حکایت عقاب کرکس وکلاغ.

عقابی داشت از گرسنگی می مرد و نفسهای آخرش را می کشید. کلاغ و کرکسی هم مشغول خوردن لاشه ی گندیدۀ آهو بودند. جغد دانا و پیری هم بالای شاخۀ درختی به آنها خیره شده بود.

کلاغ و کرکس رو به جغد کردند و گفتند این عقاب احمق را می بینی بخاطر غرور احمقانه اش دارد جان می دهد؟ اگر بیاید و با ما هم سفره شود نجات پیدا می کند. حال و روزش را ببین آیا باز هم می گویی عقاب سلطان پرندگان است؟ 
جغد خطاب به آنان گفت: عقاب نه مثل کرکس لاشخور است و نه مثل کلاغ دزد،

آنها عقابند

از گرسنگی خواهند مرد؛

اما اصالتشان

را هیچ وقت از دست نخواهند داد.

متن اهنگ مریم.......

 

مریم چرا امشب تو با آوا و لبخندی
به جانم آتش افکندی مرا دیوانه کردی
امشب که بارونه غمت از دیده می بارد
دلم در سینه می نالد مرا آواره کردی مریم
مرا دیوانه کردی

مریم چرا امشب
تو با اوا و لبخندی به جانم آتش افکندی
مرا دیوانه کردی
امشب که بارونه غمت از دیده می بارد
دلم در سینه می نالد مرا آواره کردی مریم
مرا دیوانه کردی

اشکی که ریزد زه دیدی من آهی که خیزد ز سینه من
رنگه تمنا ندراد تو آن گل مریم سپیدی
بی تو دلم عشقی و امیدی دیگر به دنیا ندارد
و دیگر به دنیا ندارد دیگر به دنیا ندارد

مریم مرا آواره کردی
در عاشقی افسانه کردی آخر کجای
رفتی غم و دردم ندیدی این چهره زردم ندیدی
امشب کجای اشکی که ریزد زه دیدی من
آهی که خیزد ز سینه من رنگ تمنا ندراد
تو آن گل مریم سپیدی
بی تو دلم عشقی و امیدی دیگر به دنیا ندارد
دیگر به دنیا ندارد دیگر به دنیا ندارد

مریم مرا آواره کردی
در عاشقی افسانه کردی آخر کجای
رفتی غم و دردم ندیدی این چهره زردم ندیدی
امشب کجای اشکی که ریزد زه دیدی من
آهی که خیزد ز سینه من رنگ تمنا ندراد
تو آن گل مریم سپیدی
بی تو دلم عشقی و امیدی دیگر به دنیا ندارد
دیگر به دنیا ندارد دیگر به دنیا ندارد

مریم چرا امشب
تو با اوا و لبخندی به جانم آتش افکندی
مرا دیوانه کردی
امشب که بارونه غمت از دیده می بارد
دلم در سینه می نالد مرا آواره کردی مریم
مرا دیوانه کردی

مریم چرا امشب
تو با اوا و لبخندی به جانم آتش افکندی
مرا دیوانه کردی
امشب که بارونه غمت از دیده می بارد
دلم در سینه می نالد مرا آواره کردی مریم
مرا دیوانه کردی

اشکی که ریزد زه دیدی من آهی که خیزد ز سینه من
رنگه تمنا ندراد تو آن گل مریم سپیدی
بی تو دلم عشقی و امیدی دیگر به دنیا ندارد
دیگر به دنیا ندارد دیگر به دنیا ندارد
دیگر به دنیا ندارد دیگر به دنیا ندارد

هرکه عیب خود بگویید از همه بالاتر است.

ايه اصــــل و نسب در گردش دوران زر است
هر كسي صاحب زر است او از همه بالاتر است

دود اگر بالا نشيند كســـر شــأن شــعـله نيست
جاي چشم ابرو نگيرد چونكه او بالا تراست

ناكسي گر از كسي بالا نشيند عيب نيست
روي دريا، خس نشيند قعر دريا گوهر است

شصت و شاهد هر دو دعوي بزرگي ميكنند
پس چرا انگشت كوچك لايق انگشــــتر است

آهن و فولاد از يك كوه مي آيند برون
آن يكي شمشير گردد ديگري نعل خر است

كــــره اسـب ، از نجابت از پـس مــــادر رود
كــــره خــر ، از خــريت پيش پيش مــــادر است

