو گیتی ات

به هر آن مردن خود را به پیش تو دعا کردم

شده منفور گیتی خدا یا ملت افغان

همه سربار گیتی و همه محتاج آب و نان

همه اهل بهشت خود را ببینند و همه عالم 

ببینند در جهنم ها عجب این مردم نادان

میان دود تریاک و میان دوزخ جهلند

همه پرچم بدستانند که ماییم وارث ایمان

ندیدند مردم عالم ندیدند این تمدنها

چه بیگانه شدند با عقل و منطق ها و هم عرفان

به غیر جهل مادر زاد کنند تکفیر هر چیزی

کنند باور  فسانه ها که باشد سخت بی بنیان

کنند باور هر آنچیزی که یک ملای ریش داری

بگوید بر سر منبر بدون عقل و بی برهان

همه ملا پرستان و همه غرق تعصبها

همه در کام مار و گاهی  افعی بی وجدان

قومندانها خدایی کرده و بر طبل قومیت

بکوبند و تعصبها همه سو یکسره چالان

تمام رهبران شان زنان خارجی دارند

و مردم را بگویند مرگ به «امریک» و یا «جرمان»

فروشند این وطن را بهر یک ویزای فرزندش

گهی نوکر شوند اعراب و گاهی بر در ایران

کسی نیست در پی آزادی از زندان اوهامش

و یا فهمیدن راز تمدنهای این دوران

خدا یا سنگسارم می کنند بیشتر اگر گویم

پناهم ده ز جهل و از حماقتهای این انسان

خدایا مقصد از شعرم تو خود دانی که آگاهیست

تو آگاهی به حال دل و آگاهی به حال جان

خدایا طالبان را ریشه کن یعنی فرهنگش

هر آن ملای که ریشش هست پر از مار و پر از شیطان

هر آن احمق که دین تو بسازد آلت کشتن
بود اندیشه او سلب ازادی این انسان

هر آنکس که خلایق را کشد در بند افسانه
و یا قشری بفهمد از هزاران معنی قران

سوال و پرسش و اندیشه را از مردمان دزدد
به جایش جهل مفرط را کند ترویج این سامان

زنان را زیر برقع کرده و چندین زنه باشند
گهی آتش زنند مکتب به دستورات پاکستان

بگیرند  بیعتی با یک خلیقه که نشد رویت
که ما پیغمبرانه می کنیم این خطه و سامان

ولی این جمله را دیدیم تمام انتحاری ها
به گردنهای هر یک دیده ایم افسار صد شیطان

خدایا کن  اجابت خواسته های ملت محروم

تو خود آگاهی بر حال ضمیر و حال قلب و جان

اگر زخمی بر قلبت بنشیند........



زخمی اگر بر قلب بنشیند؛
تو ، نه می توانی زخم را از قلبت وابکنی ،
و نه می توانی قلبت را دور بیندازی.
زخــــم تــکــه ای از قــلــب تــوســت . . . .
زخم اگر نباشد، قلبت هم نیست.
زخم اگر نخواهی باشد ، قلبت را باید بتوانی دور بیندازی.
قلبت را چگونه دور می اندازی؟
زخـــم و قــلـبـت یـکــی هـسـتـنـد . . . .





، محمود دولت آبادی

در خاطرت مانده ان شب که تورا کردم مدیونی فکر بد بکنی

 

ﺩﺭ ﺧﺎﻃﺮﺕ ﻣﺎﻧﺪﻩ آﻥ ﺷﺐ که ﺗﻮ ﺭﺍ ﮐﺮﺩﻡ
ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻪ ﯼ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺧ‌ﻮﺷﺖ ﺑﯿﺪﺍﺭ؟

ﮔﻔﺘﻢ که ﺑﺨﻮﺭ ﺍﯾﻨﺮﺍ ﺳﺮﺥ ﺍﺳﺖ ﻭ ﭘﺮ ﺍﺯ آﺏ ﺍﺳﺖ
ﺍﯾﻦ ﺳﯿﺐ ﺧﻮﺩﻡ ﭼﯿﺪﻡ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻃﺮﻑ ﺩﯾﻮﺍﺭ

ﺧﻮﺭﺩﯼ ﻭ ﺧﻮﺷﺖ آﻣﺪ ﺧﻨﺪﻩ به ﻟﺒﺖ آﻣﺪ
ﮔﻔﺘﯽ که ﺑﮑﻦ ﺣﺎﻻ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﺍﺯﯾﻦ ﺩﯾﺪﺍﺭ

ﯾﺎﺩﺵ ﻫﻤﮕﯽ ﺧﻮﺵ ﺑﺎﺩ ﻣﯿﺪﺍﺩﯼ ﻭ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ
ﺗﻮ ﺩﺭﺱ ﻣﺤﺒﺖ ﺭﺍ ﻣﻦ ﮔﻮﺵ به ﺍﯾﻦ ﺍﻗﺮﺍﺭ

ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﻭ تو ﻋﺎﺷﻖ ﮔﻔﺘﻢ که ﺑﺪﻩ، ﺩﺍﺩﯼ
ﻭآﻧﮕﺎﻩ ﻓﺸﺮﺩﻡ ﻣﻦ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺍﯼ ﯾﺎﺭ

ﺷﺐ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﯼ ﺩﺭ ﭘﺸﺖ ﺗﻮ ﺑﻨﺸﺴﺘﻢ
ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺗﻮ ﺭﺍ ﮐﺮﺩﻡ ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﺩﻋﺎ ﺑﺴﯿﺎﺭ

ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﻡ ﺁﺏ آمد و ﺭﻭﯾﺖ ﺭﯾﺨﺖ
ﻓﻨﺠﺎﻥ ﭼﭙﻪ ﺷﺪ ﯾﮏ ﺩﻡ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﺑﯿﻤﺎﺭ

ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺧﻮﺩ آﻭﺭﺩﻡ ﮐﺮﺩﻡ ﻫﻤﮕﯽ ﺳﯿﺨﺶ
ﺗﺎ ﺑﻬﺮ ﺗﻮ ﺑرچینم ﯾﮏ ﺷﺎﺧﻪ ﮔﻞ ﺗﺒﺪﺍﺭ

ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﺗﻮ ﻧﺴﭙﺮﺩﻩ ﺗﻮ ﺩﺍﺩ ﺯﺩﯼ ﺍﯼ ﻭﺍﯼ
ﮔﻔﺘﯽ که ﺑﮑﺶ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺍﺯ ﻧﺎﺧﻦ ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﺭ

ﭼﻮﻥ ﭘﺮﺩﻩ به ﺑﺎﻻ ﺭﻓﺖ ﺗﻮ ﺩﺍﺩ ﺯﺩﯼ ﺩﺭ ﺩﻡ
ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻫﻤﻪ ﺭﻭﺷﻦ ﻫﺴﺖ ﺍﺯ ﻧﻮﺭ ﭼﺮﺍﻍ ﺍﻧﮕﺎﺭ

ﮔﻔﺘﻢ که ﺑﺮﻭ آﻧﻮﺭ ﺑﺮﮔﺮﺩ ﻭ ﺑﮑﺶ ﭘﺎﯾﯿﻦ 
ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ آﻥ ﭘﺮﺩﻩ ﮐﯿﻦ ﻧﻮﺭ ﺩﻫﺪ ﺁﺯﺍﺭ

آن شب، ﺷﺐ ﺧﻮﺑﯽ ﺑﻮﺩﻫﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﻫﯽ ﺩﺍﺩﯼ
ﻣﻦ ﮔﺮﯾﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ،ﺗﻮ ﻋﺸﻖ به ﺍﯾﻦ ﺩلدار