نا خدا دلخوش این ابی ارام نباش.

وای اگر مَرد گدا یک شبه سلطان بشود

مثل اینست که گرگی سگ چوپان بشود

هرکجا هُدهُد دانا برَوَد کُنج قفس

جغد ویرانه نشین مرشد مرغان بشود

سرزمینی که درآن قحط شود آزادی

گرچه دیوار ندارد خود زندان بشود

باغبانی که به نجار دهد باغش را

فصلهایش همه همرنگ زمستان بشود

ناخدا دلخوش این آبی آرام نباش

وای از آن لحظه که هنگامه ی طوفان بشوَد

ان روز چو می رفت کسی .امدنش را باور داشتم ...اما....

خانه دلتنگِ غروبی خفه بود
مثلِ امروز که تنگ است دلم
پدرم گفت چراغ
و شب از شب پُر شد
من به خود گفتم یک روز گذشت
مادرم آه کشید؛
«زود بر خواهد گشت.»
ابری آهسته به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد
که گمان داشت که هست این همه درد
در کمینِ دلِ آن کودکِ خُرد
آری، آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنیِ «هرگز» را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟
آه ای واژه ی شوم
خو نکرده ست دلم با تو هنوز
من پس از این همه سال
چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم، آه