كاكـل از بالا بلندي رتبــه اي پيدا نكرد
زلف ، از افتادگي قابل به مشك و عنبر است

پادشه مفلس كه شد چون مرغ بي بال و پر است
دائماً خون ميخورد تيغي كه صاحب جوهر است

سبزه پامال است در زير درخت ميوه دار
دختر هر كس نجيب افتـاد مفت شوهر است

صائبا !عيب خودت گو عيب مردم را مگو
هر كه عيب خود بگويد، از همه بالا تر است

شعرقلب من چشم تو...‌‌

آنقدر نگذاشتی ببوسمت 
که بوسیدن ات هم ممنوع کردند 
و حالا که نفس هامان هم به شماره افتاده 
مثل عشق سال های وبا 
لعنت به تو 
لعنت به من 
لعنت به همه ی ما 
بخاطر همه بوسه هایی که از هم دریغ کرده ایم 
اگر زنده ماندی 
از طرف من به تمام مردم دنیا بگو 
تا می توانید همدیگر را ببوسید 
نسل ما همه مردند 
در عصر یخبندان 
عصری که بوسیدن حکم جام شوکران را داشت 
و چکاندن ماشه در دهان خویش 
به همه دنیا بگو 
ما را نامهربانی ها کشت 
نه جنگ های صلیبی و 
طاعون و کرونا و سل 

فردین نظری

به خودم امدم انگارتویی در من بود....

به خودم آمدم انگار تویی در من بود

این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود

 

آن به هر لحظه‌ی تب‌دار تو پیوند منم

آنقدر داغ به جانم که دماوند منم

 

 

با توام ای شعر ...

 

و زمینی که قسم خورد شکستم بدهد

و زمان چنبره زد کار به دستم بدهد

 

من تورا دیدم و آرام به خاک افتادم

و از آن روز که در بند توام آزادم

 

بی تو بی کار و کسم وسعت پشتم خالیست

گل تو باشی من مفلوک،دو مشتم خالیست

 

تو نباشی من از اعماق غرورم دورم

زیر بی‌رحم ترین زاویه‌ی ساطورم

 

با توام ای شعر ، به من گوش کن

نقشه نکش حرف نزن گوش کن

 

ریشه به خونابه و خون می‌رسد

میوه که شد بمبِ جنون می‌رسد

 

محضِ خودت بمب منم،دورتر

می‌ترکم چند قدم دورتر

 

حضرتِ تنهای به هم ریخته

خون و عطش را به هم آمیخته

 

دست خراب است،چرا سَر کنم

آس نشانم بده باور کنم

 

دست کسی نیست زمین گیری‌ام

عاشقِ این آدمِ زنجیری‌ام

 

شعله بکِش بر شبِ تکراری‌ام

مُرده‌ی این گونه خود آزاری‌ام

 

خانه خرابیِ من از دست توست

آخرِ هر راه به بن بستِ توست

 

از همه‌ی کودکیَم درد ماند

نیم وجب بچه‌ی ولگرد ماند

 

من که منم جای کسی نیستم

میوه‌ی طوبای کسی نیستم

 

 

گیجِ تماشای کسی نیستم

مزه‌ی لب‌های کسی نیستم

 

 

مثل خودت دردِ خیابانی‌ام

مثل خودت دردِ خیابانی‌ام

 

"علیرضا آذر"

چشمانت راز اتش است ومن با نخستین نگاه تو آغاز شدم....احمد شاملو....

 

چشمانت راز آتش است


و عشقت پیروزی آدمی ست
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد

و آغوشت
اندک جائی برای زیستن
اندک جائی برای مردن
و گریز از شهر
که به هزار انگشت
به وقاحت
پاکی آسمان را متهم می کند

کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد
در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد -
من با نخستین نگاه تــــــــــــو آغاز شدم

 

احمد شاملو

ترانه ...گله....محسن یا حقی......😭😫😓😤

کناره هر قطره ی اشکم هزار خاطره دفنه

اینقد خاطره داریم که گویی قد یک قرنه

گلوم میسوزه از عشقت عشقی که مثه زهره

ولی بی عشق تو هردم خنده با لب های من قهره

درسته با منی اما به این بودن نیازارم

تو که حتی با چشماتم نمیگی آه دوست دارم

اگه گفتی دوست دارم فقط بازی لب هات بود

وگرنه رنگ خود خواهی نشسته توی چشمات بود

هرچی عشقه توی دنیا من میخواستم مال ما شه

اما تو هیچوقت نذاشتی بینمون غصه نباشه

فکر میکردم با یه بوسه با تو هم خونه میمونم

نمیدونستم نمیشه آخه بی تو نمیتونم

گله میکنم من از تو از تو که این همه بی رحمی

هزار بار مردم از عشقت تو که هیچوقت نمیفهمی

 چشام همزاد اشکا خون دلم همسایه ی آهه

زمونه گرگ و عشق تو شبیه مکر روباهه

شدم چوپان ساده لو کنار گَله ی احساس

چه رسمی داره این گله سره چنگال گرگ دعواس

تو اینقد خواستنی هستی که این گله نمیفهمه

اگه لبخند به لب داری دلت از سنگ و بی رحمه

ببخش خوبم اگه این عشق حیله ی تورو رو کرد

نفرین به دله ساده که به چنگال تو خون کرد

گنه کرد در بلخ اهنگری به شوشتر زدند سرمسگری........

در روزگاری دور آهنگری در بلخ می زیست که مثل همه ی آهنگران داستان های ایرانی تنش می خارید و هی بینی در کار حاکم وقت می کرد !!
حاکم محلی ، که از دست او به تنگ آمده بود نامه ای به مرکز می نویسد و شرح حال می گوید و درخواست حکم حکومتی برای کشیدن گوشش می خواهد و طبق معمول داستان را یک کلاغ چهل کلاغ می کند !!!
پادشاه که نه وقت بررسی داشت و نه حال بررسی ، نخوانده و ندانسته یک خط فرمان می نویسد مبنی بر اینکه به محض دریافت حکم گردن آهنگر را بزنید تا درس عبرتی برای همه باشد و بدانند جریمه ی تمرد و سرکشی چیست !! حکم صادره را به پای کبوتری بسته روانه می کنند ، کبوتر نامه بر بجای اینکه به بلخ پرواز بکند بطرف شوشتر حرکت می کند!!!
خلاصه اینکه حاکم شوشتر نامه را می خواند و اطرافش را خوب نگاه می کند و می بیند در شهرشان آهنگری نیست و از طرفی حکم حاکم است و کبوتر نامه بر هم که وظیفه شناس است و کار درست ... !!! نتیجه می گیرد شاید در مرکز به مس ، آهن می گویند و برای همین تنها مسگر شهر را احضار و حکم حاکم را در مورد او اجرا می کنند !!!
 

غم هجران .م

مانده ام با غم هجران نگارم چه کنم 
عمر بگذشت و ندیدم رخ یارم چه کنم 

چشم آلوده کجا دیدن دلدار کجا 
چشم دیدار رخ یار ندارم چه کنم 

با نگاهی بگشا عقده دیرین مرا 
کز فراغت گره افتاده به کارم چه کنم 

جلوه ای کن که دمی روی نکویت نگرم 
گرچه لایق نبود دیده تارم چه کنم 

اشک می ریزم و با غصه دل همراهم 
که ز هجران تومن اشک نریزم چه کنم 

طوق بر گردن من رشته عشق تو بود 
تا کشاند به سر چوبه دارم چه کنم 

ترانه یادگاری سهراب اسدی.....

اگه یک روز منو دیدی تو خیابوونای این شهر

خودتو نزن به اون راه نگو با دلم شدی قهر

اگه هنوز توی خونت یادگاری هامو داری

نگاشون کن که شاید چهرمو به یاد بیاری

یادگاریت پوسیده از بس که لبم اونو بوسیده

این دل من مست و رنجیده  عشـــــــــــقم

اگه یک روز منو دیدی تو خیابوونای این شهر

خودتو نزن به اون راه نگو با دلم شدی قهر

نفسم دیگه بریده از بس که به من اون خندیده

اونکه منتظر منو بی تو ببینه     عشــــــــقم

نه دیگه بسه گریه نکن اونکه گریه نمیکنه

تو بی گناه سوختی واسش فرقی نمیکنه

اگه یک روز منو دیدی تو خیابوونای این شهر

خودتو نزن به اون راه نگو با دلم شدی قهر

زیر پاهاتو نگاه کن ببین یه دل

با همه ی احساساتش له شده

تو همونی که یه روزی میگفتی دلـم

 خونه ی امید آرزوی تو شــده

زندگی یه یازیه داریوش....

 

زندگی یه بازیه کی از عمرش راضیه ابر گریونه دلم چشمه خون دلم
نمیتونم دلم رو راضی کنم این دل دیوونه رو راضی به این بازی کنم
یه بهونه برای بودن و موندن ندارم تو گلوم بغض غمه هوای خوندن ندارم
همه جا سرد و سیاه رو لبهام ناله و آه سر من بی سایه بون نگهم مونده به راه
دست من غمگین و سرد تو گلوم یه گوله درد نه بهاری نه گلی پاییزه پاییز زرد
دلی که دلدار نداره با زندگی کار نداره غریب این دیارم یه آشنا ندارم
سرم بی سایه بونه دلم یه پارچه خونه غم تو دلم نشسته بال و پرم شکسته

غریب این دیارم یه آشنا ندارم سرم بی سایه بونه دلم یه پارچه خونه
همه جا سرد و سیاه رو لبهام ناله و آه سر من بی سایه بون نگهم مونده به راه
دست من غمگین و سرد تو گلوم یه گوله درد نه بهاری نه گلی پاییزه پاییز زرد
دلی که دلدار نداره با زندگی کار نداره غریب این دیارم یه آشنا ندارم
سرم بی سایه بونه دلم یه پارچه خونه غم تو دلم نشسته بال و پرم شکسته
غریب این دیارم یه آشنا ندارم سرم بی سایه بونه دلم یه پارچه خونه